عزیز بهزادی، از فعالان انقلاب مطرح کرد

انقلاب، مثل کوه ایستاده است

مبارزات انقلابیون کرج یکی از نقاط عطف تاریخ سراسر پر خاطره و پرشور انقلاب اسلامی ایران به شمار می رود. به همین منظور جام جم البرز در نظر دارد با ترتیب دادن گفت و گوهای اختصاصی و صمیمانه با اسوه های شجاعت و دلیری، جانفشانی ها و فداکاری های مردم خطه زرخیز البرز را به عنوان تاریخ شفاهی انقلاب به ثبت برساند.
کد خبر: ۱۰۰۰۷۶۰

کرج- خبرنگار جام جم: پای صحبت ها و خاطرات «عزیز بهزادی» از فعالان قبل از انقلاب اسلامی ایران و اعضای ستاد استقبال از حضرت امام خمینی(ره) در زمان ورود امام راحل به میهن اسلامی و نیز جزو هسته اولیه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران می نشینیم:

از فعالیت های قبل و بعد از انقلاب خود در عرصه های مختلف بگویید:

به لطف ارتباطاتی که از سال 55 در کرج از جمله خانواده بزرگ انواری ها داشتم، به مسجد جامع گوهردشت زیاد رفت و آمد می کردم. آن زمان مسجد گوهردشت (رجایی شهر) بسیار فعال بود. خانه تیمی انقلابیون در گوهردشت دقیقاً نزدیک مقر ساواک بود. در خلال سال های 52 تا 57 در تهران انتشاراتی به نام «نهضت تشیع» داشتم که در حوزه تهیه، چاپ و توزیع کتب سیاسی و مذهبی در منطقه شرق تهران و نیروی هوایی فعالیت می نمودیم. به حدی از کارمان می ترسیدند که حتی نمی گذاشتند تابلوی فلزی بزنیم. همچنین در پایه گذاری چند هیات مذهبی در همان سال ها در شرق تهران توفیق داشتم که آن منطقه، مذهبی و مومن خیز بود.

از خاطرات دستگیری هایتان در جریان مبارزات برای خوانندگان روزنامه بگوئید.

در تهران جوانی بود به نام حرج پور که من با او رساله مبادله می کردم. یک روز رفتم که ببینمش متوجه شدم دو نفر دنبالش هستند پرسیدم جریان چیست؟ یادداشت نوشت که تعقیبم می کنند الان سراغ من نیا، فردا صبح همدیگر را می بینیم. فردای آن روز رفتم خانه شان گفتند نزدیک خانه تیر خورده و به شهادت رسیده است. برای تشییع پیکر آن شهید به چالوس رفتم، این مراسم را تبدیل به تظاهرات کردیم. وقتی مراسم تدفین انجام شد، جمعیت برگشتند. مقابل منزلشان که رسیدیم میکروفن را به من دادند که صحبت های تندی درباره هویدا، جریان بهائیت در دربار، وضعیت شاه و... بیان کردم. تا سخنرانی تمام شد سریع روی سرم چادر انداختند و از بین خانم ها من را رد کردند. به خیابان که رسیدم سریع سوار ماشین شدم و خواهر زاده ام و طلبه ای به نام اشکوری نیز سوار شدند. در جایی آنها را پیاده کردم و به سمت نوشهر رفتم، در روستای چمستان مسیر را بیراهه رفتم تا اگر آنها از مسیر اصلی بیایند پیدایم نکنند. یک ساعت هم زیر پلی ایستادم وقتی خیالم راحت شد راه افتادم. به آمل که رسیدم برای خوابیدن به منزل یکی از رفقا رفتم. ماشین را هم بردم داخل حیاط و جهت اطمینان روی آن را چادر کشیدم. صبح بعد از خواندن نماز راه افتادم. به صد دستگاه که رسیدم ساعت 7 و نیم صبح بود، به شاگرد داروخانه ای که تازه باز کرده بود گفتم برو برادرم را صدا کن. وقتی آمد وضعیت را از او جویا شدم. گفت: معطل نکن و برو، چند نفر شخصی با پیکان از کلانتری 21 مقابل مغازه می چرخند. من هم سریع به سمت گوهردشت رفتم تا چند روزی را در خانه تیمی باشم.

یک بار هم از صد دستگاه به گوهردشت می رفتم و داماد آقای انواری و خانمش هم آمدند. به کلاک که رسیدم حکومت نظامی شروع شد و به ایست و بازرسی حکومت نظامی رسیدم. از آنجاییکه همراهم اسلحه، نوار و اعلامیه بود نگران شدم. خواستم برگردم گفتند: کجا می روید؟ گفتم می خواهم برگردم چون ماشین زیاد بود پیگیر ما نشدند. در اولین سر بالایی کلاک، یک کوچه را بالا رفتم و در یکی از خانه ها را زدم. جوانی آمد گفتم اگر می شود ما امشب را اینجا بمانیم تا صبح که حکومت نظامی تمام شود. گفت: الان زنگ می زنم که شما را سریع بگردند و بروید. فهمیدم طرف خودش هم افسر است سریع خداحافظی کردم و رفتم. کوچه دیگری رفتیم و در خانه ای را زدیم. گفتم: اگر اشکالی ندارد می خواهیم شب را اینجا بمانیم تا صبح بعد از حکومت نظامی به سمت گوهردشت راه بیافتیم. در منزل چند خواهر بودند که همه بدحجاب بودند. بعد از مدتی چند مرد هم آمدند که فهمیدم همه با هم برادر و خواهر هستند. خواهر آقای انواری که همراه ما بود با حجاب کامل بود و ما هم معذب بودیم به خاطر همین گفتم اگر اشکالی ندارد مردها و زن ها جدا باشند که قبول کردند. موقع وضو گرفتن نگاهم افتاد به جالباسی و چند لباس شهربانی دیدم و فهمیدم مردهای خانه همه از نیروهای شهربانی هستند. وقتی مشغول آماده کردن شام بودند به حیاط رفتم و چون زمین خاکی بود بین دو چرخ ماشین را کندم و همه نوارها، اعلامیه ها و کتاب ها را زیر خاک گذاشتم و پوشاندم. بین صحبت ها نیز حرف های انقلابی زدم و فهمیدم خودشان خیلی دربند نظام نیستند. خلاصه بعد از نماز صبح به سمت گوهردشت حرکت کردیم و وقتی رسیدیم همه نگران بودند.

گویا شما در کمیته استقبال از حضرت امام(ره) نیز حضور داشتید، در این خصوص توضیحاتی بفرمایید.

بله. هم جزو کمیته استقبال و هم در مدرسه رفاه جزو انتظامات بودم. در روز 21 بهمن اتفاقی افتاد که روند پیروزی انقلاب را تسریع کرد. ساعت حکومت نظامی به 4 بعد از ظهرکاهش پیدا کرد. مرحوم بازرگان از پنجره کوچک مدرسه رفاه به مردمی که آمده بودند، گفت: آقایان ننشینید حکومت نظامی اعلام شده، با کسی شوخی ندارد. اما نیم ساعت بعد مرحوم حاج احمد آقا آمد و پیغام امام(ره) را اعلام کرد که از مردم خواسته بودند حکومت نظامی را بشکنند و همین روند باعث پیروزی شد. آن روز از میدان شهداء تا پیروزی رفتیم. دیدم جمعیت از دیوار نیروی هوایی بالا می روند. کلانتری را آتش زده بودند. یکی گفت دو سرهنگ را گرفتند و در زیرزمین خانه ای هستند. ماشین را بردم و آنها را در صندوق عقب انداختم. آن دو نفر اولین دستگیر شدگانی بودند که در کمیته استقبال وارد شدند. اسم مستعار من در ستاد استقبال آقای دکتر بود. یکی آمد و گفت آقای دکتر سپهبد نصیری ضربه ای به ظرف غذا زده و آن را روی زمین ریخته است. رفتم و گفتم: چرا این کار را کردی؟ گفت: غذایی بیاورید که در شأن ما باشد. گفتم: پایین هم همه از همین غذا می خورند.

نکته جالب در درایت حضرت امام(ره) این بود که در جلسات اولیه انقلاب همه گروه ها شرکت داشتند. ایشان می گفتند همه گروه ها ظرفیت شان را نشان بدهند. اما متاسفانه کل بایگانی زندان قصر در اختیار تیم مجاهدین خلق (منافقین) قرار گرفته بود.

«انقلاب ما ریشه مذهبی داشت» تحلیل شما از این جمله چیست؟

صددرصد همین طور است. افراد سعی می کردند نام جدید را دموکراتیک یا از این قبیل معرفی کنند اما حضرت امام(ره) فرمودند: نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی. زیربنای حرکت انقلاب، مذهبی بود. الحمدلله انقلاب مثل کوه ایستاده است.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها