در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در اوج لذت از خواب و استراحت ناگهان با صدای همسرم بیدار شدم. نمیدانستم چه شده و فقط میدانستم اتفاق بدی افتاده که او اینگونه من را از خواب بیدار کرده است. دلیل را جویا شدم و او گفت که پسرمان به باغ کناری رفته تا سیب بچیند ولی صاحب باغ او را زده و از باغ بیرون کرده است. همسرم همه این حرفها را در نهایت آرامش بیان کرد ولی نمیدانم چرا من آنقدر ناراحت شدم. رفتارم دست خودم نبود و نمیدانستم چه کار میکنم. انگار که کنترل رفتارم را از دست داده بودم. خیلی عصبانی شدم و بدون معطلی به طرف آشپزخانه رفتم. یک چاقو بزرگ برداشتم. به حرفهای همسرم گوش ندادم و چشم بسته و بدون هیچ فکری به طرف خانه همسایه رفتم.
در زدم. باز نکرد. دوباره در زدم، آنقدر به در کوبیدم تا بالاخره در باز شد و مرد همسایه بیرون آمد. ابتدا چهرهاش نگران بود ولی به محض آنکه مرا دید او هم عصبانی شد. میدانست که برای دفاع از پسرم به آنجا رفتهام.
به طرفش رفتم و او هم که به اندازه کافی عصبانی بود به طرفم آمد. اول درگیری ما لفظی بود و بلندبلند با هم دعوا کردیم ولی بعد از مدتی دیگر کار از درگیری لفظی گذشت. با هم گلاویز شدیم. آنقدر عصبانی بودم که نفهمیدم چه زمانی چاقو را در سینهاش فرو کردم. در آن زمان به هیچ چیز جز غیرمنطقی و خسیس بودن همسایهام فکر نمیکردم. مدام با خود میگفتم مگر میشود کسی که سالهاست با او رودررو میشوم برای چند دانه سیب پسر من را کتک بزند. در همین فکرها بودم که صدای جیغ زن همسایه را شنیدم. درست بود من همسایهام را کشته بودم و بهخاطر هیچ دستم به خون آلوده شد. خودم هم شوکه شده بودم. آخر برای چه این کار را کرده بودم. خیلی ترسیدم. هنوز نمیتوانستم این حادثه را در ذهن خود هضم کنم.
حتی لحظهای چهرهاش از ذهنم بیرون نمیرفت. او مرد خوبی بود. حالا که او را با چاقو زده بودم فقط خوبیهایش به یادم میآمد. از رفتن آبرویم میترسیدم که رفت و از دستگیری بیم داشتم که دستگیر شدم. همه چیز خیلی زود پیش رفت و من روزبهروز بیشتر از آینده میترسیدم. من یک کودک معلول داشتم و اگر اعدام میشدم او و خانوادهام که جز من کسی را نداشتند آواره میشدند. به دست خودم همه چیز را خراب و با سرنوشت خانوادهام بازی کرده بودم. به هیچکسی نمیتوانستم شکایت کنم. به خانواده همسایهام التماس کردم و گفتم دست خودم نبود و آنها خانواده باانصافی بودند و همه چیز را قبول کردند و من را بخشیدند. باورم نمیشد که من را بخشیدهاند. شاید اگر خودم جای آنها بودم این درک بالا را نداشتم که بتوانم طرف مقابل را ببخشم ولی آنها این کار را کردند و من تا عمر دارم از آنها سپاسگزارم.
همه چیز با یک عصبانیت بیجا شروع شد و با یک بخشش به پایان رسید ولی من این را میدانم که همه آدمها آنقدر بخشنده نیستند و اگر آنها نمیبخشیدند من حالا قصاص شده بودم.
براساس سرگذشت واقعی سعید
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: