اعدام؛ پایان رابطه شیطانی

تنها 21 بهار از زندگانی را به خزان روزگار سپرده بودم که با مجید از طریق یکی از بستگان آشنا شدم. او خارج از ایران تاجر موفقی بود که مرتب بین ایران و اروپا رفت و آمد می‌کرد. البته آن زمان چند وقتی می‌شد که ساکن اروپا شده بود، ولی تصمیم داشت برای ازدواج به ایران بیاید.
کد خبر: ۸۴۹۵۰۰

مجید مردی 42 ساله، متشخص و دارای شرایط مالی مطلوبی بود. رفت و آمدها که شروع شد، خانواده‌ام به شدت مشتاق ازدواج من با او شدند. من هم در آن زمان دختری بی‌تجربه بودم و مجید اولین مردی بود که به طور جدی پا به زندگی‌ام گذاشته بود، به همین خاطر خیلی درک درستی از ازدواج نداشتم و تنها همین را می‌فهمیدم که می‌توانم به مجید به عنوان مرد زندگی نگاه کنم و او می‌تواند تکیه‌گاه خوبی برایم باشد.

راستش خودم فکر می‌کنم چون در محیط خانواده‌ام که یک خانواده مردسالار بود، محبت چندانی توسط بستگانم حس نکرده بودم و در هر جایی به دنبال ذره‌ای از محبت می‌گشتم هنگامی که ابراز علاقه مجید را نسبت به خودم دیدم و احساس کردم که تمامی افراد خانواده‌ام به مجید احترام می‌گذارند و او را قبول دارند، فکر کردم او بهترین کسی است که می‌تواند مرا از محیط نامهربان خانواده‌ام که تمامی توجهات در آن به سوی پسران می‌باشد، نجات دهد و مرا به سوی شهر آرزوها به پرواز درآورد، به همین دلیل بود که چشم بسته به پیشنهاد ازدواجش پاسخ مثبت دادم و پس از چند روز عروسی کرده و به خانه بخت رفتیم.

در همان اوایل ازدواج به‌شدت به مجید وابسته شده بودم به گونه‌ای که گاهی روزی چند بار با او تلفنی صحبت می‌کردم، اما مجید هیچ‌گاه این احساس و وابستگی شدید مرا به خود درک نمی‌کرد، چون او عقیده داشت من باید همچون یک زن بالغ و عاقل رفتار کنم تا بتوانم زندگی را به خوبی اداره کنم و به هیچ عنوان دچار افراط و تفریط در بروز احساساتم نشوم.

از طرف دیگر مدام بر سر خانه ماندن و بیرون رفتن، مهمان آمدن و... با یکدیگر اختلاف داشتیم، زیرا مجید شخصیتی درونگرا داشت و علاقه‌مند بود هنگامی که از سر کار می‌آید روی کاناپه جلوی تلویزیون دراز بکشد، تلویزیون ببیند و هیچ حرفی هم با من نزند، ولی برعکس، من عاشق مهمانی رفتن و مهمانی دادن، سفر، خرید و... بودم. او سعی می‌کرد مرا مهار کند و نشان دهد که این چیزها به هیچ عنوان برای یک زندگی خوب و ایده‌آل مهم نیست و من بیهوده وقت خود را برای انجام این امور تلف می‌کنم.

او حتی صحبت کردن درباره احساسات را هم بیهوده می‌دانست. همراهی نکردن او باعث شد من هم بیشتر اوقات در خانه تنها باشم و کاری برای انجام دادن نداشته باشم.

دنیای ما به کلی باهم متفاوت بود، نگاهمان به زندگی فرق داشت، من دوست داشتم چیزهایی را تجربه کنم که او خیلی پیش‌تر از اینها تجربه کرده بود و حالا هیچ جذابیتی برایش نداشت. تا یادم نرفته بگویم که مجید ده سال از من بزرگ‌تر بود از نظر ظاهر نیز خیلی با هم فرق داشتیم و چند بار شده بود هنگامی که با یکدیگر به خرید رفته بودیم دیگران ما را به عنوان پدر و دختر اشتباه گرفته بودند. بعد از چند ماه، دیگر از زندگی خود سیر شده بودم و زندگی کردن با مجید چندان برایم قابل تحمل نبود، هر روز کارم گریه، اضطراب و استرس شده بود و گویی مجید هیچ‌کدام از این ناآرامی‌های مرا نمی‌دید.

او پیوسته به من می‌گفت که همه چیز خوب است و تو چرا بیهوده این‌قدر خودت رو ناراحت می‌کنی؟! مجید حتی سعی هم نمی‌کرد که با دیدن شرایط بسیار اسفبار روحی من، اندکی شرایط زندگی را تغییر دهد یا حداقل تغییرات کوچکی را در اخلاق و کردار خود به وجود بیاورد. روزها همچنان می‌گذشت تا این‌که یک روز من برای انجام کار اداری به تنهایی به بیرون رفته بودم، نگاه‌های خیره جوانی توجهم را جلب کرد و بدون آن که از خود اختیاری داشته باشم، وقتی به من نزدیک شد تا شماره تلفن همراهش را به من بدهد، گویی که از مدت‌ها پیش منتظر او بودم، به سویش دست دراز کردم و شماره‌اش را گرفتم.

پس از چند روز فکر کردن سرانجام تسلیم خواسته شوم خود شدم و به او زنگ زدم. می‌گفت اسمش ارسلان است و از مدت‌ها پیش من را زیر نظر داشته و دوست دارد که با من ازدواج کند و من هر قدر به او می‌گفتم که من متأهل هستم و نمی‌توانم با تو که مجرد و از من کوچک‌تر هستی ازدواج کنم، برایش باورپذیر نبود و تنها می‌گفت این دل‌هاست که باید به یکدیگر نزدیک باشد.

هر کاری کردم تا ارسلان را از سر خود بردارم، نشد. چون او مرتب با من در تماس بود و به گوشی‌ام زنگ می‌زد سرانجام در برابر اصرارهای بسیارش تسلیم شدم و زمانی که شوهرم سرکار بود با او به گردش می‌رفتم.

با ارسلان بسیار خوش بودم و لحظاتی که در کنار او بودم برایم بسیار لذتبخش بود به گونه‌ای که دیگر نمی‌توانستم حتی برای یک روز او را نبینم.

پس از گذشت یک سال از رابطه‌ام با ارسلان، روزی او به من پیشنهاد داد برای این که همیشه ایام بتوانیم با هم باشیم و هیچ کسی نتواند مانع با هم بودن ما بشود از همسرم طلاق بگیرم. من هم علاقه چندانی از ابتدا به مجید نداشتم و به دلیل رها شدن از محیط ناملایم زندگی با او ازدواج کرده بودم، به همین خاطر از پیشنهاد ارسلان استقبال کردم و به او قول دادم که تمام تلاشم را برای جدا شدن از مجید به کار خواهم بست تا برای همیشه بدون هیچ‌گونه ترس و لرزی او را به دست بیاورم.

به همین دلیل سعی کردم با رفتار و کردار خود در منزل به مجید بفهمانم که دیگر نسبت به او علاقه‌ای ندارم تا او برای طلاق پیشگام بشود، ولی مجید که تا حدودی به رابطه من با فرد دیگری پی برده بود، سرسخت‌تر از این حرف‌ها بود و به هیچ عنوان حاضر به طلاق من نبود.

به ناچار با ارسلان دست به طراحی نقشه دیگری زدیم که چیزی جز نقشه مرگ مجید نبود. به همین دلیل طبق هماهنگی‌های از پیش تعیین شده کلید خانه را به ارسلان دادم و قرار شد شب، هنگامی که من به بهانه‌ای در خانه نیستم او وارد خانه شود و مجید را غافلگیر کرده و به قتل برساند.

ارسلان نیز همان‌گونه که قرار گذاشتیم عمل کرد و در یکی از شب‌های پاییزی وارد خانه‌مان شد و مجید را برای همیشه با ضربات چاقو از پا درآورد و پیکر او را در اطراف شهرمان به خاک سپرد. برای این‌که کسی نتواند نشانه‌ای از ما بگیرد با یکدیگر به سوی یکی از استان‌های مرزی رهسپار شدیم و مدتی در آنجا مخفیانه زندگی کردیم.

هنگامی که تصمیم داشتیم به صورت قاچاقی از کشور خارج شویم، ناباورانه توسط پلیس که از مدت‌ها پیش من و ارسلان را تحت تعقیب قرار داده بود دستگیر شدیم و هر دو به زندان افتادیم. دو سال بعد به من خبر رسید که ارسلان به دلیل قتل عمد مجید قصاص و به دار آویخته شده است.

هرچند خانواده‌اش سعی کرده بودند از خانواده همسرم رضایت بگیرند، اما راه به جایی نبردند. من نیز سالیان سال است که به میله‌های قفس‌گونه زندان به نظاره نشسته‌ام و دوران محکومیت طولانی‌مدت خود را سپری می‌کنم و هر روز هزاران بار افسوس می‌خورم که ‌ای کاش چشم بسته و تنها برای پاک کردن صورت مساله در ریختن خون همسری که او را دوست نداشتم شریک نمی‌شدم و هیچ‌گاه در چنین راه بی‌بازگشتی قدم نمی‌گذاشتم البته نباید بگویم دوست نداشتم. من او را دوست داشتم، اما اختلاف‌های ما باعث شد خیلی زود از او سرد شوم.

هشدار

این‌که خانواده‌ها علاقه زیادی به سر و سامان گرفتن فرزندان خود دارند، قابل انکار نیست. بالطبع اصرارشان برای ازدواج هم طبیعی است، اما گاهی ممکن است اصرار والدین از حد طبیعی خود خارج شده و حالت اجبار و زور بگیرد یا حتی فرزندان برای خاتمه دادن به این اصرارها و رهایی از برزخی که در خانواده دارند، تن به ازدواج با فرد مورد نظر والدین‌شان بدهند؛ به این امید که شاید عاقبت این ازدواج خوب باشد و محبتی که در دلشان ندارند، در طول زندگی به وجود بیاید.

اما واقعیت این است که ازدواج‌های اینچنینی به دلیل نبود عشق و علاقه طرفین به یکدیگر و حتی تنفر از هم در بیشتر مواقع به سردی و جدایی می‌انجامد. به همین دلیل توجه دختر و پسر و والدین‌شان برای جلوگیری از وقوع چنین ازدواج‌هایی لازم و ضروری است.

ازدواج اجباری به ازدواجی گفته می‌شود که در آن دختر یا پسر توسط فردی دیگر چون والدین، سرپرست، خواهر یا برادر و... با تهدید، ارعاب، مشوق‌های چشمگیر، خشونت یا قطع امکانات قبلی، مجبور به ازدواج با شخصی که هیچ علاقه‌ای به زندگی با وی ندارند، شوند.

فرزندان باید توجه داشته باشند که مسئولیت زندگی آینده‌شان بر عهده خودشان است. یعنی آنها باید به تنهایی تمام خوشی‌ها و غم‌های آن را تجربه کنند و والدین و اطرافیان‌شان نمی‌توانند در پیمودن این راه کمک شایانی به آنها بکنند. پس بهترین راه این است که دختر و پسر سعی کنند خود برای آینده و زندگی مشترک‌شان برنامه‌ریزی کرده و تصمیم بگیرند.

سید مجتبی میری هزاوه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها