خاطرات 3 رئیس جمهور

هاشم طالب بزرگتر خبرنگاران حوزه دولت است. همه برو بچه ها خاطرات مشترک و فراوانی با او از سفرهای داخلی و خارجی روسای جمهور دوره های هشتم و هفتم و ششم ، پنجم و چهارم و سوم و نیز دیدارها
کد خبر: ۸۶۱۸۴
و مراسمی که مرد اول رویداد.
رئیس جمهور بوده ، دارند. طالب پیش از انقلاب دوران مبارزه دانشجویی را تجربه کرد و پس از انقلاب شاخه دانشجویی حزب جمهوری اسلامی را سامان داده و همزمان با ریاست جمهوری آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب کار ساماندهی و عملیاتی کردن دایره رسانه ای نهاد ریاست جمهوری و روابط عمومی این نهاد و امور مراسم ها را آغاز کرد و 24سال در این سنگر خدمت باقی ماند اما با خبرنگاران ماند، با وجود آن که بارها و بارها پستهای پرزرق و برق را رد کرده بود.
طالب همزمان با ایام پرواز خبرنگاران شهید در حادثه C-130بازنشسته شد و سخت از این همزمانی غمزده است. او خاطراتی خواندنی از 3رئیس جمهور دارد.


اولین بار چطور سروکار شما و خبرنگاران به هم افتاد.
از گذشته ها و در دوران مبارزات دانشجویی علیه رژیم شاه با شهید بهشتی آشنا بودم در آن ایام از محضر شهید مفتح و آقای هاشمی رفسنجانی هم بهره ها بردم.
بهمن سال 1357شهید بهشتی را دعوت کردند که در کمیته تبلیغات ستاد استقبال از حضرت امام خدمت کنم و هر چه بود به یک مهندس صنایع مسوولیت هماهنگ کردن امور خبرنگاران رسانه های داخلی و خارجی در مراسم استقبال را سپردند و من از همان زمان با خبرنگاران بودم.
بعد از پیروزی انقلاب شهید بهشتی تکلیف کردند که شاخه دانشجویی حزب جمهوری اسلامی را سامان بدهم. تا شهادت شهید بهشتی علی رغم پیشنهادها، هیچ پست اجرایی نپذیرفتم.
چون حزب را به فرموده آن شهید معبد می دانستم ، ترجیح می دادم در حزب بمانم تا رسیدیم به زمان وقوع فاجعه غمبار هفتم تیر. بعد دوره ریاست جمهوری رهبر معظم انقلاب شروع و به من تکلیف شد که دفتر روابط عمومی ریاست جمهوری را سامان بدهم.

این چگونه و با چه ساختاری شکل گرفت؛
مقطعی که ما شروع کردیم ، از نظر امنیتی زمان بدی بود. هفتم تیر، هشتم شهریور، ترور شخصیت ها، ائمه جمعه و حتی مردم ، انفجارها و این که حضرت آیت الله خامنه ای از بیمارستان آمدن ریاست جمهوری جو عجیب و خاصی را ایجاد کرده بود؛ چنانچه دفتر رئیس جمهور، منزل ایشان و تشکیلات اداری ریاست جمهور در یک ساختمان خلاصه شده بود. (ساختمان قرمز)، بنابراین تردد خبرنگاران خیلی با مشکل مواجه و با دید امنیتی بسیار شدیدی آمیخته بود و ما هم از روابط عمومی چیزی نمی دانستیم.
معلم بزرگ ما برای سامان دادن کارهایمان شخص آقا بودند. جالب است بدانید بچه های تیم حفاظت هم از آقا یاد می گرفتند که باید چگونه عمل کنند. حتی در موردی که من با یک خبرنگار برخوردی داشتم ، ایشان بشدت برآشفته شدند و گفتند معنی ندارد. شما باید همواره طرفدار و حامی خبرنگاران باشید.
با گذشت زمان ، رابطه ای که میان آقا با خبرنگاران برقرار شد تا هنوز هم کم نظیر است. ایشان بلااستثنا با همه مطبوعات ، مصاحبه های اختصاصی داشتند و این اتفاق پس از آن مقطع هرگز نیفتاد. آقا در عین حال همواره تاکید می کردند که تشکیلات نباید عریض و طویل بشود. یک روابط عمومی داشتیم با حداکثر 10نفر نیرو و الان همان مجموعه با همان کارها به چند معاونت و ده دوازده تا اداره کل ، هر کدام با دهها نیرو تبدیل شده است.
دوران بسیار شیرینی بود، اما با ظلمهایی در حق رئیس جمهور نیز همراه بود.

اشاره کردید، منزل رئیس جمهور در ساختمان اداری بود. ممکن است بیشتر توضیح دهید؛
ایشان با خانواده تا مدتها در یک اتاق درون مجموعه اداری زندگی می کردند. همسر رئیس جمهور وقتی از خانه بیرون می آمدند در واقع وارد قسمت اداری می شدند. حتی بعد که ریاست جمهوری به ساختمان سفید منتقل شد، ایشان در اتاقی چسبیده به دفترشان زندگی می کردند و فرزندان آقا واقعا حالت زندانی داشتند؛ اما بعدها یعنی 4سال پس از شروع ریاست جمهوری پشت ساختمان نخست وزیر 2خانه هر یک به مساحت حدود 100مترمربع پیش بینی شد که در یکی رئیس جمهور و دیگری نخست وزیر با خانواده زندگی می کردند.
تا آن موقع آقا اجازه نداده بودند منزلشان مفروش باشد و آن اتاق پوشیده از موکت بود، اما دوستان تلاش کردند آن منزل را مفروش کنند که همچنان آقا اجازه ندادند و فرشها جمع شد.
در آن زمان هم تمامی مایحتاج خانواده رئیس جمهور به وسیله یکی از خویشان ایشان به نام حسین آقا تهیه می شد که او کوپنها را می گرفت و ارزاق را تهیه می کرد؛ البته حسین آقا خود مغازه داشت.
یک بار روغن تمام شده بود و کوپن هم در خانه موجود نبود که قرار بود حسین آقا روغن آزاد بخرد، اما منع شد و تا نوبت کوپن بعد، روغن در آن خانواده نبود. پول برق و آب و تلفن آن خانه هرگز به غیر از حساب شخصی رئیس جمهور پرداخت نشد.
آقا حتی هر روز ظهر که در دفترشان ناهار می خوردند، مثل همه کارکنان نهاد، پول ناهار خود را می پرداختند. من از آیت الله جوادی آملی شنیدم که پس از دوره ریاست جمهوری با آقا جلسه داشتند و فرزند ارشد رهبر معظم انقلاب یعنی آقا مصطفی که شاگرد آقای آملی بودند نیز حضور داشتند تا این که موقع ناهار می شود، جناب آقای آملی عنوان می کنند کار اداری هم با آقا دارند و به این گونه آقا می فرمایند که ناهار بیاورند، اما به آقا مصطفی می گویند چون کار اداری است و وقت ناهار هم هست شما می توانید بروید.
از زمان ریاست جمهوری ، آقا مسعود دبستانی ، آقا مجتبی راهنمایی و آقا مصطفی دبیرستانی بودند و به ترتیب ساعت 11، 12/30 و 30/14 تعطیل می شدند.
به دلیل مسائل امنیتی باید اینها را با یک محافظ از مدرسه به خانه می آوردند و آقا دستور داده بودند تنها یک پیکان و آن هم با یک سرویس این کار را انجام بدهد و آقا مسعود و آقا مجتبی هر روز منتظر می ماندند تا مدرسه آقا مصطفی تعطیل شود و بعد هر سه به خانه می آمدند.

آیا از روزهای داخلی در آن مقطع خاطره ای دارید؛
سال 1363در سفر چهارمحال بختیاری در مسیری که با بالگرد طی می کردیم ، یک آبادی دیده می شد که آقا گفتند در این روستا بنشینیم.
بعد فهمیدیم اسم این روستا سرآقا سید است و هرگز طی سالها محور ارتباطی با شهر نداشته است و ساکنان روستا تا آن روز رنگ شهر، ماشین و... را ندیده بودند. بالگرد که نشست مردم اول ترسیدند و بعد نزدیک شدند.
از محل فرود باید یک دره سنگلاخ را طی می کردیم تا به روستا برسیم. مردم روستا آمدند و گفتند بیایید کول ما تا برویم. خب ما استنکاف کردیم. بعد مردم روستا روی زمین خوابیدند تا پای کسی روی سنگلاخ نباشد و از روی بدن اینها عبور از دره انجام شود و آقا اعتراض کردند که چرا شما این کارها را انجام می دهید و یکی از مردم گفت سالها پیش (معلوم شد پیش از انقلاب) بخشداری به آنجا رفته و از آنها خواسته وی را کول کنند.
بعد ما فهمیدیم آنها متوجه نبودند که رئیس جمهور به روستایشان آمده و احترامی که می گذاشتند به دلیل سیادت و روحانیت آقا بوده است. آقا در روستا روی زمین نشستند و زمانی طول کشید که اهالی صندلی ای را که ظاهرا تنها صندلی موجود در روستا بود آوردند.
آقا پرسیدند چه مشکلی دارید. یکی از آنها گفت بعید است در خصوص مشکل ما شما بتوانید کاری بکنید که آقا گفتند حالا بیان کنید، شاید توانستیم کاری بکنیم و آنها اسم دزدی را بیان کردند. گفتند او 3قاطر آنها را دزدیده است که این بزرگترین مشکل آن روستا بود.
فرمانده ژاندارمری همان جا بود که آقا دستور دادند این دزد پیدا شود. یک روز بعد دزد دستگیر شده بود. وقتی آقا قصد داشتند روستا را ترک کنند، مردم گفتند یک خواهش دیگر هم دارند و گفتند چند زوج در روستا هستند که ده پانزده سال است با هم زندگی می کنند و چون عاقد نداشته ایم آنها عقد نشده اند و شما برایشان خطبه عقد بخوانید.
آقا فرمودند همان لفظ ایجاب و قبول که جاری شده عقد هم جاری شده و مشکلی وجود ندارد. یکی از روستایی ها در میان خبرنگاران آمده و گفته بود که دخترم بزرگ است و خانه ندارم و اگر به این آقا بگویم مشکل حل خواهد شد؛
ما گفتیم با چقدر می توانی خانه بخری. گفت پولش نمی رسد و بعد از اصرار ما، در نهایت گفت هزار تومان ، که بچه ها نفری 100تومان ، 200تومان جمع کردیم و 200تومانی هم اضافه آمد که گفتیم با این هم جهیزیه برای دخترت تهیه کن.
پس از آن سفر پزشک مقیم به روستا اعزام و راه احداث و خلاصه آباد شد.

یکی دیگر از برنامه رهبر معظم انقلاب در زمان ریاست جمهوری دیدار با خانواده های شهدا بود که البته هنوز هم ادامه دارد. آیا در این زمینه خاطره ای دارید؛
بله ، یک برنامه ثابت ایشان این بود که هر شب جمعه با لباس مبدل و ماشین مبدل ، حتی گاهی تاکسی و وانت بار به منزل خانواده شهدا سرکشی می کردند؛ البته ایشان از همان آغاز اجازه ندادند این رویداد رسانه ای شود. یک بار به خیابان پیروزی ، منطقه 13آبان رفتیم.
نرسیده به چهارراه کوکاکولا به منزل شهدای افراسیاب رفتیم. آن خانواده 4شهید به انقلاب تقدیم کرده بودند و پسر پنجمشان هم مجروح شده بود. آقا به مادر شهید گفتند: من خدمت حضرت امام بوده ام و بحث شما بود. ایشان فرمودند پسر پنجم شما دیگر به جبهه نرود؛ اما مادر این شهدا ناگهان برافروخته شد و پاسخ داد: شما چه می گویید؛ مگر بچه مال من است . بچه را خدا داده ، دین خدا هم در خطر است و این فرزند ما هم باید برود.
من از شما اصلا توقع چنین درخواستی نداشتم . همه مات ماندیم و آقا هم. این مادر 4دلاور به دین خدا تقدیم کرد و همچنان مستحکم و استوار است. در ملاقات ها با خانواده های شهدا، آقا و ما درس می گرفتیم. آنها معلم بودند و بقیه تلمیذ. آقا هرگز از برنامه عیادت از خانواده شهدا غافل نشدند. خب از سفرهای خارجی و خاطرات آن بگویید.
در سفر پاکستان وقتی آقا وارد شهر لاهور شدند اتفاق عجیبی افتاد. همه ما جا خورده بودیم ، حتی خود پاکستانی ها، حتی خود ضیائالحق که در آن سفر آقا را همراهی می کرد.
قرار بود آقا با همراهی رئیس جمهور پاکستان از فرودگاه این شهر به مزار اقبال لاهوری (مسیری به طول فرودگاه مهرآباد تا میدان امام حسین ) بروند و زمانی حدود یک ربع ساعت برای طی این مسیر پیش بینی شده بود، اما طی این مسیر 4ساعت طول کشید، زیرا در آن روز بدون هیچ پیش بینی و تبلیغات و اعلام وسیع قبلی مردم لاهور استقبال عظیم و باشکوهی از آقا کردند؛ استقبالی در حجم همان استقبالی که روز ورود امام (ره) به وطن از ایشان شد.
جمعیت در مسیری به طول حدود 15کیلومتر جا گرفته بود و بیشتر اوقات خودروی حامل دو رئیس جمهور را جمعیت روی دست بلند می کرد. دولت پاکستان هراسان شده بود، چون از رئیس جمهور کشوری دیگر چنین استقبال عجیبی شده بود. آنها تا توانستند کوشیدند گروه خبرنگاران ایرانی قادر نباشند این صحنه باشکوه را منعکس کنند. ایراد امنیتی تراشیدند و از این قبیل و اما ما رفتیم یک جیپ روباز را که 4نیروی کار کنار آن بودند تصاحب کردیم ، بچه ها فیلم و عکس گرفتند که پخش شد.
به خاطر دارم که چندین مرتبه پیش آمد که این جیپ از فرط فشار جمعیت روی دو چرخ راه می رفت. بچه های کیهان ، اطلاعات ، ابرار و ایرنا هنوز به خاطر دارند که مردم لاهور شعار می دادند: درود بر خامنه ای ، مرگ بر ضیاالحق. اوضاع وحشتناک امنیتی به وجود آمده بود، اما لطف و رحمت الهی شامل ما شده بود که جان سالم به در بردیم.

گفتند سفارش آقا در زمان ریاست جمهوری این بود که تشکیلات ، عریض و طویل نباشد. آیا این رویه تا آخر دوره دوم ادامه داشت؛
بله ، دقیقا این رویه مراعات شد. من به شما بگویم که آن زمان فقط یک مسوول در دفتر خودرو، منشی و راننده داشت و او آقای میرسلیم ، مشاور رئیس جمهور بود. در این 8ساله نه اضافه کاری در کار بود نه خودرو و امکانات فراتر از معمول که الان معمول شده است ، در حالی 18ساعت کار می کردیم و ماشین ها هم همه پیکان بود.
پیکان هایی که فقط خواجه حافظ شیرازی آنها را هل نداده بود. من و بقیه دوستان برای کارهای اداری از ماشین شخصی خودمان استفاده می کردیم، حتی تردید داشتیم که برای بنزین آن از اداره کوپن بگیریم. من به شما بگویم که اگر در پیشگاه الهی در قبال دریای گناهانم چیزی برای پیشکش داشته باشم همان 8سال خدمت کنار آقاست.
پس از آخرین دوره ریاست جمهوری و رحلت حضرت امام (ره) یک دوره کاری 40روزه عجیبی هم داشتیم و آن روزی چند دیدار آقا به عنوان رهبر انقلاب در دیدار با اقشار مختلف مردم بود که در این مدت از اقصا نقاط کشور می آمدند، یک کار شبانه روزی با کمترین امکانات.

برسیم به دوره ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی.
خب آن 40روز که به مراسم تنفیذ رئیس جمهور جدید رسید و آقا به من دستور دادند که همچنان در ریاست جمهوری بمانم و کار را ادامه دهم ، 8سال هم در خدمت آقای هاشمی بودیم.
در این دوره کوشیدیم در حوزه دولت برای خبرنگاران شرایط امن و مناسبی فراهم آوریم. بویژه آن که در زمان ایشان نسبتا سفرها بیشتر بود و افتتاح پروژه ها فراوان.
در ضمن تغییر تشکیلات با حذف نخست وزیر به وجود آمد و کار رئیس جمهور هم بیشتر شده بود و روابط عمومی وسیع شد و معاونت های ادارات جدید زیادتر شدند. حضور خبرنگاران به دلیل بیشتر شدن رسانه ها پررنگ تر شده بود. آقای هاشمی خیلی دقیق بودند بخصوص در بازدیدها.
در سفری به کرمان از نمایشگاه توانمندی های استان بازدید کردند که قرار بود یک ساعت زمان صرف این بازدید شود. ما ساعت 8رفتیم ، اما تا ساعت 12شب بازدید ادامه داشت و همه از حال رفته بودند و ما رفتیم گفتیم آقا همه خسته شده اند. تمام کنید و ایشان گفتند شما می خواهید بروید، بروید من هستم.
من در تمام این 8سال هرگز ندیدم خستگی در وجود ایشان معنی داشته باشد. به یاد دارم یک خبرنگار خارجی از ایشان پرسید رمز موفقیت شما در چیست و ایشان پاسخ دادند من تنها با یک ربع و حداکثر نیم ساعت خواب نیمروزی هرگز خستگی را به خود راه نداده ام.
ایشان در هر شرایطی در نیمروز ابایشان را زیر سرشان می گذاشتند و یک ربع و حداکثر نیم ساعت می خوابیدند. حافظه عجیبی در آمار و ارقام داشتند و همیشه در بازدیدها مچ می گرفتند و بسادگی از گزارش های مقامات نمی گذشتند. آقای هاشمی با وجود این که بعضی بیان می کنند بسیار بسیار رووف است ، در تمام این مدت حتی یک بار ندیدم عصبانی شود و شاید بتوانم بگویم که رافت ایشان آنقدر زیاد بود که گاهی به نقطه ضعف تبدیل می شد.

از دوره ریاست جمهوری آقای خاتمی بگویید.
این دوران عجیب و غریب بود. آقای خاتمی با مشی خود توانستند بسیاری از کسانی را که از انقلاب رمیده بودند به آغوش انقلاب بازگردانند. رسانه ها رشد جهشی داشتند. قریب سی چهل رسانه داشتیم.
در سفرهای خارجی همیشه جریانی ملموس وجود داشت که بر آن بود ایشان را در موضع اپوزیسیون نظام معرفی کند، اما آقای خاتمی در همه مصاحبه هایش جانانه پایبندی خود بر اصول را به اثبات می رساند.
آقای خاتمی در دفاع از ولایت هیچ گاه کوتاه نیامد.آقای خاتمی در مواجهه با خبرنگاران روحیه عجیبی داشت. به خاطر دارم که گاهی به من می گفتند امروز اصلا حاضر نیستم مصاحبه کنم و ما هم می آمدیم به خبرنگاران می گفتیم ، اما وقتی به محوطه یعنی محل حضور خبرنگاران می آمدند، یک ساعت و بلکه بیشتر با خبرنگاران مصاحبه می کردند.

سفر فرانسوی آقای خاتمی حاضر بود در این زمینه توضیح دهید.
خوب یک بخش این سفر مربوط به ضیافت شام بود که آقای خاتمی با رسم این ضیافت که سرو شدن شراب بود مخالفت کرد و آنها این ضیافت را تبدیل به عصرانه کردند و این فرانسوی ها بودند که می خواستند به هر حال این برنامه با چنین تغییری انجام شود.
اما اتفاق جالبتر این سفر از قضا مربوط به علاقه عجیب آقای خاتمی به خبرنگاران است. در کاخ الیزه وقتی شیراک آمد آقای خاتمی را همراهی کند، در نزدیکی ماشین ، خبرنگاران آقای خاتمی را مخاطب قرار دادند و رئیس جمهور ما با آن اخلاق حسنه ای که داشت ایستاد تا به سوالات خبرنگاران پاسخ دهد و این توقف شاید بیش از 30دقیقه طول کشید و در این شرایط شیراک تمام این مدت را در کنار آقای خاتمی ایستاد که این اقدام او با پروتکل همخوان نبود و علاوه بر این شیراک تا نزدیکی ماشین ، آقای خاتمی را مشایعت کرد که این اقدام او هم همخوان با پروتکل نبود.
در سفر اول آقای خاتمی به نیویورک هم عجیب مقامات غربی غیرغربی مجذوب ایشان بودند. از یاد نمی برم که بارها دیدم کلینتون و آلبرایت در راهروهای سازمان ملل هر ایرانی را که می دیدند با او احوالپرسی می کردند تا زمینه برای دست دادن کلینتون با آقای خاتمی فراهم آید.

ناصرعلاقبندان
alaghebandan@jamejamonline.ir

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها