در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
زیر چشمی به چند نفری که آنجا نشستهاند، نگاه میکنم. نگرانم که نکند آنها هم زیر چشمی مرا بپایند. اما اینطور به نظر نمیرسد. یکیشان جدول حل میکند و گاهی ته خودکارش را میجود. یکیشان به ناخنهایش خیره شد، دستش را زیر و رو میکند و از جهات مختلف به ناخنهایش نگاه میکند.
من هم نگران ناخنهایم میشوم. دو روز پیش کوتاهشان کردهام و خوب سوهان کشیدهام. نکند یکی از شرایط باشد و من از آن خبر نداشتهام؟ به هر حال الان چه کاری میتوان بکنم؟ البته در کیفم ناخنگیر دارم. اما جرات ندارم از منشی بپرسم که سرویس بهداشتی کجاست؟ آن وقت فکر نمیکند که از شدت دلهره و اضطراب دچار مشکل شدهام؟
از فکر ناخنهایم بیرون میآیم و دو دستی، دستههای کیفم را میفشارم. یکی از اتاق بیرون میآید. ما که منتظر نشستهایم به او خیره میشویم. صورتش کمی سرخ شده است، کمی مشوش به نظر میرسد. پروندهاش را به منشی میدهد. منشی آن را میگذارد گوشه میزش توی کازیه و میگوید: تماس میگیریم.
و یکی دیگر را میفرستد تو. نمیدانم کی نوبت من میشود. نمیدانم روی چه حساب و ترتیبی ما را میفرستد آن تو. حتما یک حساب و کتابی دارد. وگرنه ما نه شماره داریم و نه اسم نوشتهایم. فقط درخواست فرستادهایم.
حالا بجز من، چهار نفر دیگر ماندهاند. میبینم که همه را میپاید. دیگر فرم نشستنمان طوری است که انگار کمین کردهایم و منتظر فرمان حمله هستیم. «تماس میگیریم» همیشه حامل یک پیام است؛ ما تو را نمیخواهیم.
این جمله، وقتی که بارها و بارها شنیده بشود فقط یک حس به آدم میدهد؛ این که تو خواستنی و به درد بخور نیستی. زیر لب زمزمه میکنم: من به درد بخور نیستم.
کنار دستیام میپرسد میتواند سیگار بکشد؟ منشی بیآن که سرش را بلند کند میگوید نه. کنار دستیام کف دستهای خیس و داغش را روی شلوارش میکشد و بلند میشود، پا به پا میکند و میرود بیرون.
منشی پشت سرش نگاهش میکند و چیزی روی برگه زیر دستش یادداشت میکند. کنجکاو میشوم ببینم که در کامپیوترش مشغول چه کاری است. اما از اینجا نمیشود دید. هر چه هست، انگار باید حواسش خیلی جمع باشد.
حالا بجز من سه نفر ماندهایم. آن که جدول حل میکرد، مجلهاش را میبندد و آهی میکشد. آن که به ناخنهایش خیره شده بود، هنوز مشغول بررسی آنهاست. میتوانم ببینم که ناخنهایش بلند و نامرتباند. شاید اگر پهلویش نشسته بودم میتوانستم سوهانم را به او تعارف کنم تا از این نگرانی دربیاید. اما نه. اگر این کار را میکردم، منشی را متوجه مشکل او میکردم و این برای او امتیاز منفی حساب میشد. نگران آن که به خاطر سیگار بیرون رفته هستم. نکند ترسیده باشد؟ نکند پشیمان شده باشد، نکند سیگار بکشد؟ شاید اصلا نباید سیگاری باشیم. اصلا چرا رفت؟
آن که رفته بود داخل بیرون میآید. سر همه ما به سمت او میچرخد، حتی منشی که با لبخند به او نگاه میکند و در حالی که پروندهاش را میگیرد، از او آدرس و شماره تلفنش را میپرسد. اما او میگوید که منصرف شده و بیهیچ حرف اضافهای، بدون خداحافظی میرود. منشی با اخم و تعجب او را نگاه میکند و پروندهاش را روی کازیه میاندازد.
عجب! چطوری از خیر این کار گذشته؟ نکند ... نکند ... نکندهای زیادی به ذهنم هجوم میآورند. لبه لباسم را که از روی زانویم کنار رفته میکشم سر جاش که اسمم را میشنوم.
هیچ لحظهای بدتر این لحظه نیست. لحظهای که سالها در مدرسه روی سرم آوار شده، در دانشگاه تنم را لرزانده و حالا اینجا. انگار که شنیدن اسمت در لحظهای که باید بروی و امتحان بدهی، تا ابد در زندگیات تکرار خواهد شد و خوابهایت را آشفته خواهد کرد.
با دلهره برمیخیزم. منشی پروندهای به دستم میدهد. در حالی که دستم میلرزد آن را میگیرم. تقههایی به در میزنم، و با فرمان «بفرمایید» وارد میشوم.
ـ خوب ...
ـ همین!
ـ همین!
ـ بله همین.
ـ و الان چند سال از آن روز میگذرد؟
ـ 20 سال و سه ماه و 18 روز.
ـ چه دقیق!
ـ و حتی ساعت و ثانیهاش را هم دارم.
ـ خیلی دقیقی.
ـ بله خیلی دقیق و خیلی مرتب و منظم.
و نگاهش میکنم که با بیمبالاتی کیفش را کنار صندلی گذاشته. یکی از دستههای کیفش کنده شده و آویزان است. کفشهایش تمیز نیستند. مدتهاست که واکس نخوردهاند. توجهی به نحوه نشستناش بر صندلی ندارد. پاهایش را جدا از هم به دو طرفش ولو کرده و شکم برآمدهاش بزرگتر دیده میشود.
ـ پس احتمال این که مرا بپذیرند خیلی کم است.
ـ معلوم نیست. هیچ وقت نمیشود پیشبینی کرد، همه چیز بستگی به آن لحظه خاص دارد؛ به این که چه کسی قبل از تو پیش رئیس بوده باشد؟
ـ چه کسی قبل از تو بود؟
ـ کسی که این کار را نمیخواست.
ـ واقعا؟ واقعا این کار را نخواست؟
ـ بله نخواست.
ـ و برای همین تو انتخاب شدی؟
ـ شاید. گاهی این طور فکر میکنم.
ـ من بودم میپرسیدم. تو در این همه سال هیچ وقت نپرسیدهای چرا انتخاب شدی؟
ـ نه. من این کار را میخواستم. و همین که پذیرفته شدم برایم کافی بود.
ـ نه ... ببین اگر من را بپذیرند حتما میپرسم برای چه ... این برایم مهم است.
ـ چرا؟
ـ چون باید بدانم برای کی و با چه تفکری دارم کار میکنم. دلیلش برایم مهم است.
ـ چرا ؟
ـ چون دلیلش نشان میدهد که در مورد من و اصلا در مورد آدمها چطور فکر میکنند. این برای من مهم است.
ـ آهان... واقعا مهم است؟ یعنی ... یعنی ... واقعا دانستناش، لازم است؟
ـ برای من هم مهم است، هم لازم.
منشی صدایش میکند و او برمیخیزد و میرود و بدون در زدن وارد اتاق رئیس میشود. من بلند میشوم صندلیای را که او رویش نشسته بود سر جایش برمیگردانم و کاغذها و خودکاری را که او به هم ریخته بود، مرتب میکنم. برمیگردم پشت میزم و مشغول کارم میشوم. منشی لبخندی تحویلم میدهد و دوباره به صفحه کامپیوترش خیره میشود. یادم میافتد که مدتهاست میخواهم ببینم او چه کاری میکند که با این دقت به صفحه کامپیوترش خیره شده است.
خیلی طول نمیکشد که او با کیفی که یک دستهاش آویزان است بیرون میآید، خم میشود و به صفحه کامپیوتر منشی نگاه میکند. پروندهاش را تحویل میدهد و منتظر جواب منشی نمیماند. از کنار من که رد میشود میگوید: منشی دارد بازی میکند و لبخندی میزند و میرود.
پشت سرش میدوم، بازویش را میگیرم و میپرسم: نتیجه؟ سر تا پایم را نگاهی میکند و میگوید:
ـ این کار را نمیخواهم.
ـ چرا؟
ـ با شرایطم جور نیست.
ـ شرایط تو چیست؟
ـ خوب... خوب ... من مثل تو نیستم. همین.
و تپ تپ به شانهام میکوبد و از پلهها سرازیر میشود.
آذر فخری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: