در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم

دلیل تفاوت زندگی هنرمندان با مردم عادی نیز همین است زیرا آنان آگاهانه و دلخواه از چارچوبهای عقلانی معمول فراتر رفته و افقهای وسیع و نابتری را کشف میکنند و چون دلشان پادرمیانی میکند، با هر چیز «آنی» دیگر مییابند.
اینجاست که دل دست عقل را میگیرد و اینچنین است که آنان که با دل خویش زندگی میکنند و با او دوستند، با چشم دل میبینند، با زبان دل میگویند و با گوش دل میشنوند. دوستی که حتی نمیگذارد از کار او سر در بیاوریم فقط میخواهد به حرفهایش گوش کنیم تا راه و رسم هنرمندانه زیستن را به ما بیاموزد اما براستی هنرمندانه زیستن چگونه است؟ چرا اغلب مردم آن را زندگی عجیب و دستنیافتنی تصور میکنند؟ و چرا بزرگترین افسوس آنها کارهای ناخواستهای نیست که انجام دادهاند بلکه کارهای خواستهای است که انجام ندادهاند؟
پاسخ فقط یک جمله است: «آنها روحی کسل دارند.» زیرا درون و بیرونشان با هم متفاوت است و زندگیشان را به دو بخش تقسیم کردهاند و کاری که انجام میدهند نیز با کاری که دلشان میخواهد یکی نیست. اگر آدم کاری را که انجام میدهد از ته دل بخواهد، هیچوقت کسل نمیشود. برای تشخیص اینکه عملی خاص در زندگی ما چقدر مفید است، باید از خودمان بپرسیم: «آیا وقتی آن را انجام میدهم احساسم خوب است و واقعا دوستش دارم؟» اگر پاسخ به این پرسش یک بله محکم نباشد پس واقعا برای چه آن کار را انجام میدهیم؟ مگر نه این است که برای زندگی کردن و نه صرفا زنده ماندن ، به دنیا آمدهایم؟ آیا جز این است که اینکه از زندگی لذت ببریم یا خیر و اینکه در زندگی به معنایی برسیم یا خیر، به انتخاب خودمان بستگی دارد؟
انسان میتواند تنها نفس بکشد، بخورد، بخوابد و پیر شود و روانه قبرستان گردد! یک مرگ تدریجی که شاید حتی صد سال هم طول بکشد. اما زندگی نکرده است. زیرا زندگی کردن به معنی رشد کردن است؛ مانند یک درخت که هر چه بزرگتر میشود ریشههایش هم به اعماق زمین بیشتر فرومیرود. هم در ظاهر بزرگتر میشود و هم در باطن. نمیتوانیم درختی را پیدا کنیم که مثلا 30 متر ارتفاع دارد، اما ریشههایش کوچک باشد زیرا ریشهها توانایی نگهداری چنین بدنه عظیمی را ندارند. رشد کردن یعنی هر چه بزرگتر میشویم روحمان نیز مانند ریشههای درخت عمیقتر میشود و تنها راه برای رسیدن به این هدف توجه است و توجه به تمام ظرایف و ریزهکاریهای زندگی هر چند ساده و معمولی باشند. مثل گفتن صبح بخیر به چهره خوابزده خود در آینه، مثل باز کردن پنجره و نگاه کردن به ازدحام خیابان، مثل شنیدن آواز عاشقانه دو یاکریم هنگام ساختن لانهای در ابتدای بهار، مثل گوش دادن به صدای زودپزی در آشپزخانه و هزاران لحظه کوچک دیگری که میتواند مانند جشنی به بلندای چند ثانیه ما را به زندگی دلخوش کند.
جشنهایی که ارمغان زندگی هنرمندانهاند و در تقویم هیچ سرزمینی پیشبینی نمیشوند و تنها انسانهایی که «میزبان زندگی خویش»اند آن را میآفرینند. جشنی بهسادگی ساختن قایقی کاغذی با بلیت مترو یا شنیدن ترانهای محبوب پشت چراغ قرمز یا دیر رسیدن به محل کار بهخاطر تماشای طولانی مدت رنگینکمان یا حتی مرور خاطره مهمانها هنگام شستن ظرفهای آخر شب.
«زندگی هنرمندانه» پاداش خداوند است، پاداشی برای آنها که اگر چه نگهبان روح خویشاند، اما رهایش میکنند تا برود و در این آزادی خود بودن، هوایی تازه کند. اینان با دلشان زندگی میکنند و برای اینگونه زندگی کردنشان بهانهجویی نمیکنند؛ بهانه نداشتن وقت، نداشتن حوصله، نداشتن توان مالی و... و در میان تمام ناتمامهای زندگی امروز برای هنرمند درون خویش احترام قائلند و بارها پیش آمده که برخیزند و یک چای تازهدم در زیباترین استکان خانه بریزند و همراه یک عدد شیرینی و یک آهنگ دلنشین به خودشان بگویند: «بفرمایید چایتان سرد نشود... .»
آرش بینیاز - استاد دانشگاه و طراح گرافیک
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: