تلنگر

همه چی از اون شب لعنتی شروع شد!

داشتم زندگی خودم را می‌کردم، اعتبار و آبرویی برای خودم داشتم که یک روز... کامران با من تماس گرفت.
کد خبر: ۸۸۵۳۸۰

این ماجرا سه سال پیش اتفاق افتاد؛ یک روز خسته و کوفته از سرکار به خانه برگشتم ‌. یکی از رفقای قدیمی که همکلاسی دوران نوجوانی‌ام بود با من تماس گرفت. با این‌که از حال و اوضاع زندگی و کار و کاسبی‌اش خبر داشتم و علاقه ای به ارتباط دوباره با او نداشتم، جواب دادم. بعد از احوالپرسی گرم و جویا شدن از احوال یکدیگر تصمیم گرفتیم شب همدیگر را ببینیم. بله جناب سروان؛ همه چی از همان شب لعنتی شروع شد.

«سعید» جوان 25 ساله ای که به جرم نگهداری بیش از 100 گرم «شیشه» دستگیر شده بود و دستبند به دست، روبه‌روی مامور بازجویی کلانتری مرکزی «سرخه» نشسته بود، به حرف‌هایش ادامه داد... کامران... رفیقم را می‌گویم، از کار و بارم پرسید و منم با گلایه و غرغر کردن، شرایط سخت کار با ماشین را برایش گفتم. متاسفانه از همان چیزی که می ترسیدم سرم آمد و رفاقت من و کامران دوباره شکل گرفت. رفت و آمدها و تماس‌های ما به یک ماه هم نکشید که با تعارف‌های پی در پی او، برای اولین بار شیشه مصرف کردم و افتادم توی چاه سیاهی که دیگه نتوانستم بیرون بیام!

خرج و مخارج بسیار زیاد تهیه مواد و گذران زندگی، مجبورم کرد تا با پیشنهاد کامران، موادفروشی کنم. حالا دیگر جزیی از این چرخه پر از سیاهی و تباهی هستم و با فروش شیشه، جوان‌های سالم شهر رو گرفتار این منجلاب می‌کنم تا خودم رو تامین کنم ولی...!!!

قاچاقچی جوان که خاطرات سیاه گذشته را با آه و حسرت تعریف می کرد، ساعتی پس از تکمیل تحقیقات و معرفی به دادسرا، با همراهی ماموران انتظامی شهرستان «سرخه» روانه زندان شد.

سید محمد شاهچراغ

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها