در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
این روزها چشمانش نیز خشک و پلک زدن برایش دشوار شده است. مهدی شبها با چشمانی باز میخوابد و باید یکی از اعضای خانواده هر شب چند بار تا صبح چشم او را ببندد تا خشکی چشمانش بیشتر از این نشود و بدتر از آن کبدش است که آن نیز مشکل پیداکرده است.مدام بدنش را به فرش، زمین، سنگ و درخت میکشد تا شاید خارش بدنش کم شود.
بسختی و با ملاحظه بسیار به مدرسه میرود و وقتی به منزل برمیگردد خارش، زخم و خونریزی شروع میشود. اگر دمای اتاق 50 درجه هم شود، عرق نمیکند، اما برای اینکه درد کمتری تحمل کند، باید خانه را مرطوب کرد.
سخت میبیند و برای نوشتن مشقهایش باید خط دفترهایش را پررنگ کرد تا کج و معوج ننویسد. هرجا مینشیند، باید آنجا را جارو زد و پوستهای مرده او را از زمین جمع کرد.
مهدی در روستایی به نام ورگ در ده کیلومتری بعد از شهر شیروان زندگی میکند که خشکی و گرمای هوایش حتی برای چند دقیقه آزاردهنده است.
پدر مهدی میگوید: «از زمان تولد، بدنش پوست میانداخت و این اتفاق با درد و خون همراه است و خارشهایی که در این ده سال تمامی ندارد. روستای ما گرم و خشک و پر از خاک است و هر وقت «او» از مدرسه برمیگردد، ترکهای پوستش عمیقتر میشود.»
وی میافزاید: به گفته پزشکان، بدنش به رطوبت نیاز دارد و به همین دلیل در و پنجرهها را با پلاستیک بستهایم تا رطوبت از خانه خارج نشود و به خاطر مهدی عزیزم گرما را تحمل میکنیم تا او کمتر درد بکشد. هر جا که فکرش را بکنید، رفتهام و هر دارویی که فکرش را کنید استفاده کردهایم، اما باز هم تن فرزندم میترکد و خون میآید و چهرهاش هر روز پیرتر میشود.
مادر مهدی نیز میگوید: «نمیخواهم از فقر بگویم، اما گاهی که پماد را به مهدی میدهیم تا خود به بدنش بمالد بعدها متوجه شدم برای اینکه پمادش دیرتر تمام شود «وازلین» به خود میمالد.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: