در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
با پیدا شدن بقایای استخوان با متخصصان پزشکی قانونی تماس گرفت و از آنها خواست برای تحقیقات به آنجا بیایند. دقایقی بعد متخصصان پزشکی قانونی و ماموران تشخیص هویت وارد محل شدند و به اثربرداری و انگشتنگاری پرداختند. طبق اظهارات اولیه آنها، چیزی که در حمام پیدا شده بود استخوان بود، اما معلوم نبود استخوان انسان است یا حیوان؟
تحقیقات در این خصوص ادامه داشت که ناگهان سروان حسینی متوجه سروصدایی بیرون از آپارتمان شد. صدای ماموران آگاهی میآمد که با پسری جوان در حال گفتوگو بودند. به دنبال صدا بیرون رفت و از مامور جوانی که آنجا بود در رابطه با علت سروصدایشان پرسید. او گفت: «جناب سروان این جوان داشت از پلهها بالا میآمد که به محض دیدن ما و در باز آپارتمان، یکدفعه راهش را کج کرد و به سمت پایین برگشت. او به محض اینکه با در باز آپارتمان شماره 4 روبهرو شد رنگش پرید و این مساله از نگاه ما مخفی نماند و به او مشکوک شدیم. حالا هم هر چه از او میپرسم اینجا چکار میکنی، جواب سر بالا میدهد.»
سروان به پسر جوان نگاه کرد. رنگش پریده بود و تلاش میکرد نگاهش را از او بدزدد. به نظر میآمد مامور کلانتری درست حدس زده و پسر جوان قصد داشت چیزی را از آنها پنهان کند. سروان به طرف پسر جوان رفت و او را به داخل آپارتمان هدایت کرد و درباره علت حضورش در آنجا پرسید. امیر وارد آپارتمان شد و روی یکی از مبلهای داخل پذیرایی نشست و شروع کرد به حرف زدن. «اینجا خانه ماست. من نمیدانم چرا باید با من اینطوری برخورد شود. خانوادهام چند روز پیش به مسافرت رفتند و من بهخاطر نامزدم در تهران ماندم. حوالی ساعت 2 بعدازظهر برای انجام کاری از خانه خارج شدم و وقتی برگشتم جمعیت زیادی را مقابل در ورودی دیدم. شما خودتان بگویید، وقتی به خانهتان بروید و جلوی در جمعیت و ماموران آتشنشانی و پلیس را ببینید، چه حسی به شما دست میدهد؟ خودم آمدم بالا ببینم چه خبر است و این همه آدم برای چه اینجا جمع شدهاند؟»
سروان نگاهی به او انداخت و در حالی که به چشمهای او نگاه میکرد، پرسید: «پس برای چه وقتی با در باز آپارتمان و ماموران روبهرو شدی، برگشتی و خواستی فرار کنی؟»
پسر جوان که سعی میکرد خود را حق به جانب نشان دهد، پاسخ داد: «قصد فرار نداشتم، فقط وقتی در باز را دیدم یکدفعه ترس به دلم افتاد و با خودم گفتم بهتر است سراغ عمویم بروم و با او برگردم. نمیدانستم چه کار باید بکنم. برای همین میخواستم برگردم که مامور شما جلوی راهم سبز شد.»
سوالات پی در پی ذهن سروان را پر کرده بود و با خود میاندیشید «به نظر حرفهای او منطقی نمیآمد، اگر او مشکلی نداشت چرا با دیدن ماموران برگشته بود؟ شاید او با دیدن در باز خانهشان دستش را رو شده میدید و برای همین میخواست فرار کند.»
همانطور که در فکر بود به نتیجه رسید «رنگپریده، دزیدن نگاه و ترس با دیدن ماموران، همه حکایت از آن داشت که در جنایت نقش دارد و موضوعی را پنهان میکند.» بنابراین به طرف امیر رفت و تلاش کرد با سوالات متفاوت علت حضور امیر را در آنجا بفهمد. پسر جوان هم تکرار میکرد که علت بودنش فقط نامزدش است.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: