راست میگفت شرطش همین بود. گفته بود شغلش به نحوی است که باید دائما در مأموریت باشد، ولی نه من و نه بچهها طاقت دوریاش را نداشتیم. خنده و شوخی را درهم میکنم و میپرسم: «معمولا خانمها در زمان خواستگاری شرط میگذارند!» این را مقدمه سوالم میکنم و میپرسم: «اصلا چه شد که بله را به آقا حمیدرضا گفتید؟»
خندهای روی صورتش مینشیند. خندهاش برایم آشناست؛ از همان جنس خندههایی است که معمولا دخترها در زمان خواستگاریشان وقتی از پشت شیشه سرک میکشند، بر لبانشان ظاهر میشود. با خودم میگویم اینها که کارشان از سرک کشیدنهای یواشکی هم گذشته بوده. اگر هممحلهای بودنشان را فاکتور بگیریم، به قول خودش فامیل درجه 2 همدیگر محسوب میشدند و پدرانشان باهم پسرعمو بودند، پس این خنده بر لبانش طبیعی است.
«من فقط یکبار آقا حمید را دیدم آن هم در یک برنامه فرهنگی که در رابطه با حضرت زهرا در مسجد محل برگزار میشد. من عضو بسیج محله بودم و این برنامه هم از طرف همانجا برگزار میشد. آن شب اولین شبی بود که من آقا حمید را دیدم. تازه آقا حمید هم تا زمان خواستگاری من را ندیده بودند.» این حرفش تمام مشغولیات ذهنیام را بر باد میدهد. از سکوتم استفاده میکند و ادامه صحبتهایش را این گونه تکمیل میکند که: «من وقتی ظاهر ریشدار و مذهبی آقا حمید را دیدم اصلا فکرش را هم نمیکردم همچنین فردی به خواستگاری من بیاید. فکر میکردم این فرد به دنبال یک فرد حوزوی است، اما وقتی مادرم به من گفت آقای دایی تقی برای پسرشان میخواهند بیایند خواستگاری من اولش خندهام گرفت و با خودم گفتم من را که نمیپسندند ولی ماجرای ما ادامهدار شد و با هم ازدواج کردیم.»
نمیدانم از چه زمانی شیفته رفتارش شده بود. شاید از زمانی که آقا حمیدرضا در بخشش غذای شبش به دیگران هیچ ابایی نداشت و میگفت اگر من یک شب گرسنه بخوابم، اتفاقی میافتد؟ یا شاید هم از زمانی که وقتی با هم در خیابان راه میرفتند و با گناه و خطایی از طرف شخصی روبهرو میشدند تا آن فرد را به راه راست هدایت نمیکرد، دست از سرش بر نمیداشت. حتی اگر قرار بود تکنفری در مقابل قمه و چاقوی آن فرد بایستد. حتما جرأتش در این راه را هم از مدارک به صف شده ورزشیاش داشته است. اکرم خانم میگوید: «به تازگی مدرک مربیگری در کشتی را گرفته بود. قبل از آن هم در جودو و تیراندازی مهارت کسب کرده بود. اصلا آقا حمید هیچوقت آرام و قرار نداشت، همیشه سعی میکرد یک مهارتی پیدا کند و تا آن مهارت را به نتیجه نمیرساند، رهایش نمیکرد. دورههای بهداری را گذرانده بود و در ایام تعطیل به درمانگاه میرفت و کمکدست بهیاران میشد.»
میپرسم: «شما را هم برای فعالیتهای اینچنینی تشویق میکرد؟» جواب میدهد: «بله! آقا حمید همیشه به من میگفت درست را ادامه بده. دنبال فعالیتهای بیرون باش. درست است که ظاهر مذهبی بالایی داشت ولی این ظاهرش او را خشک و متحجر نکرده بود. معتقد بود فعالیتهای جانبی را باید با اهداف متعالی دنبال کرد. هم من و هم خودشان. برای رسیدن به این حرف نه با خواب میانهای داشت و نه با غذا. معمولا اگر قرار بود برای زندگیاش کم بگذارد از اینها کم میگذاشت.»
سوال بعدیام را این گونه آماده کرده بوم که بپرسم: «اگر غذایتان شور یا بینمک میشد آقا حمیدرضا با شما چه برخوردی داشت؟» که با این حرفش جوابش را میگیرم. مخصوصا وقتی میگوید: «غذا و طعمش برایش بیاهمیت و بیمعنا بود. در ذهنش به چیزهای بهتر و متعالیتری فکر میکرد و اصلا وقتش را هم روی این مباحث ابتدایی نمیگذاشت.»
نه از تحصیل خسته میشد و نه از ورزش. تنها چیزی که اذیتش میکرد، تنهایی بود. نه برای خودش و نه برای اکرم خانم. شاید به همین خاطر هم بود که دو نفرههای زندگیشان زیاد طول نکشید و محمدامین متولد شد. میپرسم: «رابطه آقا حمیدرضا با بچهها چطور بود؟» سریع جوابم را با همان لهجه اصفهانیاش میدهد و میگوید: «خیلی بچه دوست بود. وقتی محمدامین و بعد از آن ریحانه متولد شدند، آقا حمید شب تا صبح در حیاط بیمارستان گریه میکرد و از خدا میخواست که بچههایش صالح باشند.»
در حرفهایش گفته بود که همسرش وقتی با یک خطایی از دیگران روبهرو میشد، جلوی آن میایستاد و مانعش میشد حتی اگر با این کارش آن شخص را با خود دشمن میکرد، این کلامش من را وسوسه میکند که از برخوردش در خانه وقتی از همسر یا فرزندان خطایی میدید، بدانم. آخرش هم سؤالم را میپرسم و او میگوید: «وقتی بچهها کار خطایی انجام میدادند، بیشتر تنبیهاش کلامی بود یا چشمی.» میپرسم: «این تنبیهها را که همه میکنند فقط تنبیه بدنی را کم دارد! تنبیه زبانی یعنی چه؟» میگوید: «اسمشان را صدا میکرد. میگفت: محمدامین!» با خودم میگویم: «تعجبی ندارد وقتی فردی در برخورد با بچههایش در لباس آنها برود و مثل آنها بچه شود، گاهی جذبه پدری هم در این موارد بیشتر نمود پیدا میکند. فقط با بیان اسم کوچک و ریزکردن چشمها و درهم کردن ابروها، میشود فهمید پدر از رفتارت ناراضی است پس اصلاحش کن تا دوباره تو را پهلوان من صدا کند.» هر چند ریحانه در آن سالها دو سال بیشتر نداشته و این رفتارها در نظرش بیمعنا بوده، ولی محمدامین که سنش از شش سال میگذشته، بیشتر در تیررس رفتارهای پدر قرار میگرفته.
چند سال زندگی مشترکشان برای شنیدن یک عمر خاطرهگویی از زبان همسرش کافی است. خاطرههایی که این روزها قصههای شب نه فقط برای محمدامین و ریحانه بلکه برای همه ماست. قصههایی که خواب را از چشمانمان میگیرد و ما را هوشیارتر از قبل میکند. قصههایی برای بیداری.
شهید حمیدرضا دایی تقی، اهل اصفهان بود و 31 ساله. 27 سالش بود که ازدواج کرد و داشت تحصیلاتش را در مقطع کارشناسی تمام میکرد که به سوریه اعزام شد. روز عاشورا به پدرش خبر دادند پسرت به دیدار حق شتافته است. پدری که از شش سالگی حمیدرضا را با خود به گلستان شهدا میبرد حالا هم از فرزند هرچند با چشمانی اشکبار، رضایت دارد و خوشحال است حمیدرضا به آرزویش رسیده است.
سمیه عظیمی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم