اینجا فقر و باد هم سفره اند

تنها بادها ساکنان جزیره اند. پشت آن بازارهای هزار رنگ دلفریب ، پشت کشتی های لنگر گرفته با اجناس ارزان و پشت هیاهوهای توسعه ، تنها بادهای خسته با ساکنان قشم زندگی می کنند
کد خبر: ۸۱۱۰۶
، بدون دغدغه این که باید به اجبار در بادبان های پرتغالی لم دهند برای اشغال جزیره.
تنها بادها می تازند، جست وخیز می کنند درهفتاد و چند روستای قشم و خود را بر برقع دختران به اجبار درس نخوانده می زنند و بر تور بی ماهی صیادان که بر دوش گرفته اند، می نشینند.
می گویم تنها بادها، چون سالهاست مردمان این خشکی میان خلیج فارس آبی چیزی برای خوردن ندارند، چرا که در خشکسالی 7ساله ، آنچه از زمین می روییده سوخته است و دیگر باری نمی دهد.
تنها بادها مانده اند در جزیره قشم و در دست مردمان بجز خاک خشک و سوزنده چیزی نیست. قایق که از بندرعباس خود را به کناره قشم می رساند، به راهنمایمان می گویم روستای محروم این جزیره بظاهر ثروتمند کجاست؛ می گوید: «ما دراین جزیره غیرمحروم نداریم. همه روستاهای این جزیره محرومند.»
و راست می گفت ، چرا که پشت هر تپه و میان خشکی هر دشت سوخته روستایی وجود داشت که از روستای دیگر محرومتر بود. از کناره ساحل و پشت بنای خربس - که یادگار دوره های مادها و نشان دهنده زندگی تاریخی در این جزیره است - رد می شویم و می رسیم به روستای ریکو.کودکی را می بینیم که از اختلال روانی رنج می برد و بدون هیچ حرفی از تپه بالا می رود.
باد به جای روستاییان ما را می بیند و از میان شاخه های نیمه سوخته 3درخت سریشک و کنار و بنه روستا که کنار تنها برکه کم آب روییده اند، می گذرد و صدا می دهد. انگار که خواب پریده است.
در چوبی رنگ ورورفته خانه ناخدای بی لنج را دق الباب می کنم. پیرمرد دیگر توان برایش نمانده است ، ناخدا به گفته یکی دو نفر از اهالی که تازه نزدیک ما آمده اند بهترین مرد دریای این روستا وروستاهای دیگر بوده است.
علی نیک خواه ، ناخدای پیر ما را به حیاط بی سایه اش دعوت می کند. بیمار است. رفتن دوباره به دریا برایش رویایی دست نیافتنی است ، نیکخواه با گویش محلی به ما می گوید: «یکی و چند تا نیستند که تمام شود. آب نیست که بخوریم. آب خوردن را باید گران بخریم.»
ناخدا 12سال است که تحت حمایت کمیته امداد است : «کمیته برای هر نفر 10هزار تومان می دهد که برای خانواده من می شود 50 هزار تومان.» ناخدا ادامه می دهد: «هیچی نداریم ، نه گاو نه گوسفندی. قبلا می توانستم دریا بروم ولی بیماری خانه نشینم کرده است. دریا هم خبری نیست. ماهی ها کم شده اند. پسران و دامادهای من که می روند چیزی دستشان را نمی گیرد.»
یکی دیگر از اهالی ریکو، مشکل اصلی را نبود آب می داند و ادامه می دهد: «مشکل آب داریم ، مشکل مدرسه داریم ، زمین بازی برای بچه ها نیست و خیلی سخت به بومی ها مجوز ماهیگیری می دهند.»
مردی دیگر می گوید: «این برکه تنها منبع آب این روستای 400نفری است که آن را هم خود مردم درست کرده اند که نه بهداشتی است و نه کلرزنی می شود.»
وی ادامه می دهد: «مرکز بهداشت را تازه راه اندازی کرده اند، اما مسوول این مرکز هر از گاهی سر می زند و وقتی مریض می شویم باید برویم روستای رمکان و یا قشم و اگر مریضی باشد که مثلا تصادف کند دیگر باید قطع امید کرد، چرا که تا او را به قشم ببریم و بعد به بندرعباس ، جان داده است.»
ریکو تنها یک دبستان دارد با 3معلم برای 5پایه ابتدایی و بیشتر دختران این روستا فقط تا کلاس پنجم خوانده اند و به خاطرمسافت 20کیلومتری مدرسه راهنمایی دخترانه از تحصیل بازمانده اند.
زن ناخدا و دخترانش از پشت درهای نیمه باز و از زیر برقع سخن می گویند: «زنان اینجا هیچ کاری ندارند و در خانه ها زندانی اند. دخترها نمی توانند درس بخوانند. چه بکنیم ، نمی شود دختر را تنها این همه راه فرستاد تا درس بخواند.»
می دانم وقتی مردم آب ندارند بخورند آن وقت چگونه می توان انتظار داشت بچه ها با سرویس به مدرسه بروند. استعدادها در کوچه ها و خانه ها بی هیچ امیدی در تنگنای فقر پیر می شوند.
یکی دیگر از اهالی روستا درباره شیوه ارائه شیر به دانش آموزان می گوید: «در هر ماه 10 شیر یکجا به بچه ها می دهند و می گویند ببر خانه. اینجا هم مردم یخچال ندارند. شیر خراب می شود یا این که همه خانواده می خورند و به بچه شیری نمی رسد.»
زن ناخدا که روزه نگاه داشته و پشت ستون ایوان مانده است ، می نالد که اگر امسال بارانی نبود از بی آبی می مردیم. اهالی ریکو هر تانکر آب شور را 10هزار تومان می خرند و آب شیرین تنها از برکه وسط روستا که نه پوشیده است و نه بهداشتی ، تامین می شود.
مادر خانواده نیکخواه می گوید: «خزنده ها و هر جانوری که فکر کنید داخل آب می روند.»
از کار می پرسم. دختران ناخدا از بیکاری شوهرانشان می گویند: «کار نیست. همه صبح می روند قشم یا بندرعباس یا دریا؛ اما شب دست خالی برمی گردند. صید یک روز هست 10روز نیست.»

دریا خالی است از ماهی و نخل گل ازحیات
از میان دشتهای آفتاب زده با باد می رویم تا می رسیم به بند علی یا نخل گل ؛ روستایی که قایقهایش میان زمین ترک خورده به گل نشسته و منبع آب شور اهالی شده است.
می پرسم چرا قایقها منبع شده است ؛ می گویند: «صید نیست. قایق به کاری نمی آید، آورده ایم تا پول منبع آب ندهیم.»
نخل گل نیز بی آب است و اهالی آب شور را تانکری 10هزار تومان می خرند و در قایقها ذخیره می کنند که بی هیچ سرپوشی است. تنها منبع آب شیرین 2شیر آب در میان روستا است که آن را هم مردم روستا از کوهی دور، لوله کشی کرده و به روستا آورده اند. پسرهای روستا جمع می شوند و با آنها درسایه می نشینم.
آنها دبستان را تمام کرده و بعضی یکی دو کلاس از پایه راهنمایی را خوانده اند. « سرویس نبود. دبیرستان هم خیلی دور بود. ما هم تحصیل را ول کردیم و دنبال کار می گردیم ؛ بنایی ، صیادی ، کارگری در بندر. هرچه شد.»
حسینی که از اهالی روستای دیگری است و جزو خیرین محسوب می شود درخصوص مدرسه راهنمایی دختران می گوید : «دختربچه ها باید به روستای شوزا که 20کیلومتر دورتر از این روستاست بروند که البته امسال تنها مدرسه راهنمایی دخترانه که در تمام این حوالی است به خاطر آن که 3دانش آموز کم داشت تعطیل شد.»
پسرک 16ساله ای با موتور در حالی که 2کودک دیگر را سوار کرده است به روستا می رسد. بدون کلاه ایمنی و قطعا بدون گواهینامه. دلیل می آورد: « مدرسه دبستان بچه ها 3کیلومتر آن طرف تر است. با موتور می روم دنبالشان.»
بچه ها که از موتور پیاده می شوند می پرسم امروز در مدرسه شیر خورده اید؛ می گویند: به ما سالی 2نوبت شیر می دهند. می پرسم مطمئن هستید سالی دونوبت ؛ بله در هر نوبت هم 10تا شیر به ما می دهند.
رحیم چابک که تا کلاس پنجم خوانده است می گوید: 15کیلومتر تا مدرسه راهنمایی راه است و کسی بیشتراز دبستان نمی خواند. اینجا هم هیچ تفریحی نداریم. مدتهاست گفته ایم و نامه داده ایم که یک زمین فوتبال درست کنند تا لااقل سرگرم باشیم ؛ اما هیچ کس جواب نمی دهد. فقط همین ها را گذاشته اند.
به اشاره دستش نگاه می کنم ؛ یک تاب و یک الاکلنگ فرسوده آن طرف تر میان روستا افتاده است که در آن آفتاب سوزان کسی جرات نمی کند به آن نزدیک شود.
ازدرآمد خانواده می پرسم. حسن زاده که پسربزرگ خانواده است لب باز می کند: «کاری نیست. پدرمن از صبح می رود برای صید تا شب چیزی درنمی آورد. ماهی 70هزارتومان برای 5 نفرهمین .»
ادامه می دهد: «باید مجوز را از شیلات خرید.» حبیب گلونی ، یکی ازریش سفیدان نخل گل به ما می رسد: «صید هم کم شده ، کشتی های بزرگ چیزی برای ما نمی گذارند. شیلات در فصلهای مختلف دریا را به کشتی های خارجی کرایه می دهد و آنها هرچه در دریا هست می کشند، از ماهی کوچک وبزرگ گرفته تا تخم ماهی و هرچه فکر کنید ، دریا را خالی می کنند.»
گلونی ادامه می دهد: « صیاد بومی می داند که فصل صید ماهی چه وقت است. ما می دانیم چه وقت و کجا چه ماهی ای دارد تخم ریزی می کند. آنجا نمی رویم و تور نمی ریزم ، اما کشتی هروقت تور می ریزد هرچه هست و نیست ، می برد.»
می گوید: «به ما مجوز نمی دهند؛ که مبادا به محیط زیست آسیب بزنیم. ما همه چیزرا رعایت می کنیم اما...»پیرمرد فرسوده با پوست سیاهش به استخوان نشسته و هزارچروک خورده در اندک سایه دیوارنشسته است: « نمی دانم اهل کدام روستایم. نمی دانم کی به دنیا آمده ام. کمیته امداد با من گپ هم نمی زند.»
اینها را با لهجه محلی می گوید. چوپان بوده و با آن که بالای 60سال دارد و بارها به کمیته امداد مراجعه کرده ، اما تحت پوشش قرارنگرفته است. با زبانش لبش را خیس می کند و به چوب دستی اش تکیه می دهد و نگاهش را تا ناکجاآباد می برد.
قطع برق در تابستان های گرم و شرجی که گاه دما به بالای 40درجه می رسد و رطوبت بیداد می کند، مشکل دیگری است که اهالی نخل گل را در تابستان آزار می دهد.
نه این روستا بلکه بیشتر روستاهای اطراف هم نانوایی ندارند و هرماه نفری 4کیلو آرد دریافت می کنند. همه روستا می آیند و سایه نشین می شوند و باد در این مهیمانی میان حرفهایی می نشیند که روستاییان از هیچ که ندارند می گویند.

آب از نفت گران تر است در روستای زیرم
روستای زیرم ، روستایی است که پس از نخل گل به آن می رسیم. آن هم هیچ ندارد. درد اول مردم این روستا هم آب است.
اهالی این روستا آب شور را گران تر از همه روستاهای اطراف می خرند و برای هر تانکر 30تا 40هزارتومان پول می دهند. امین مشتاقی می گوید: «بنویس در زیرم مردم آب را گران تراز نفت می خرند.» محمد غلام ناصری ، پیرمرد 80ساله روستای زیرم که خود را برای رفتن به مسجد و اقامه نماز آماده کرده است می گوید: « 7سال خشکسالی ، جو و گندمی را که زمین برای خورد و خوراک خودمان می داد هم گرفت. حالا دیگرهیچ نداریم.»
موسی درویشی ، پیرمردی دیگری از این روستای 3000نفری با موتور به ما می پیوندد و در ترک موتورش پر از ماهی های ریز است : «علف نیست به گاو بدهیم. این ماهی را کیلویی 200تومان می خریم با دانه خرما و لیف خرما می جوشانیم می دهیم به گاو که لااقل شیر ما تامین شود.»
حیرت می کنم. هیچ علفی نیست؛ می گوید : «هیچ. اگرهمین را به گاو ندهیم دیگرهیچ نداریم که بخوریم.» می پرسم کارش چیست؛ «کار. کار که نداریم. کارم این است از صبح رفته ام همین ماهی ها را خریده ام. حالا رسیده ام تا شب.
اینها را درست می کنم و به گاو می دهم. این شده کارما.»
اضافه می کند: «یک وقتی می روم کنار دریا ماهی از صیاد می خرم. بعد در بازار می فروشم که چیزی دستم را می گیرد.»
پرسشم این است که هزینه زندگی را از کجا تامین می کند؛ «کمیته هر 6ماه به ما که خانواده 10نفری هستیم 100هزارتومان می دهد. همین.»
نمی پرسم اما خودش به زبان می آید:«بچه ها نمی توانند درس بخوانند کی پول دارد بچه ها را بفرستد مدرسه. مدرسه قلم می خواهد دفتر می خواهد و....» موسی درویشی می گوید:«ما هر دوبار به احمدی نژاد رای دادیم، چرا که گفت نان را به سفره ما فقیر بیچاره ها می آورد. ما هم منتظریم رئیس جمهور سر به ما بزند و ببیند ما چه می کشیم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها