در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
به نظر میآید تحصیلکرده باشی؟
سرش را بالا میآورد و میگوید: کارشناسی ادبیات خواندهام. تئاتر هم کار کردهام و حتی شعرهایم منتشر شدهاند. در شبکه یک و چهار صدا و سیما هم تلهتئاتر کار کردهام. میپرسیم: پس چرا اعتیاد؟ هیچ ربطی به هم ندارد.
درد دل انوش با همین جمله باز میشود: «خیلیها، مصرفکنندهها را درک نمیکنند و آنها را پس میزنند. به قول خودمان شما کلمه را معتاد بنویس، بعد جلویش هرچه دلت خواست بنویس. من از خانواده متشخصی هستم و مشکلات زیادی را در زندگی تجربه کردهام که سرنوشتم با اعتیاد گره خورد. یک نفر برایم پاپوش دوخت و باعث شد مدتی در زندان باشم. در این بین همسرم نیز غیابی طلاق گرفت. روحیهام بدجور بهم ریخت و دچار افسردگی شدم. از خانوادهام هم بریدم و به دوستانی پناه بردم که مصرف کننده مواد مخدر بودند. اولین بار حشیش کشیدم. مصرفش چند بار آرامت میکند، اما بعد از مدتی حس میکنی به آن وابسته شدهای و از خودت متنفر میشوی. با این که خانه دوستم بودم، اما دوست نداشتم سربارش باشم و یکی دو شب میماندم و بعد میرفتم و در پارک و خیابان میخوابیدم. کمکم نگاه مردم نسبت به من تغییر کرد. تحقیرآمیز و حتی به عنوان موجودی مزاحم به من نگاه میکردند.»
انوش سری از روی درد تکان میدهد: «همه مردم بد نبودند و از بین 100 نفر بودند کسانی که با محبت رفتار میکردند وبه من لباس و غذا میدادند.»
میپرسم: گریه هم میکردی؟ میگویند مرد گریه نمیکند. انوش سرش را به علامت تایید تکان میدهد: «گریه هم میکردم. به خاطر احترام و پاکی و شخصیت از دست رفتهام، مهمتر از همه غرورم. پدر من مرد سرشناسی است و در حوزه ادبیات و هنر کار میکند و سالها با او کار هنری انجام دادهام. با او بسیار احساس نزدیکی میکنم. در سالهایی که آواره پارکها و خیابانها بودم، دلتنگش که میشدم، به او زنگ میزدم تا صدایش را بشنوم. بعضی وقتها حس میکرد خودم هستم و میگفت انوش، خودت هستی؟ اما سکوت میکردم و حرف نمیزدم. حالم خیلی بد بود، اما برای تسکینم مواد مصرف میکردم. همه نوع ماده مخدری استفاده کردهام. در مورد کراک میگفتند سه تا دود بگیری، آرام میشوی. اما کمکم تعداد دودهایت زیاد میشود و پس از مدتی میبینی همان تعداد دودی که قبلا میگرفتی دیگر جواب نمیدهد. به جایی رسیده بودم که میخواستم بمیرم. برای من که افسردگی داشتم شرایطم بدتر بود و باعث میشد مصرفم را چند برابر کنم. آخرش به جایی رسیدم که حتی لنگ پنج یا 10 هزار تومان بودم.»
میپرسیم پس سرقت هم کردی؟ سرش را به علامت تایید تکان میدهد: «کپسول گاز دزدیدم. بردم و فروختم، اما شناسایی شدم و سه ماه افتادم زندان. در زندان شبیه آدمهای آنجا میشوی، اما من این طور نبودم و مربی قرآن شدم. مربی که شدم، خیلیها میخواستند زیرآبم را بزنند. فکر میکردند میخواهم آدمفروشی کنم، اما کاری به کارشان نداشتم. خلاصه بعد از سه ماه آزاد شدم و دوباره افتادم روی خط اعتیاد. زندگی سختی بود.»
انوش دوست ندارد از دوران اعتیادش حرف بزند و هر سوالی میپرسیم، درد و رنج در خطوط چهره و چشمانش نقش میبندد و بیشتر بیقرار میشود.
با غذا و نظافت شخصیات چه میکردی؟
«گاهی اوقات با بوی غذایی که از ساندویچی یا رستوران به مشامم میخورد، حسابی ضعف میکردم، اما غرورم اجازه نمیداد درخواست غذا کنم. یا حتی در سطلهای زباله دنبال پسماندههای غذا بگردم در اوج تخریب و اعتیاد با خودم میگفتم چهار کلاس سواد دارم، باید فرقی با بقیه داشته باشم، اما بعضی مصرفکنندهها اگر جایی غذا پخش میکردند، به خیال خودشان زرنگ بازی درمیآوردند، چند غذا میگرفتند و آنها را به مصرفکنندگان دیگر میفروختند و خرج موادشان میکردند. حمام درست و حسابی هم که نداشتم. چشمهای، رودخانهای پیدا میکردم و تنی به آب میزدم.»
کمی سکوت میکند و سرش را به نشانه تاسف تکان میدهد. «چه زمستانها که تا صبح به خودم میلرزیدم. حالا که به آن روزها فکرمیکنم، به این نتیجه میرسم که چطور دوام آوردم؟ میبینید؟» لب بالایش را میکشد بالا و میگوید: «اعتیاد دندانهای جلوییام را از بین برده است.»
انوش در عین اینکه در میان افسردگی و اعتیاد دست و پا میزد، اما به درمانشدن و خلاصی از مواد هم فکر میکرد، اما به قول خودش اگر میخواست به کمپ برود، دستکم باید 500 هزار تومان میداشت، اما کسی نبود دستش را بگیرد.
از همسرش که میپرسیم، صورتش رنگ به رنگ میشود. «هیچ علاقهای به او ندارم. یک بار در خیابان او را دیدم و فهمیدم نامزد کرده است.» انوش میگوید همسرش را دیگر دوست ندارد، اما چشمانش چیز دیگری میگویند. واقعا دوستش نداری؟ تسلیم میشود و به عشقش اعتراف میکند، اما پر است از التهاب و ناراحتی، از دلخوری که چرا همسرش ترکش کرده است. «شکست عشقی که از همسرم خوردم یکی از دلایلی بود که مرا به سمت اعتیاد سوق داد.»
انوش حتی یکبار به خاطر مواد مخدر از یک مصرفکننده دیگر چاقو میخورد. «یکبار یکی از مصرفکنندهها خوابیده بود و هروئینش را زیر خاک چال کرده بود. او که خوابید، مصرفکننده دیگری که شاید زاغ سیاهش را چوب میزده، موادش را برداشت و دو متر آن طرفتر شروع به کشیدن مواد کرد.
من هم آنجا بودم. صاحب مواد به خیال اینکه من مواد را برداشتهام، به من حمله کرد و پنج ضربه چاقو به بالای بازویم زد. با همان وضعیت سوار اتوبوسهای بی.آر.تی شدم. خون زیادی از من میرفت، اما محض رضای خدا یک نفر هم نپرسید چرا خونریزی میکنی؟ کمک میخواهی یا نه؟ همان طور که ایستاده بودم، از بدنم خون میرفت. دکتر هم نرفتم و بعد از مدتی خودش خوب شد.
بعد از مدتی سرگردانی بالاخره انوش به قول خودش سرعقل آمد و تصمیم گرفت درمان شود. از طریق چند نفر با سرای امید طلوع آشنا شد و پس از حدود 5 سال درگیری با مواد بالاخره درمان شد.
«یک سال از درمانم میگذرد و حتی خانوادهام را هم دوباره به دست آوردم و خواهرم و عمو و پدرم را میبینم. خدا را شکر حالم خوب است، اما از خودم راضی نیستم. با این حال خوشحالم از غرقاب اعتیاد نجات پیدا کردم.»
مینا علیپور
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: