پسرم قربانی دوستی اینترنتی من شد

ترم دوم دانشگاه بودم که با یلدا آشنا شدم. او دختر ساده و آرامی بود. وقتی با او صحبت می‌کردم حس اطمینان پیدا می‌کردم؛ اطمینان از ادامه زندگی. حس می‌کردم با وجود این دختر و دلگرمی‌هایش می‌توانم همه آرزوهایم را عملی کنم و به هرچه می‌خواهم برسم.
کد خبر: ۸۶۶۱۶۱

روز‌ها از پی هم می‌گذشت و ما به ترم‌های بالاتر می‌رفتیم. با گذشت هر ترم به یلدا علاقه‌مندتر می‌شدم. ترم آخر بودیم که به طور جدی با خانواده‌ام صحبت کردم و گفتم که می‌خواهم با او ازدواج کنم. پدر و مادرم اول مخالفت کردند. به پدرم گفتم که در مورد او و خانواده‌اش تحقیق کند و اگر باز هم مخالف بود من حرفی ندارم و از ازدواج با یلدا منصرف می‌شوم.

حدود یک هفته پدرم در مورد یلدا و خانواده‌اش تحقیق کرد و حتی یک نکته منفی هم درمورد آنها پیدا نکرد. این‌گونه بود که او هم به ازدواج راضی شد و خیلی زود به خواستگاری رفتیم و عقد کردیم.

همه چیز عالی بود و زندگی روی خوش به ما نشان می‌داد. یلدا بهتر از آنچه فکر می‌کردم بود. در همه لحظه‌ها تشویقم می‌کرد به سمت جلو بروم. لبخند همیشگی‌اش انرژی مثبت تمام لحظه‌هایم شده بود. اگر او نبود حتی نمی‌توانستم یک لیوان آب بخورم. همه لحظه‌هایم پر از او شده بود.

بعد از سه سال که زندگی‌مان تازه داشت جان می‌گرفت، متوجه شدیم که به‌زودی پدر و مادر یک پسر دوست‌داشتنی خواهیم شد. دیگر بهتر از این نمی‌شد. روی پای خود بند نبودم. یلدا در مدت بارداری بهانه‌گیر شده بود، ولی این بهانه‌ها هم برایم شیرین بود و با صبر و تحمل همه چیز را به‌خوبی گذراندم.

فرزندمان که به دنیا آمد همه توجهمان به سمت او بود. البته من به یلدا هم رسیدگی می‌کردم ولی او همه توانش را برای پسر کوچکمان گذاشته بود. من برای او فراموش شده بودم. دیگر از خوش‌آمدگویی و حرف زدن و درددل کردن خبری نبود. پسرمان همه چیز یلدا بود. شش ماه به همین شکل گذشت و من اعتراضی نکردم. نمی‌دانستم به چه بهانه‌ای اعتراض کنم. بگویم به فرزندمان حسودی‌ام شده است؟ خب من هم او را خیلی دوست داشتم. به همسرم حق می‌دادم که محبت بیشتری به فرزندمان بکند، ولی دوست داشتم حداقل کمی هم به من توجه کند. برایم سخت بود که ناگهان از همه محبت او محروم شوم.

یلدا دیگر حتی به شکل ظاهری خود هم نمی‌رسید. انگار یک زن دیگر شده بود. نمی‌توانستم این را درک کنم و حتی نمی‌توانستم در مورد این موضوع با کسی حرف بزنم. ترجیح می‌دادم به جای این‌که وقتم را با خانواده‌ام بگذرانم، در اینترنت و شبکه‌های اجتماعی پرسه بزنم.

یک روز که مانند همیشه در گروه‌های مختلف بودم ناگهان عکس‌های مختلف دختر‌های گروه را نگاه کردم. آنها با یلدا خیلی فرق داشتند. آنها زیبا بودند و به خودشان می‌رسیدند. در میان عکس‌ها از یک نفر بیشتر از همه خوشم آمد و ناگهان به او پیام دادم. خودم هم نمی‌دانستم چرا این کار را کردم. حس بدی داشتم، حس خیانت به خانواده‌ام. با خودم گفتم اشکال ندارد یک پیام دادم و تمام. دیگر این کار را نمی‌کنم، ولی به محض این‌که دخترجوان جوابم را داد همه چیز یادم رفت. حس کردم هنوز هم برای کسی مهم هستم.خودم را یک پسر مجرد و پولدار معرفی کردم که قصد ازدواج دارد و این اولین چت اینترنتی من شد ولی آخرین آن نبود.

همه چیز ادامه داشت. اوایل حس بدی داشتم ولی وقتی دیدم یلدا آنقدر با فرزندمان مشغول است که حتی به من شک هم نمی‌کند دیگر حس خیانت نداشتم. حس مهم بودن برای دیگران لذتبخش بود. انگار محبت را از دیگران گدایی می‌کردم. دیگر کمتر در خانه بودم و بیشتر وقتم را با دوستان اینترنتی‌ام می‌گذراندم. از خانه و خانواده‌ام غافل بودم. یلدا چندبار به من اعتراض کرد ولی برایم مهم نبود. او خودش باعث این رفتار من شده بود.

یک روز که مانند همیشه بعد از کار به خوشگذرانی رفته بودم مادر یلدا با من تماس گرفت و گفت هرچه سریع‌تر خودم را به خانه برسانم. نمی‌دانستم چه شده ولی تمام وجودم استرس بود. می‌ترسیدم که خدای نکرده اتفاقی برای خانواده‌ام افتاده باشد. حوالی ظهر چند بار از خانه با من تماس گرفته شده بود و من جواب ندادم. آخر حوصله گله‌های همیشگی یلدا را نداشتم و فکر می‌کردم که او باز هم برای غر زدن با من تماس گرفته است.

با خودم گفتم اگر چیزی شده باشد خودم را نمی‌بخشم و همان هم شد. وقتی به خانه رسیدم چشمان همه خیس بود. یلدا به دیوار روبه‌رو خیره شده بود و حرفی نمی‌زد. به طرف یلدا رفتم و پرسیدم چه شده ولی جوابی نداد. فقط نگاهم کرد.

پدرم برایم تعریف کرد: نزدیک ظهر پسرم ناگهان تب و تشنج کرده. یلدا هم با من تماس گرفته بود که به کمکش بروم ولی من جواب ندادم. او هم به هر زحمتی بود خودش پسرمان را به بیمارستان برده ولی متاسفانه عفونت در تمام بدن پسرم پخش شده بود و او جان خود را از دست
داد.

کرختی تمام بدنم را گرفته بود. زمانی که من با دیگران خوش می‌گذراندم خانواده‌ام در چه سختی بودند. خودم را نمی‌بخشیدم. همسر عزیزم همه چیز را به تنهایی تحمل کرده بود.من چقدر از خانواده‌ام غافل شده بودم که در این روز هم کنارشان نبودم. حالا می‌فهمیدم چقدر برایم مهم هستند.من حق نداشتم آنها را تنها بگذارم. خیلی وضعیت بدی داشتم. هم عذاب وجدان و هم غم از دست دادن پسرم من را از داخل خرد می‌کرد. یلدا در آن وضعیت خیلی به من احتیاج داشت ولی من از او خجالت می‌کشیدم.

خیلی با خودم کلنجار رفتم.دیگر همه چیز گذشته بود ولی از حالا به بعد زمان جبران بود؛ جبران برای یلدا و فرزندان آینده‌مان.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها