بعضی مواقع نوشتن خیلی سخت می شود. وقتی که ببینی «خواستن»، فاصله نقطه صفر تا 100را چقدر کم می کند. جوان 26ساله محله امامزاده حسن در جنوب شهر تهران ،حالا در شمال آلمان
کد خبر: ۸۲۸۳۷
، در مرکز استان نیدر زاکسن
، شهر نمایشگاهی کشور آلمان یعنی هانوفر را انتخاب کرده و با یک دنیا اسم و رسم در آن توپ می زند و امید درجه یک برانکو برای گلزنی در جام جهانی است.
خودش می گوید قرار نیست در هانوفر آرام بگیرد و رویای بازی در آاس رم را در سر می پروراند و پس از آن هم می خواهد تا بالاترین نقطه های مربیگری فوتبال پیش برود.
با این حال چنین فرد با اراده ای هم توان رودررویی با معضل ترافیک را ندارد و هر بار که به تهران می آید با تاکسی به این سو و آن سو می رود؛ چون معتقد است این ترافیک اعصاب آهنی می خواهد!
وحید هاشمیان با احساسات ناب ایرانی و یک دنیا اراده که بارها سقوط به نقطه ابتدایی هم او را از رسیدن به هدف مایوس نکرده ، میهمان امروز شماست. امیدوارم این گفتگو همانی باشد که می خواهید:
نقطه صفر چنین مصاحبه ای کجا می تواند باشد؛
ایران محله امامزاده حسن.
اینجا کجاست؛
جایی که در آن بزرگ شدم و هیچ وقت فراموشش نمی کنم. جایی در جنوب تهران با بچه های بااستعداد مثل همه بچه های جنوب شهر.
محله دوران کودکی زمینی برای فوتبال داشت؛
جایی بود به اسم کانون میثم. این کانون هم استخر داشت ، هم زمین چمن و هم کتابخانه. برای آن منطقه غنیمتی بود. من فوتبال را از اینجا شروع کردم.
وقتی شروع کردی کجا را می دیدی؛
نمی شود گفت بایرن مونیخ و هانوفر و بوندس لیگا را؛ اما خیلی دوست داشتم پیشرفت کنم. فوتبال را خیلی دوست داشتم. فوتبال خارجی زیاد می دیدم. همیشه هم در دلم می گفتم خدا کند من هم بتوانم در این ورزشگاه ها فوتبال بازی کنم.
ولی باور نمی کردی پایت به آنجا برسد؛ به هر حال آرزو کردن اولین قدم برای رسیدن به چیزی است.
پرواز از کجا شروع شد؛
روزی با بچه محل ها مقابل یک تیم خوب که بازیکنان خوبی داشت بازی کردیم. ناصر عباسی بازیکن استقلال و رضا شاهرودی بازیکن پیروزی در آن تیم بودند.
من در آن بازی 2گل زدم. فردی به نام رحیم حداد زرین آمد و به من گفت : تو آینده خوبی داری اگر فوتبال را جدی بگیری به تیم ملی می رسی.
او آن موقع مربی تیم فتح بود و مرا به تیمش دعوت کرد. من هم به دبیرستان می رفتم و بعدازظهری بودم. قرار شد آخرین امتحان را که دادم به مربی زنگ بزنم. همین طور هم شد. وارد تیم جوانان فتح شدم. سال اول در دسته 2جوانان تهران 21گل زدم. هم آقای گل شدم هم تیم ما به دسته یک رفت. سال بعد در دسته اول تهران سوم شدیم. 3سالی که در فتح بودم خیلی خوب رشد کردم.
پس چرا از این تیم جدا شدی؛
در فوتبال زمانی می رسد که احساس می کنی باید موقعیت خودت را تغییر دهی. خدمت سربازی بهانه ایجاد این تغییر شد و من به پیشنهاد حسین فرکی به پاس رفتم.
چند سال در پاس بودی؛
3سال. اتفاقا سالهای حضور در تیم پاس هم سالهای خوب و خاطره انگیزی بود.
بعد هم که تیم ملی و بوندس لیگا؛
بله. هامبورگ ، بوخوم ، بایرن مونیخ و هانوفر مثل این که روزهای اول حضور در هامبورگ خیلی سخت گذشت. من تجربه زندگی انفرادی را نداشتم. برایم خیلی سخت بود.
روزهای خیلی بدی را پشت سر گذاشتم ، ولی در این 6سال هیچ وقت ناامید نشدم. حتی در روزهایی که مصدومیت ، عرصه را به من تنگ می کرد.
در آن روزها بازی در تیم ملی هم دردی را دوا نمی کرد؛
اتفاقا من برای امید گرفتن می آمدم ، ولی هر دفعه که می آمدم اینجا بدتر می شدم. بی روحیه تر و سرخورده تر. در تیم ملی زیاد به من بازی نمی رسید. وقتی بر می گشتم از بازی در هامبورگ محروم می شدم.
اصلا حسادت نمی کردم ولی می دیدم توانایی انجام کاری را دارم که دیگر همکارانم در تیم ملی از انجام آن عاجز بودند. این شرایط ادامه داشت تا مصدوم شدم.
روزهای مصدومیت یک ورزشکار روزهای ویژه ای است که اگر مقاوم نباشد، نابود می شود. بعد از آن که در ژاپن عضله شکم من پاره شد به آلمان برگشتم و 4ماه دوران نقاهت من به دویدن صرف گذشت.
فیزیوتراپ تیم (هرمن) همیشه در باشگاه بود. وقت و بی وقت می رفتم در می زدم و او را از استراحت می انداختم. به هر حال نباید امیدم را از دست می دادم. حتی در جنگل می دویدم ، ولی متوقف نمی شدم. بلافاصله بعد از بهبودی ، بینی ام در یک بازی دوستانه هامبورگ شکست. آنهایی که داستان مرا می دانستند خیلی دلشان به حالم سوخت.
فرانک ، پزشک تیم سعی می کرد مدام به من دلداری بدهد. فاصله آن جزیره (محل مصدومیت) تا بیمارستان را با کشتی طی کردیم و در تمام طول درمان هم فرانک پیش من بود. این حادثه باعث شد دوست خوبی مثل او پیدا کنم.
این دوستی هنوز هم ادامه دارد و همیشه به من می گوید هیچ وقت فکر نمی کردم بعد از این 2مصدومیت بتوانی دوباره به فوتبال حرفه ای برگردی.
روزهای تلخی را در هامبورگ گذراندی؛
بله. خیلی تلخ و به همین دلیل مجبور شدم به بوخوم بروم. البته اولش شک داشتم. به هر حال هامبورگ یک تیم بزرگ و پرامکانات بود و بوخوم یک تیم کوچک و دسته دومی. مربی تیم بوخوم آن موقع برنارد دیتس بود، ولی اوایل فصل عوض شد و پیتر نویوآ آمد. همان فردی که در ایران به نوی رورر معروف است. تیم با او اوج گرفت.
به من اعتماد داشت و بعد از مدتها توانستم جایی در تیم پیدا کنم و به همین دلیل تصمیم گرفتم دیگر این جایگاه را از دست ندهم.
چه چیزی جایگاهت را به خطر می انداخت؛
ادامه وضعیت گذشته در تیم ملی.
چه وضعیتی؛
مقدماتی جام جهانی 2002بود. به تهران آمدم. بعد از 2بازی تیم ملی متوجه شدم آش همان آش است و کاسه همان کاسه.
مربی تیم بلاژه ویچ بود. به او گفتم فکر می کنم بود و نبود من برای تیم شما یکسان باشد. به همین دلیل اجازه می خواهم دیگر نیایم. ساکم را برداشتم و به آلمان برگشتم.
در بوخوم جایگاه ثابتی داشتم تا آن که موقع دویدن در جنگل پایم پیچید. چون هوا سرد بود و من هم خوب گرم نکرده بودم این مصدومیت 50روز مرا از صحنه دور کرد.
در این مدت کریس یانسن ، بازیکن جایگزین من خیلی خوب گل زد و تا آخر فصل به من بازی نرسید. آن سال به دسته اول بوندس لیگا صعود کردیم و در همان سال اول نهم شدیم.
سال بعد 4پله صعود کردیم. برای ما خیلی جالب بود که شالکه و دورتموند پایین تر از ما قرار گرفته اند. حضور در جام یوفا برای تیمی مثل بوخوم افتخار بزرگی بود.
من در سالهای حضور بوخوم در دسته اول خیلی خوب کار کردم و خوشبختانه دیگر مصدوم نشدم. بعد از حضور در جام یوفا چند پیشنهاد خوب داشتم که بایرن بهترین آنها بود.
چرا به بایرن؛
از تیمی به قول خودت کوچک به تیمی تا این حد مهم؛
فکر می کردم موفق می شوم. ارزیابی خودم این بود. الان هم وجدانم ناراحت است. باور کنید من سعی خودم را کردم، ولی موقعیت مناسبی برای من فراهم نشد. اینها را به گردن مربی هم نمی اندازم.
سین جیم غیر فوتبالی
چقدر مطالعه می کنی؛
خیلی. بیشتر وقت من در تنهایی به مطالعه می گذرد.
کتاب یا روزنامه؛
هر دو.
چه کتابهایی؛
کتابی می خوانم که تاثیر بگذارد. کتاب کیمیاگر (پائولو کوئیلو) خیلی روی من اثر گذاشت. چون شخصیت داستان را خیلی به خودم نزدیک حس می کردم. حتی کتابهای روانشناسی هم زیاد می خوانم. روانشناسی فرمولی (آنتونی رابینز) و کتابهای وین دایر را هم خوانده ام.
اینترنت چطور؛
تا دلت بخواهد. خیلی پای اینترنت می نشینم. زیاد ایمیل می زنم. چت می کنم. خلاصه کلی با آن سر و کله می زنم.
سایت هم که داری؛
بله. البته کارهای سایت را یکی از دوستانم انجام می دهد. می خواهم بخش خبری و بخش ورزشی آن را فعال کنم و با جذب درآمد، دیگر نیاز به حمایت مالی نداشته باشد. دوست دارم این سایت خیلی قوی کار کند.
به فکر ورود به مطبوعات هم افتاده ای؛
بله. می خواهم در آینده یک مجله فوتبالی بزنم. این اتفاق بالاخره روزی می افتد، اما شاید وقتی که به ایران بازگشتم.
نمی خواهی وارد دنیای متاهلین شوی؛
6سال پیش اگر این سوال را از من می پرسیدید می گفتم هیچ وقت ازدواج نخواهم کرد، اما خاصیت زندگی این است که هر لحظه اش شرایط خاص خود را دارد.
یعنی الان به فکر ازدواج افتاده ای؛
روزهای اول که به آلمان آمده بودم ، مادرم خیلی اصرار داشت که ازدواج کنم ولی من معتقد بودم باید شرایط آن فراهم شود. این اصرار حالا کمتر شده.
و نظر خودت؛
فکر می کنم ازدواج حتما باید انجام شود نه به خاطر این که یک کار عرفی کرده باشی تا بقیه بگویند خب این یکی هم زن گرفت. نه هر فردی باید همتای خودش را پیدا کند. به این دلیل هیچ سن مشخصی را برای ازدواج قائل نیستم. یکی در 20سالگی لنگه خودش را پیدا می کند و یکی در 45سالگی.
حالا این ازدواج به زودی سر می گیرد؛
اگر بتوانم شریک مناسبی پیدا کنم، بله.
می توانی در چند جمله مادرت را وصف کنی؛
مادرم هم پدرم بود هم مادرم. 6سال داشتم که پدرم فوت کرد. همه وجودش را برای من گذاشت. سعی می کرد هر چه می خواستم عملی کند. نسبت به توان او، کمبودی نداشتم. الان هم خیلی دلم پیش اوست چون برای راه رفتن مشکل پیدا کرده و سختی زیادی را تحمل می کند. مادر موجود شریفی است. همیشه می بخشد و انتظار جبران هم ندارد. جانش ، سلامتی اش و محبتی که به پای ما ریخته. خدا حفظش کند.
او در ابتدای فصل 2-3فرصت به من داد که آن روزها بایرن خیلی بد بازی می کرد. همه بد بودند و هیچ توپی هم برای من نیامد. بعد هم که روی نیمکت نشستم تا فصل تمام شد.
اسم این را چه می گذاری؛
هر چه باشد بدشانسی نیست. من اصلا رابطه خوبی با این کلمه ندارم. عده ای می گویند در بایرن فضا، ضد غیربومی هاست.
این ایده را هم قبول ندارم. الان بازیکنانی از پاراگوئه ، هلند، برزیل ، پرو و بوسنی به طور ثابت برای بایرن بازی می کنند. حتی علی کریمی هم چند بازی در ترکیب اول به میدان رفته. بایرن یک تیم بزرگ است.
یک مجموعه اقتصادی بزرگ که می خواهد در قبال سرمایه گذاری ، به اهداف اقتصادی اش برسد. آنها مثل ماشین فکر و کار می کنند. این وسط جایی برای عاطفه باقی نمی ماند.
اصلا منطقی هم نیست که کلی بابت یک بازیکن پول بدهد تا او را خراب کند. من فکر می کنم شرایطی که در یک مقطع خاص زمانی بر یک بازیکن یا مجموعه تیم حاکم می شود در سرنوشت بازیکن نقش عجیبی را بازی می کند.
تورستن فرینگز، سامی کوفور، توماس لینکه و هارگریوز همه از خوبهای بوندس لیگا بودند، اما همین شرایطی که می گویم یا آنها را از ترکیب تیم و یا کلا از بایرن مونیخ جدا کرد.
وقتی دیدم این شرایط قرار است برای من ادامه داشته باشد تصمیم به جدایی گرفتم در حالی که من تا سال 2007قرارداد داشتم و پول خوبی هم می گرفتم.
می توانستم تا سال بعد از جام جهانی در بهترین شهر و بهترین تیم آلمان بمانم ولی همان یک سال حضور در بایرن تجربه های سنگینی به من منتقل کرد و می خواستم جای دیگری خودم را امتحان کنم.
عضویت در بایرن جریان قدرتمندی را برای حضور دوباره ات در تیم ملی به وجود آورد. من واقعا نمی خواستم دیگر برای تیم ملی بازی کنم.
این نظر قطعی من بود. حال عده ای که وحید هاشمیان را به بی تعصبی و ایرانی نبودن متهم می کردند به وجدانشان واگذار می کنم. ذره ذره وجود من پر از عشق به این خاک است. اگر هم برگشتم احساس کردم تیم ملی در راه جام جهانی نباید ناکام بماند و اگر باز هم نتوانیم به جام جهانی برویم ، به فوتبال ما خیانت می شود. این فوتبال و حتی نسل های بعدی لطمه می خورند. این بود که ریسک کردم و برگشتم.
ریسک؛
بله چون اگر تیم ناکام می شد همه چیز به گردن من می افتاد. من در روزهای بدی به تیم ملحق شدم. روزهای سخت مرحله اول جایی که حتما باید قطر را می بردیم و با کمک خدا بردیم.
وقتی کنار کشیدی نترسیدی؛
مگر غیر از خدا از چیز دیگری باید ترسید؛ من حرفم را زدم. حقیقت را گفتم و به کسی هم بی احترامی نکردم. الان هم خوشحالم که حرف دلم را زده ام. من دوست داشتم در تیم ملی بازی کنم چون وقتی یک گل ملی می زنم مردم کشورم خوشحال می شوند. گل باشگاهی فقط شادی هواداران تیم و پاداش مالی برایت دارد.
ولی گل ملی یک احساس عجیب به تو هدیه می کند. این احساس خریدنی نیست. من به خاطر این احساس دوست داشتم در تیم ملی بازی کنم ولی وقتی با من با صداقت برخورد نشد، گذاشتم و رفتم.
نمی خواهم زیاد پرونده های قدیمی را به هم بریزم ولی خیلی ها می خواهند بدانند اینهایی که صداقت در کارشان نبود چه کسانی هستند؛
نمی توانم از کسی اسم ببرم. ببینید فضای اردوی تیم ملی اصلا فضای خوبی نبود. من با همه توانایی ام باید کنار می ماندم. بازی با عربستان در تهران (ابتدای بازیهای مقدماتی جام جهانی 2002) اصلا از من استفاده نشد.
در تایلند هم همین طور. بعد من تصمیم گرفتم جدا شوم. بلیت گرفتم برای آلمان. مرحوم رنجبر به من گفت چرا داری جدا می شوی. من هم گفتم تا حالا منظم بودم ، خوب تمرین می کردم و در خدمت تیم بودم. اما واقعا نه من می توانم به تیم ملی کمک کنم و نه تیم ملی به من.
پس بهترین راه ، جدایی است. گفت برای بازی با عراق خیلی روی تو حساب کرده ایم ، ولی من همانجا خداحافظی کردم. فکر می کنم آن موقع هم در تیم ملی باخته بودم و هم در هامبورگ.
این تصمیم تا چه زمانی سرجایش بود؛
من از هامبورگ به بوخوم رفتم. فکر می کنم روزهای حضور در بوخوم خیلی برای من مفید بود. روزهایی برای استقلال فکری و خودسازی. روح من در بوخوم تراش خورد چون واقعا هیچ کس را نداشتم و به هیچ چیز جز رسیدن به نقطه اوج فکر نمی کردم.
تا آن که رسیدی.
سال اول حضور در دسته اول 10گل و سال دوم 16گل زدم. بعد که به بایرن رفتم برانکو مرا دعوت کرد، ولی یک کلام به او گفتم نه.
می ترسیدم باز هم داستان سال 2001تکرار شود. اما هر روز در ایران یک داستان برای وحید هاشمیان می ساختند. بی غیرت ، وطن فروش ، بی تعصب و هزار عنوان دیگر هم شده خاص من.
ولی در جواب هیچ کدام از آنها به ادبیات نادرست و غیرمحترمانه روی نیاوردم. من بازیکنی نیستم که 20دوست خبرنگار داشته باشم. هیچ وقت هم حاشیه نداشته ام. سعی کردم این مرحله بحرانی را هم بدون مشکل پشت سر بگذارم.
زمانی به تیم اضافه شدم که احساس کردم وظیفه ام به عنوان یک ایرانی حکم می کند. جایی که حساس و تعیین کننده بود و فکر می کنم چه در مرحله اول و چه در مرحله دوم به وظیفه ام عمل کردم.
الان اردوی تیم ملی چه فرقی با آن زمان که ترکش کردی دارد؛
الان فضا سالمتر شده. دیگر انحصار یکی دو نفر یا یکی دو تیم نیست. یکی از ابومسلم است ، 2تا از سپاهان ، 3تا از فولاد و چند تا هم از تیمهای دیگر. حاشیه های این تیم کمتر از گذشته است.
واقعا؛
احساس من این است.
برگردیم به بوندس لیگا. جدایی تو از بایرن همزمان شد با آمدن کریمی. صحبتی با علی نداشتی؛
نه !
چرا؛
تا کسی از من چیزی نپرسد حرفی نمی زنم. فقط یک بار در تمرین تیم ملی از تمرینات بایرن پرسید که من به شوخی از سختی تمرینات ماگات گفتم.
بعد هم که خودش همه چیز را از نزدیک دید و الان هم خیلی از وضعش راضی است. با این حال فکر می کنم باید کمی بیشتر تلاش کند.
چرا؛
از سال آینده تیمهای بوندس لیگا فقط مجاز به در اختیار داشتن 4غیر اروپایی هستند که از این تعداد فقط 3نفر حق بازی دارند.
این رقابت را خیلی سخت می کند و تیمها سعی می کنند بازیکن برزیلی بگیرند نه آسیایی.
گفتی علی از وضعیتش راضی است. خودت چطور. از هانوفر راضی هستی؛
بله. من حتی از روزهای تلخ گذشته هم راضی هستم چون همه به من درس داده اند. وقتی به هانوفر رفتم اوالد لینن ، سرمربی هانوفر خیلی خوب با من برخورد کرد، اما شرایط تیم در زمان مربیگری او به آن صورتی نبود که من در گلزنی موفق شوم.
و آنقدر گل نزدی تا نوی رورر به هانوفر آمد؛
با آمدن او وضعیت تیم دگرگون شد. او شناخت خوبی از من داشت و تیم را تهاجمی کرد. در مدتی که نتوانستم گل بزنم یعنی هفته های ابتدایی این فصل هم روزهای پر از فشار و حاشیه ای را سپری کردم ، ولی باز هم متوقف نشدم.
به هر حال معتقدم فوتبال بخت آزمایی نیست. باید آنقدر تلاش کنی تا به هدفت برسی. زندگی هم همین است.
الان تیم چه شرایطی دارد؛
بازی هفته هفدهم مقابل لورکوزن بازی حساسی برای ماست. این بازی رده ما را در پایان نیم فصل مشخص می کند.
راستی مراسم قرعه کشی را دیدی؛
بله. قرعه خوبی نبود ولی قرعه بدی هم نبود.
خلاصه خوب یابد؛
مکزیک تیم خوبی دارد. این تیم با آرژانتین در جام کنفدراسیون ها بازی داشت. چون آن بازی در هانوفر بود بازی را از نزدیک دیدم. مکزیک تیم خیلی خوبی دارد. پرتغال هم تیم خوبی است ولی همیشه یکسان بازی نکرده و می توانیم امیدوار باشیم که پرتغال در روز بدش با ما بازی کند.
آنگولا هم اگرچه تیم پرقدرتی از آفریقاست و موفق به حذف نیجریه شده، ولی تجربه جام جهانی ندارد و ما می توانیم 3امتیاز بازی با این تیم را بگیریم.
یک نقطه پایان هم برای مصاحبه تعیین کن.
باز هم ایران. دوستش دارم. خاکش را می بوسم و خاک پای مردمش هستم. این را از صمیم دل می گویم.