فقر قد می کشد و ما کوتاه ترمی شویم

یکی از 7 روستای تاریخی ایران که به خاطر کوتاهی قامت مردمانش قرار بوده محلی برای جذب گردشگر باشد، حالا سرنوشت ساکنانش با گرسنگی رقم خورده است: «صبح تا شب دور خودمان چرخ می زنیم اما وقت غذا باز هم چیزی سر سفره نیست.
کد خبر: ۷۹۹۹۲
هنوز با قدیم فرق نکرده زمانه.»
مردم روستای «ماخونیک » دلبستگی عجیبی به گذشته ها دارند چرا که تمام «امروز» آنها مثل «دیروز» است : «راهها به نزدیکترین آبادی خیلی خیلی دور است ، تندرو ماشین هم نداریم ما. مثل قدیم خیلی شب ها گرسنه دراز می کشیم.»
مردم این روستای عجیب که بین اهالی شرق ایران به روستای «لی لی پوتی ها» معروف است ، روز به روز همگام با بلند شدن قامتشان به مدد استفاده از قرص آهن و باقی داروها قامت فقر را هم که بی هیچ دارویی بلند و بلندتر می شود، پیش چشم می بینند ؛« بالاخره ما هم عادت کرده ایم. بقیه هم عادت می کنند.»
ماخونیک دور است ، خیلی دور. صد و چهل کیلومتر دورتر از بیرجند که بیش از 15کیلومتر آن خاکی است و فقط چند کیلومتر مانده به مرز افغانستان.
همین فاصله شاید باعث بسیاری از مشکلات می شود: «ما همه چیز را می گذاریم روی گرده هایمان. همه این کار را می کنند. بعضی ها می گویند بارها تا شهر بیرجند را پیاده رفته اند. همین باعث می شود که بمیریم.»
یکی از درس خوانده های روستا که در حوزه علمیه خواندن و نوشتن آموخته کمی علمی تر می گوید: «شهری ها که چند سال پیش آمدند اینجا می گفتند قدکوتاهی قدیمی ها به خاطر این بوده که مثل حالا باربر بوده اند و سوءتغذیه داشته اند.»
امروزی ها اما قامتشان در روستا بلندتر شده هر چند آنها هم به سنت گذشتگان خود و از سر ناچاری راه آنها را ادامه می دهند اما قرصهای آهن کمک می کند کمی قامت ها بلندتر و بدن ها ورزیده تر شود تا باز هم گرده ای برای باربری باقی بماند: «خدا پدرشان را بیامرزد، اینها را که خانه بهداشت راه انداختند.
هیچ که نباشد گاهی قرصی ، دارویی ، چیزی به ما می دهند که بخوریم. قدیم ها مریض که می شدیم خیلی زود می مردیم. هیچ دارویی نبود که.»
اما خیلی وقت ها در خانه بهداشت کسی نیست و روستایی ها باز هم راضی هستند: «همین که بالاخره شفاخانه ای هست خوب است ، هفته ای یک قرص که می دهند. قدیم ها همین را هم نمی دادند.»
خانه بهداشت حالا در ماخونیک فعال است. هر قدر هم که خدماتشان به روستایی ها ضعیف باشد، اما باز هم مردم ماخونیک کمتر بیمار می شوند و کمتر می میرند تا بیشتر بتوانند در بیکاری وقتشان را بگذرانند.


پولدارها فقط نگاهمان می کنند
مردم «ماخونیک» جز کارگری شغل دیگری ندارند. البته عده ای از آنها زمین های کشاورزی بسیار کوچکی دارند که حتی مایحتاج خودشان را هم تامین نمی کند چه برسد به این که بخواهند از آن نفع حالی هم ببرند: «زمانه ما را این طور کرد آقا! یک زمانی اینجا کمی آب بود بعضی چیزها می کاشتیم.
هر چند خاک اینجا خوب نیست اما باز هم اوضاع از حالا بهتر بود. الان اما دیگه نمی توانیم چیزی بکاریم» این حرفها را احمد رهنما ، رئیس شورای ماخونیک می زند و ادامه می دهد: ساعت نماز همه می آیند مسجد روستا.
کاش بیایید بپرسید مردم چه می کشند. اینجاها پر از معدن گرانیس {گرانیت} است اسمشان هم حتی معادن ماخونیک است اما هیچ چیزی از آنها به ما نمی رسد. بزرگترین درد مردم ماخونیک همین معادن گرانیت است.
معادنی که رئیس شورای ماخونیک آنها را گرانیس می نامد و فقط می داند که اشیای باارزشی هستند. درآمد روزانه این معادن ، هر یک بالغ بر 10میلیون تومان است. پولی که مردم ماخونیک آرزوی صاحب شدن گوشه ای از آن را دارند: «تمام حرف ما این است که لااقل یا گوشه ای از این پول را به ما بدهید یا بگذارید ما هم توی این معدن ها کار کنیم. کارگری می کنیم ، بار می بریم ، اصلا هر کاری شما بگویید می کنیم. فقط ما را هم بگذارید سر کار.»
این پیشنهاد {بخوانید التماس} ماخونیکی ها هیچ وقت جواب مثبتی نگرفته. چرایش را هم کسی نمی داند لابد به خاطر این است که فکر می کنند ممکن است ماخونیکی ها پس از چند وقت بخواهند مالک معادن شوند.
«یکی از صاحب های معدن که خانه اش در شهر است می گفت من کارگر باسواد می خواهم حالا هم بچه های ما بلدند قرآن بخوانند پس چرا آنها را سر کار نمی برند؛»


مدرسه درکنار حوزه علمیه
نسل قدیم ماخونیکی ها آرزو داشته اند بتوانند قرآن بخوانند، چون در آن سالها کسی نبود که به آنها یاد دهد؛ اما این آرزو حالا برآورده شده است.
از چند سال پیش با افتتاح اولین مدرسه روستا بچه ها توانسته اند باسواد شوند؛ «بچه های ما الان باسوادند البته مدرسه دیگر تعطیل شد. چون معلم نمی توانسته اینجا بیاید. بچه ها الان در حوزه علمیه روستا درس قرآن می خوانند.»
هر چند روستا دبستان و مدرسه راهنمایی دارد اما به علت این که راه دور است معلم ها آنجا نمی آیند. همین است که حوزه علمیه معروف ماخونیک دوباره پر رونق شده است : «از قدیم مردم اینجا چون قرآن را دوست داشتند می خواستند آدمهای دینی ای باشند، برای همین حوزه علمیه راه انداختیم.
مولوی هم داریم اینجا. تازه! از روستاهای اطراف هم بعضی ها می آیند اینجا تا درس قرآن بگیرند.»
قرآن هم علم بچه های ماخونیک است ، هم تفریح آنها: «اسم من حسین است. 5سالم که بود قرآن می خواندم. الان 10سالم است کاری نداریم جز این که قرآن بخوانیم. قدیمها بچه ها بار می بردند الان اما بار برای بردن بزرگترها هم نیست. نه کار داریم نه تفریح نه تلویزیون نه هیچ دیگر. فقط قرآن می خوانیم.»
کودکان روستای 120خانواری ماخونیک چیزی به اسم فیلم یا کارتون نمی شناسند چرا که : «تلویزیون و تصویر اینجا حرام است. مثل شیطان است. اخلاق بچه ها بد می شود و نمی توانند کار کنند.»
این را «علی یار» که خودش 5فرزند دارد، می گوید. از زمانهای دور مردم ماخونیک حتی از داشتن تلویزیون محروم بوده اند. حالا هم به علت دوری این روستا از شهر، آنها هنوز به زندگی بدوی خود ادامه می دهند به نحوی که : «تلویزیون که بیاید دخترهای ما می خواهند مثل شهری ها شوند اما ما که نمی توانیم! دخترها قالی شان را ببافند خوب است!


چی ؛ قدیمی ها راست می گویند!
«شکرالله ماخونیک » از بزرگان روستاست. او چند باری به شهر آمده و دوست دارد اهالی روستا هم شهر را ببینند تا وضع زندگی شان فرق کند.
این روستایی که به قول خودش از زندگی در دخمه های روستایی خسته شده بزرگترین مشکل روستا را تعصب مردم می داند: «برای این که به شما ثابت کنم اینجا از 50سال پیش تا به حال فرق نکرده شما را می برم پیش بزرگترین پیرزان روستا {پیر زن}. 10دقیقه ای راه است.
باید از تمام خانه هایی که به فاصله یک متر از آغل بنا شده اند بگذاریم تا به خانه فاطمه بارانی که مادر زن شکرالله است برسیم.
او درست نمی شنود بنا به این جای این که سوالهای ما را جواب دهد خودش حرف می زند: «من 107سالمه. زود می میرم اما به خدا قدیم بهتر بود همه غیرت داشتن. الان چند تا خونه پنهانی تصویر {تلویزیون} دارن. دخترها هم دیگر قالی نمی بافن.»
این فرهنگ اهالی روستا که این طور فکر می کنند به علت «مردم به دوری» آنها خیلی کمتر اصلاح می شوند. شکرالله می گوید: «ماخونیکی ها فقط با خودشان می جوشند رسومشان هم با همه فرق می کند.»
راستی اسم عید بزرگ شما چیه؛ نوروز؛ «آهان! اینجا هم سال نویی نوروز را جشن می کنند ما اما نه فقط عیدفطر داریم اینجا. دیگر هم عید نداریم.»
ماخونیکی ها در فطر لباسهای تمیز می پوشند و در مسجد به دیدار هم می روند. مسجدی که از خانه هایشان به ایشان عزیزتر است : «همین مسجد کوچک را ببینید. همه چیزمان را برایش گذاشته ایم. حتی بعضی شبها مردها در مسجد می خوابند. اینجا خانه خداست. خانه خودی که خانه خدا نیست!


مرگ در حاشیه زندگی
«از آن زمانها که گندم را پشت چهارپا از طبس می آوردیم. 3سال از 80نرفته. آن موقع چندین نفر از ما مردند».
از همان زمان تا امروز باز هم مردم ماخونیک به خاطر غذا می میرند. غذایی که گزارش با آن شروع شد و با همان هم تمام می شود: «الان کشک می خوریم با نان. کشک را از گوسفند می گیریم نان را هم خودمان می پزیم با گندم هایی که می کاریم یا از دورها پای پیاده می آوریم».
آب روستا هم در سالهای گذشته بهتر شده تا دیگر کسی از آلودگی آب نمیرد: «الان توی آب دوا می ریزند تا مرض بمیرد!».
اما باز هم با تمام این تفاسیر ماخونیکی ها زندگی سختی را می گذرانند. احمد رهنما، رئیس شورا می گوید: «ساعت هایی که اینجا بودید با هم دوست شدیم به مردم گفتیم با لباسهای خوب جلوی شما بیایند چیزی که شما از اینجا دیدید مثل روز فطر ما بود. شما که بروید دوباره اینجا می شود ماخونیک همیشگی. کاش می ماندید».
ماخونیکی ها با دست خالی هم مهمان نوازند تا جایی که چشممان می دید در جاده خاکی دنبالمان آمدند.


در چشمه ماه زندگی می کنیم
«خودمان هم نمی دانیم. این را وقتی می گویند که می پرسم «ماخونیک» یعنی چه؛ جوانترهای روستا از معنی نام روستایی که در آن زندگی می کنند و ریشه در تاریخ دارد، بی اطلاعند. پیرزان {پیرزن} 107ساله روستا اما چیزهایی می داند: «آن زمان ها روستا خیلی سرد بوده برای همین اسمش را گذاشته اند ماخونیک».
احتمالا خونیک شکل تغییر یافته کلمه خنک است. روایت دیگری هم اما در این باره وجود دارد: «ماخونیک یعنی ، چشمه ماه. این را چند نفری توی روزنامه نوشته اند». چرایی این که می گفتند چشمه ماه این است که پسوند خونیک در مناطق شرق کشور به معنای چشمه است.
ماخونیک در کنار این که براساس روایت هایی ، مردمانی قدکوتاه داشته و باعث جذاب شدن روستا برای دیگران می شده فرهنگ غریبی دارد. فرهنگی که در کل کشور نایاب است.
شاید همین نکته است که مسوولان میراث فرهنگی استان خراسان جنوبی را بر آن داشته تا تحقیقی مردم شناسانه درباره این روستا انجام دهند. «خیلی ها دایم دنبال این هستند که بگویند چون درهای روستا کوچک است و کوتاه پس حتما هنوز هم قدکوتاه ها اینجا هستند، در حالی که در مرحله اول باید فرهنگ این مردم جذاب باشد».
معاون میراث فرهنگی و گردشگری خراسان جنوبی که خودش تحقیق از مردم ماخونیک را به عهده گرفته است ، ادامه می دهد: شما همین نام روستا را نگاه کنید کلی روایت در مورد آن پیدا می کنید، همین یعنی فرهنگ روستا و فضای زیادی برای کار کردن دارد.
مردم ماخونیک اما چندان از انجام این تحقیق راضی نیستند. اول به خاطر این که باعث آمدن غریبه ها به روستا می شود بعد هم این که دایم می گویند: ما کار می خواهیم کتاب نمی خواهیم!

نوید آقایی
aghaee@jamejamonline.ir

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها