سهم زنان عشایر از آسایش زندگی

دستانش بر مشک دوغ است و نگاهش به روبه‌رو. باران نم‌نم می‌بارد و سوز سرما گزنده است، اما زن همچنان با کودکی که بر پشت خویش بسته است، گهواره دوغ را تکان می‌دهد که از تکانش کودکش نیز به خواب رود.
کد خبر: ۹۶۹۴۰۳

صورتش از شتاب باد به چرم می‌ماند؛ چرمی با شیارهای عمیق که از میان شیارها، سپیدی پوستش رگه‌رگه طرحی سایه روشن انداخته است، بر این تابلوی سختی‌های روزگار.

به‌سختی می‌توان گفت چند ساله است. سن و سال اینجا چیز غریبی است. زندگی میانه‌ای ندارد. اول کودکی و خیلی زود بزرگ می‌شوی. بزرگ بزرگ؛ آن‌قدر که باید بار زندگی کسانی را که از تو بزرگ‌تر هستند بردوش بکشی.

زندگی رنگ رنگی این زنان عشایر که برگرفته از کوه و دشت و طبیعت است، لباس زیبای پر زرق و برق آنان و گل‌ها و پولک نشان‌های پیراهنشان تقلیدی از آسمان پر ستاره و زمین پر نقش و نگار است، نمادی از روحی لطیف و کودکانه که در سختی روزگار در جسمی چون پولاد آبدیده قرار گرفته است.

زندگی عشایر سخت و پر فراز و نشیب است و زندگی زن عشایر از آن هم سخت‌تر.

ترلان یکی از زنان عشایر است که با او در شیراز ملاقات کردم. او زیبا بود؛ چنان که کوه و دشت، و قدرتش شما را مسحور می‌ کرد و زخمی بود، چنان که تن طبیعت زخم خورده از روزگار.

ترلان که زنی نازا بود، می‌گفت: سال‌ها پیش، وقتی خیلی کوچک بودم و بچه حساب می‌شدم، پدرم مریض شد. او نگران بود، قبل از مرگش ازدواج نکنم و سرو‌سامان نگیرم. به همین دلیل 9 سالم تمام نشده بود که مرا شوهر داد و زمان کمی بعد از آن مرد.

مرد من از دوستان پدرم بود. او سی سال داشت و یک بار همسرش از کوه پرت شده و مرده بود و اکنون زن دوم او من بودم. او از همسر اولش صاحب فرزند نشده بود. زنش حامله بود که مرد‏. ‌به همین دلیل خیلی دوست داشت من زودتر بچه‌دار شوم.

مادرم خیلی سفارش مرا به او می‌کرد، اما فایده‌ای نداشت. خیلی زود بیماری زنانه پیدا کردم و به خاطر این که در رفت و آمد بودیم و از بیمارستان و پزشک دور بودیم، کسی رسیدگی نکرد.

وقتی به سن بلوغ رسیدم و می‌توانستم باردار شوم، بازهم باردار نشدم تا این که پس از چندین مرتبه مراجعه به پزشک گفتند، به خاطر عدم رسیدگی به بهداشت و وضعیت سلامتم نازا شده‌ام. می‌گفتند یک عمل جراحی لازم دارد تا بتوانم بچه داشته باشم اما شوهرم پول نداشت. مرا نخواست و به مادرم سپرد و زن دیگری گرفت و دیگر هرگز شوهری برای من پیدا نشد.

این زن عشایر و مادرش که چند سالی است فوت شده، ‌سال‌های سال برای عمویش کار کرده‌اند چون او سرپرستی شان را بر عهده گرفته بود.

ترلان می‌گوید: ‌وقتی عمویم مرد، یک خانه روستایی را به من و مادرم داد و من این سال‌ها در همان خانه زندگی می‌کنم و دیگر کوچ نمی‌کنم.

ترلان وقتی بیست ساله بود، مطلقه شد و اکنون 50 سال دارد و خیلی بیش از رسیدن به سن بازنشستگی کار کرده است. هنوز هم زندگی‌اش را با سربلندی می‌گذراند و می‌گوید جز بیمه روستایی که هیچ دردی را دوا نمی‌کند، چیزی از دولت نگرفته‌ام.

ترلان سه گوسفند ماده و یک نر در خانه دارد که بره‌های آنها را می‌فروشد و از شیرشان استفاده می‌کند.

از پشم آنها لحاف درست می‌کند و می‌فروشد. پنج مرغی که در خانه دارد، تخم‌مرغ‌های او را فراهم می‌کنند و گاهی که جوجه‌ای بزرگ شود و اضافه باشد، غذایی می‌شود برای رونق سفره اش وگرنه قوت غالبش نان و ماست و پنیر است.

ترلان هنوز سر حال است. 50 سال برای خیلی از زنان عشایر آستانه سالمندی است. آنها پیرتر از سنشان می‌نمایند، زیرا بیش از سایر زنان کار می‌کنند، اما او هنوز سر حال است. آخر مدتی است که دیگر با ایل نیست اما یک سوال باقی است. این زنان یا زنانی مثل او اگر ایل نباشد، اگر سرپرستی نباشد یا اگر کسی نخواهد سرپرستی کند، چه باید بکنند؟ یک عمر زحمت و کار شبانه روزی آیا ثمره‌ای جز تنهایی دارد؟

کشاورزی، دامداری، ‌بافندگی، ‌فرش‌بافی و تمام زحماتی که این کوچندگان به ادعا بر خود هموار می‌دارند، کجای در آمد ناخالص ملی قرار دارد؟ این مردم چطور روزهای پیری را بی‌دغدغه سر کنند؟

حتما کسانی هستند که بتوانند به این سوال پاسخ بدهند. همه زنان عشایر منتظرند؛ منتظر روزهای بهتر....

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها