در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خودت را معرفی کن؟
ناصر 37 ساله، مجرد و تا سوم راهنمایی بیشتر درس نخواندهام. همین کافیه؟
کار میکردی؟
پیش از گرفتار شدن در دام موادمخدر در یک نجاری کار میکردم اما چندسالی است که خرید و فروش مواد مخدر میکنم.
درآمدت از پخش مواد خوب بود؟
میدانم کار اشتباهی میکنم و ممکن است هزاران جوان نابود شوند اما وقتی مزه پول و سود اینکار زیر زبانت برود نمیتوانی از آن دل بکنی.
سابقه دستگیری داری؟
پنج بار به اتهام حمل و نگهداری مواد مخدر دستگیر شدم و هربار پس از تحمل کیفر آزاد شده و دوباره شروع کردم.
این بار به چه اتهامی دستگیر شدی؟
قتل یک پسر جوان.
چرا مرتکب قتل شدی؟
او رقیب عشقی من بود و باید او را از سر راه برمیداشتم. من عاشق معصومه بودم و دلم نمیخواست کسی به او نگاه کند.
ازدواج کردی؟
چند سال قبل ازدواج کردم و یک فرزند دارم، اما همسرم وقتی برای دومینبار دستگیر شدم غیابی طلاق گرفت و بچهام را با خود برد.
چگونه با معصومه آشنا شدی؟
او در محله ما در خیابان شوش همراه دخترش زندگی میکرد و من عاشق او شدم به همین خاطر با او دوست شدم بعد از چندماه ازدواج کردیم .
چگونه متوجه رابطه معصومه با مقتول شدی؟
من به خانه آن زن رفت و آمد داشتم اما چندماه قبل دوستانم گفتند پسر جوانی هم در غیاب من به آن خانه رفت و آمد دارد. من دیگر کنترلی روی اعصابم نداشتم و میخواستم از میلاد انتقام بگیرم و او را گوشمالی دهم تا دیگر سمت معصومه نرود.
از روز قتل بگو؟
اوایل تیرماه بود که فهمیدم مقتول به خانه معصومه رفته است به همین خاطر من نیز به خانه رفتم که پسر جوان با دیدن من قصد فرار داشت. در حیاط خانه او را گیر انداختم و با چاقویی که همراهم بود چند ضربه به سینه و پهلوی او زدم و بعد فرار کردم. دو روز بعد متوجه شدم پسر جوان را کشتهام.
از کجا متوجه شدی؟
از ترس به خانه یکی از دوستانم در غرب تهران رفته بودم که با خواندن خبر قتل و دستگیری معصومه در روزنامه تصمیم به فرار گرفتم.
وقتی فهمیدی زن مورد علاقهات دستگیر شده چرا تسلیم نشدی؟
میدانستم که یک روز او آزاد میشود و اگر خودم را معرفی کنم محاکمه و اعدام میشوم.
به کجا فرار کردی؟
اهل یکی از شهرهای غربی هستم به همین خاطر به آنجا رفتم و زندگی مخفیانهای را شروع کردم.
در این مدت چهکار میکردی؟
در این مدت زندگی جدیدی را شروع کردم اما بازهم مواد مخدر میفروختم تا امرار معاش کنم. شهر به شهر میرفتم تا مواد را بفروشم و بعد به مخفیگاهم میآمدم.
فکر میکردی دستگیر شوی؟
ابتدا با ترس دستگیری روز و شب را سپری میکردم و حتی شبها خواب قتل و دستگیری را میدیدم. کابوسهای شبانه امانم را بریده بود اما بعد از دوماه وقتی دستگیر نشدم فکر کردم میتوانم زندگی جدیدی را آغاز کنم. البته میدانستم خون پسر جوان یک روز مرا به دام میاندازد اما تصورم این بود به این زودیها دستگیر نمیشوم.
بعد از دستگیری چه حسی داری؟
آرامش. باور کنید آزادی خیلی خوب است اما وقتی با ترس مجبور به زندگی باشی نفس راحت نمیکشی و همیشه سایه دستگیری پشت سرت است.
میدانی چه مجازاتی در انتظارت است؟
لحظهای سکوت میکند و با صدایی آرام میگوید اعدام.
من از اعدام میترسم و همیشه پشیمانم چرا به خاطر یک زن، جان پسر جوان و حق زندگی را از خودم گرفتم.
اگر به گذشته برگردی بازهم قتل را انجام میدهی؟
معلوم است که نه. درست است من بزرگ محل بودم و خیلی از دوستانم مرید من بودند اما حالا که دستگیر شدهام هیچکدام از آنها برای آزادیام تلاش نمیکنند و من فراموش شده ام.
حرف آخر....
من معصومه را دوست داشتم و میخواستم برایش زندگی بهتری را فراهم کنم اما حیف که عصبانیت من همه چیز را خراب کرد. اگر آیندهام را خراب نمیکردم، میتوانستم زندگی بهتری داشته باشم.
مجید غمخوار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: