نیش ‌وکنایه‌های تلخ‌تر از بی‌پدری

18 سالم که بود، به‌دلیل انجام کاری مورد سرزنش شدید پدربزرگ‌ها و بعضی دیگر از اعضای خانواده قرار گرفتم، آنجا بود که برای اولین‌بار لب به اعتراض باز کردم و گفتم من شنیده‌ام پدر خیلی شیطان بوده و حتی چندتایی از اهالی محل به خاطر همین شیطنت بی حد و حساب از او شاکی بوده‌اند و...
کد خبر: ۸۰۰۲۶۷

سیدمهدی پورصالح هستم، 31 ساله و متولد تهران اما تمام عمرم را در اصفهان سپری کرده و به جز گهگاهی برای دیدن اقوام یا کاری اداری به پایتخت نیامده‌ام و دوست هم ندارم که در ادامه اتفاقاتی منجر شود که ساکن این شهر بی در و پیکر شوم.

من پدر ندارم، یعنی حتی یک بار هم آغوشش را حس نکردم چون وقتی هنوز من پایم را به این دنیا نگذاشته بودم او به جنگ رفت و بعد هم شهید شد.

از خردسالی غیر از پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها و مادرم چیزی به یادم نمی‌آید، آقا جون ـ پدر مادری ـ مرا با خودش به حجره‌ای که در بازار اصفهان داشت، می‌برد. او تعمیرکار دوچرخه بود و حسابی هم کارش سکه. من هم از این شرایط بی‌نصیب نبودم و دوچرخه‌ای داشتم که همان دور و بر با آن بازی کنم. کسبه دیگر حسابی هوای من را داشتند، کسی جرات نداشت نگاه چپ به من بیندازد یا حرف درشتی نثارم کند، هر از گاهی هم آب نباتی، بستنی، پفکی، کشمش و گردویی در دستم می‌گذاشتند که خیلی می‌چسبید. من معنای این همه محبت را در آن دوران متوجه نمی‌شدم ولی سال‌ها بعد فهمیدم تمام آن خوبی‌ها برای این است که جای خالی پدر را حس نکنم یا شاید هم آنها من را پسر قهرمان شهرشان می‌دانستند، هر چه بود محبتشان بی‌دریغ بود.

سال دوم ابتدایی بودم که معلم پرورشی‌مان از ما خواست اطلاعات شناسنامه‌ای‌مان را در برگه‌ای بنویسیم و برایش ببریم. من شب وقتی در شناسنامه به نام پدر رسیدم حسابی تعجب کردم و رفتم پیش مادرم و گفتم چرا اسم آقاجون احمد اینجا سیدهادی است؟ هنوز آن صحنه خیلی زنده و شفاف جلوی چشمان من است، مادر بغض سنگینی کرد و اشک در کاسه چشمانش دو دو زد و صدایش در گلو لرزید و من را در آغوش گرفت.

تا مدت‌ها ذهنم درگیر این موضوع بود و در کوچه و خیابان و مدرسه به پدر بچه‌ها دقت می‌کردم که بفهمم پدر یعنی چه؟ اما واقعا آقاجونهایم برایم نقش پدر را خوب ایفا کرده بودند و من در زندگی خلأ حس نمی‌کردم جز دلتنگی‌های کودکانه که خب طبیعی هم بود.

کودکی آرامی داشتم، همه چیز فراهم بود و من محور توجه دایی‌ها، خاله‌ها، عمه‌ها و عموها؛ همگی هوای من را داشتند و تنهایی‌هایم را به‌عنوان خواهر و برادر و دوست پر می کردند اما این توجهات در دوران نوجوانی و جوانی نه تنها برایم لذت بخش نبود بلکه آزاردهنده هم شد.

تمام حرکات و رفتارهای من تحت کنترل بود، هر کاری که می‌خواستم انجام دهم با این قالب که من فرزند شهید هستم بررسی و ارزیابی می‌شد، سطح توقعات از من بسیار بالا بود و همیشه برچسب فرزند شهید سیدهادی پورصالح بر پیشانی من و کارهایم زده می‌شد مثلا من دوست داشتم به کلاس سه‌تار بروم اما اجازه نداشتم چون موسیقی برای فرزند یک شهید عیب محسوب می‌شد، می‌خواستم تی‌شرت تنم کنم، می‌گفتند زشت است تو فرزند شهیدی، وقتی خیلی شوخی می‌کردم و می‌خندیدم، تشر می‌خوردم که شأن خودت را حفظ کن و خلاصه من حسابی زیرذره‌بین همه اعضای خانواده و محله بودم.

18 سالم که بود، به‌دلیل انجام کاری مورد سرزنش شدید پدربزرگ‌ها و بعضی دیگر از اعضای خانواده قرار گرفتم، آنجا بود که برای اولین‌بار لب به اعتراض باز کردم و گفتم من شنیده‌ام پدر خیلی شیطان بوده و حتی چندتایی از اهالی محل به خاطر همین شیطنت بی‌حد و حساب از او شاکی بوده‌اند و رفتم عکس‌های پدر را آوردم و گفتم او تی‌شرت می‌پوشیده و ریشش را می‌تراشیده و سه چهارتایی کفش و کتانی گران قیمت داشته که هنوز هم در گنجه اتاقش هست، بعد شما چرا می‌خواهید من حتی شبیه پدرم هم نباشم و نقش یک فرشته معصوم را بازی کنم؟ بعد از آن انتقادها کمی فروکش کرد و اوضاع بهتر شد.

در دوره دبیرستان ریاضی خواندم و جزو پنج شاگرد اول کلاس بودم اما هر وقت صحبت از کنکور می‌شد دوستانم با طعنه و کنایه می‌گفتند که سید مهدی تو که سهمیه‌داری و حتما برق شریف قبولی؛ من خیلی از این حرف‌ها ناراحت می‌شدم و حسابی به فکر فرو می‌رفتم، واقعا غرورم شکسته می‌شد، آخر واقعا من درسخوان بودم و نیازی به سهمیه نداشتم.

سال کنکور بدون این‌که مادرم متوجه شود، فرم سهمیه فرزندان شهدا را پر نکردم و مثل داوطلبان عادی در آزمون شرکت کردم، رتبه‌ام 749 منطقه دو کشوری شد و بعد هم مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی اصفهان قبول شدم، خیلی از این اتفاق خوشحال بودم و به همه اعضای خانواده و دوستانم گفتم؛ من توانسته بودم با اتکا به خودم در رشته و دانشگاه مورد علاقه‌ام قبول شوم اما باز هم در دانشگاه از سوی همکلاسی‌ها و بعضی از استادان مسخره می‌شدم که خیلی آزاردهنده بود، هر چقدر که قسم می‌خوردم و سند می‌آوردم که این رتبه بدون استفاده از سهمیه بوده کسی نمی‌پذیرفت و باز هم از گوشه و کنار حرف‌هایی می‌شنیدم که حسابی دلم می‌گرفت.

این حرف‌های دنباله‌دار و بی‌اساس حتی حالا که در یک شرکت خودروسازی مشغول به کار هستم، ادامه دارد و خلاصه از شنیدن آن بی‌نصیب نیستم.

من مصداق کامل آش نخورده و دهان سوخته هستم. از یک طرف جامعه ای مقابل ماست که تنها از ما راستی و صداقت می خواهد و از طرفی درگیر کلام‌ها و نیش زبان‌هایی می‌شنویم که در خور ما نیست. گاهی از این همه حساسیت دلگیر می‌شوم اما یاد گرفته‌ام خودم را مدیریت کنم و به همه چیز بخندم. واقعا فرزند شهید بودن سخت است و یک جورهایی صبر ایوب می‌خواهد. ما هم پدر از دست داده‌ایم و درکش نکردیم و هم تاوان کارهایی که نکرده‌ایم را پس می‌دهیم.

29 سالم که بود با یکی از همکلاسی‌های دانشگاهم ازدواج کردم و در 31 سالگی پدر شدم، روز تولد دخترم اولین‌باری بود که معنای واقعی کلمه پدر و عشق را درک می‌کردم، وقتی او را بغل کردم به شکل ناخودآگاهی گریه‌ام گرفت و حس کردم چقدر دلم برای پدری که همیشه از قاب عکس به من می‌خندد، تنگ شده است. برای نخستین‌بار دلم می‌خواست صدایش را بشنوم و او را ببوسم.

من یک زندگی معمولی دارم مثل زندگی همه مردم، صبح تا عصر در محل کار هستم و شب‌ها هم پیش زن و بچه‌ام. تا به حال هیچ کار خاصی در زندگی‌ام نکرده که در خور توجه باشد و اختراع و اکتشافی نداشته‌ام که شهرت و آوازه‌ام همه‌گیر شود. خودم هستم و خانواده‌ای که هر سال یکی از آنها را از دست می‌دهم، یک سال این پدر بزرگ سال بعد آن یکی، بعد دایی و به این ترتیب همه آنهایی که در حقم پدری کردند، به مرور اطرافم را خالی می‌کنند و من فقط به یاد و خاطره‌شان غمناک می‌شوم و دلم می‌گیرد.

کارهای اشتباه در زندگی‌ام زیاد انجام داده‌ام که اگر فاش شوند قطعا آبروی زیادی از من خواهد رفت مثل دروغی که پارسال بی محابا گفتم و باعث به هم ریختن یک بخش از کارخانه شدم و وقتی لب به اعتراف گشودم خیلی برایم سنگین تمام شد، اما بالاخره حقیقت را گفتم و مانع اخراج دو نفر بی‌گناه شدم. خطای بزرگ دیگری که کردم بی‌توجهی به مادرم بود که حالا در صدد جبران آن هستم و با این‌که می‌دانم او از من دلگیر است اما تمام تلاشم را می کنم تا من را ببخشد.

فکر می‌کنم جدا از جبران خطاها، سرعت گذر زمان در دهه اخیر آن‌قدر بالا رفته که فرصتی برای شنیدن نصیحت وجود ندارد و به همین میزان، وقتی برای بهانه‌گیری نیز نمانده، فقط باید دور اندیشی داشت و به آینده فکر کرد که چطور می شود بهتر زندگی کرد، چطور می‌شود خانواده را تقویت کرد و کنار آنها لذت برد تا دم مرگ که زردی روی صورت می‌نشیند و نفس از سینه بیرون نمی‌آید.

راوی: سیمین یاسینی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها