داستان پلیسی- قسمت پایانی

پیراهن چهارخانه و عکس پرسنلی

در شماره قبل خواندید: پسر جوانی در خانه‌اش به قتل رسید. سروان حسینی در بررسی صحنه جنایت پیراهن چهارخانه‌ای پیدا کرد که تحقیقات نشان داد، متعلق به همکار مقتول در خیاطی است. مظنون این جنایت همزمان با قتل ناپدید شده بود.
کد خبر: ۸۳۳۸۸۴

خسرو روی صندلی نشست و منتظر بود تا درباره دروغ دوستش توضیح دهد و بگوید که هیچ پارچه سرقتی از او نخریده است. در همین حین کارآگاه جوان روی صندلی مقابلش نشست و بدون هیچ حاشیه‌چینی آرام گفت: قتل را چطور انجام دادی؟ چرا اردشیر را به قتل رساندی؟

خسرو حسابی جا خورد. چون کسی که تا حالا به‌عنوان شاکی بود، از جنایتی صحبت می‌کرد که هیچ شاهدی نداشت. خسرو با چشمانی وحشت‌زده چند لحظه‌ای به سروان نگاه کرد. سنگینی بار گناهی که به دوش داشت به قدری زیاد بود که در کمتر از چند دقیقه به همه چیز اعتراف کرد.

پسر 19 ساله به قدری از مخفی کردن راز دلش خسته شده بود که با اولین سوال اعتراف کرد. او گفت: نمی‌خواستم این‌طوری بشود، اما نمی‌دانم چی شد که این اتفاق افتاد! کاش هرگز با اردشیر آشنا نشده بودم، دوستی با اردشیر زندگی‌ام را تباه کرد. چند ماه قبل از طریق یکی از دوستانم با اردشیر آشنا شدم. اردشیر پسر خوبی به نظر می‌رسید و بعد از مدتی من را به صاحب کارش معرفی کرد. سر کار خیلی هوای من را داشت و همیشه سعی می‌کرد به من کمک کند تا زودتر کار را یاد بگیرم.

او ادامه داد: یک روز اردشیر من را به خانه‌اش دعوت کرد، می‌گفت که مجردی زندگی می‌کند و رفتن من به اتاقش او را از تنهایی درمی‌آورد. من هم که مثل او در تهران غریب بودم به خانه‌اش رفتم. بعد از شام، با اردشیر بر سر اتفاقاتی که در تولیدی رخ داده بود بحثمان شد و من از او کینه به دل گرفتم. برای همین هنگام خواب با چاقویی که داخل جیبم بود در فرصتی مناسب، او را غافلگیر کردم و با ضربات چاقو او را از پا درآوردم.

خسرو گفت: به خودم که آمدم دیدم پیراهنم خونی است، پیراهن رادرآوردم و یکی از لباس‌های اردشیر را از داخل کمدش برداشتم و آن را پوشیدم و با چاقوی خونی از خانه خارج شدم. چون با عجله از خانه خارج شدم فراموش کردم که کمربندم را بردارم. تنها جایی که به نظرم می‌رسید ترمینال بود و باید با اولین ماشین از آنجا می‌رفتم.

پسر جوان بعد از اعتراف به جنایت نفس عمیقی کشید و گفت: نمی‌دانید در این مدت چقدر سختی کشیدم، چهره اردشیر لحظه‌ای از مقابل چشمانم دور نمی‌شود، شب‌ها با کابوس از خواب بیدار می‌شدم. اما هیچ وقت فکرش را هم نمی‌کردم بتوانید مرا دستگیر کنید، با آن‌که با عجله از خانه خارج شدم، اما تمام سعی خود را کردم که هیچ اثری از خودم به جا نگذارم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها