قناعت، روی دیگر سکه جبهه‌های جنگ

آنهایی که جبهه را دیده‌اند و طعم جنگ را چشیده‌اند در بیان یک چیز اتفاق نظر دارند؛ قناعت و دوری از اسراف رزمنده‌ها. جنگ در هرجای دنیا که باشد و کشور درگیر هرچه قدر که برخوردار و غنی باشد بازهم جنگ است و محدودیت منابع. در جنگ هشت ساله با آن‌که این محدودیت‌ها وجود داشت، اما آنجا که امکانات فراوان بود هم رزمنده‌ها بر سبیل امساک حرکت می‌کردند. درکتاب پابه پای شهدا، گوشه‌ای از قناعت در جبهه‌ها به تصویرکشیده شده است.
کد خبر: ۱۰۰۲۹۲۶

شهید جلیل محدثی‌فر/ قناعت می‌کنیم

یک بار درخط پدافند، بچه‌های تخریب مستقر شده بودند. هوا خیلی گرم بود. قبل ازآنها یک گردان دیگر مستقر بودند. ما 30 قالب یخ به آنها دادیم. باز بچه‌های آن گردان اعتراض می‌کردند و می‌گفتند یخ کم است. وقتی نیروهای آقا جلیل آنجا مستقر شدند، اتفاقا هوا گرم‌تر و سوزان‌تر شده بود وچون یخ کم داشتیم 15 ـ10 قالب بیشتر به آنها نرسید. من به آقا جلیل گفتم کم و کسری ندارید؟ با یک روحیه شاد و مقاوم گفت نه شکرخدا هیچ مشکلی نیست. تعجب کردم که اینها با نصف سهمیه گروه قبلی چطور می‌سازند و اعتراض نمی‌کنند. از آقا جلیل علتش را سوال کردم. او گفت قناعت می‌کنیم.

شهید اکبر حاجی‌پور/ حداقل امکانات زندگی

شهید اکبرحاجی‌پور کنار نیروهایش که قرار می‌گرفت، هرگز به این فکر نمی‌کرد که فرمانده تیپ و معاون لشکر است. او مستاجر بود و یک بار هم که به منطقه آمده بود صاحبخانه اثاثیه‌اش را بیرون ریخته بود. او یکی از مظلوم‌ترین فرماندهان لشکر اسلام بود که با وجود مسئولیت بزرگی که داشت با حداقل امکانات زندگی می‌کرد.

شهید حسین قجه‌ای/ غذای مانده را خوردند و شکرکردند

برای اولین بار پیش از عملیات بستان به جبهه اعزام شدم. یک شب وقتی سفره را جمع می‌کردم، برنج‌های ریخته شده در سفره را جمع کردم و در ظرفی ریختم، مقداری نیز خورشت اضافه آماده بود که روی آن ریختم تا صبح برای پرندگان بریزم. آخرشب شهید حسین قجه‌ای به اتفاق یک نفر دیگر از راه رسیدند و آن بشقاب غذای ته‌مانده را با وجود تاکید ما بر بی‌مصرف بودن، خوردند و خدا را شکرکردند.

شهید عبدالعلی بهروزی/ بگذار بماند برای دیگران

آب و هوای گرم و خشن خوزستان بویژه در مناطق شنی و کوهپایه‌ای با تندبادهای تابستانی و هجوم گسترده شن‌های روان بسیار آزاردهنده بود. کمبود مواد شوینده برای شست‌وشوی لباس‌های عرق کرده و خاکی رزمنده‌ها هم بر بار مشکلات می‌افزود. روزی از آن روزگار عبدالعلی را دیدم که کنار منبع آب پیراهن از تن بیرون آورده و آن را با آب خالی می‌شوید. تعجب کردم که چرا از مواد شوینده استفاده نمی‌کند، علتش را پرسیدم. تبسمی کرد و گفت بگذار بماند برای دیگران، خودت که موقعیت منطقه را می‌دانی، هر روز باید لباس بشویی، آب برای ما کفایت می‌کند. با شنیدن این سخنان ایثارگرانه شرمنده شدم.

شهید محمد بروجردی/ 50 تومان بس است

سه چهار ماهی می‌شد که به زن و بچه‌هایش سر نزده بود. بالاخره پذیرفت که چند روزی منطقه را ترک کند و به دیدار خانواده‌اش برود. وقت رفتن متوجه شد که سی چهل تومان بیشتر در جیبش نیست. کرایه ماشین مهاباد به تهران در آن زمان حدود 80 تومان بود. میرزا رو به دوستش پرسید: «محسن جان بلیت مهاباد تا تهران چه قدراست؟» محسن گفت ماشین که هست، یکی از ماشین‌های سپاه را بردار و برو. میرزا اما قبول نکرد و گفت ماشین‌ها برای بیت‌المال است و می‌خواهد با اتوبوس‌های مسافربری برود.

بحث محسن با میرزا بی‌فایده بود، این بارهم محسن مغلوب استدلال و منطق میرزا شد. با این حال محسن دست درجیب کرد و200 تومان به طرف میرزا گرفت و گفت پس این پول همراهت باشد. میرزا اما فقط 50 تومان به عنوان قرض قبول کرد. وقتی محسن اعتراض کرد که آخر سفرخرج دارد و باید شام هم بخوری، میرزا تشکر کرد و گفت یک مقدار نان برای راهم برمی دارم و هروقت گرسنه شدم خودم را با آن سیر می‌کنم.

شهید محمدرضا فطرس/ لبه‌های نان را من می‌خورم

فهمیده بود بچه‌های گردان لبه‌های نان را به خاطر ضخامتش نمی‌خورند، بنابراین یک روز در صبحگاه این موضوع را به همه گردان گوشزد کرد و گفت اگر لبه نان‌ها را نمی‌خورید، بیاورید دم چادر ما تا ما بخوریم. کسی حرفی نزد و اما بعد از صبحانه، بچه‌های گردان حدود پنج کیلو لبه نان جمع کردند و دم در چادر آوردند. بچه‌ها همیشه با فرماندهان شوخی می‌کردند، ‌آن روز هم وقتی آمدند گفتند آنقدر می‌نشینیم تا ببینیم لبه‌های نان را چطور می‌خوری. رضا وقتی این صحنه را دید از جا بلند شد و چند قالب کره داخل ماهی‌تابه‌ انداخت و یکی از لبه‌های نان را در آن سرخ کرد و رویش شکر پاشید و گفت حالا شیرین است و می‌توانید بخورید. با این کار بساط شوخی داغ‌تر شد.

شهید مجید بقایی/ وقتی احتیاج ندارم چرا بگیرم

او هیچ‌گاه خود را در میان عناوین و مقام‌ها گم نکرد و شخصیت الهی‌اش را به مسائل دنیایی نفروخت. به همان حقوق ناچیزی که از سپاه می‌گرفت، قناعت می‌کرد و تا زمان شهادت، بسیاری از حقوق‌های عقب‌مانده‌اش را از سپاه نگرفته بود و دراین باره گفته بود: «وقتی احتیاج ندارم چرا بگیرم؟ خانواده من که احتیاج ندارند، ازدواج هم نکرده‌ام وهمین مقدار بس است.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها