سلیمان(ع) همچنان به او نگاه میکرد که دید او نزدیک آب رسید. در همان لحظه قورباغهای سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود و مورچه به داخل دهان او وارد شد. قورباغه به درون آب رفت... بعد از مدتی قورباغه سرش را از آب بیرون آورد، دهنش را گشود و آن مورچه از دهانش بیرون آمد، اما دانه گندم را به همراه نداشت. سلیمان مورچه را فرا خواند و از او پرسید که گندم را چه کرده است؟ مورچه گفت: در قعر رودخانه سنگی توخالی است و کرمی در درون آن زندگی میکند، کرم نمیتواند از داخل این سنگ خارج شود. خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب برده تا به آن کرم غذا برسانم...
سلیمان از مورچه پرسید: وقتی دانه گندم را برای کرم میبری آیا سخنی از او شنیدهای؟ مورچه گفت: آری. او میگوید: ای خدایی که روزی مرا درون این سنگ در قعر این رودخانه فراموش نمیکنی، رحمتت را نسبت به بندگان باایمانت فراموش نکن.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم