در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هر چند ایران درگیر هیچ جنگی نیست، اما جهان درگیر جنگها و درگیریهای بزرگی است که فکر خیلیها را به خود مشغول کرده است. امروز مزاحم تلفنی سراغ مردم بوشهر رفت تا بداند تاکنون آرزوی مرگ کسی را داشتهاند؟ شاید شنیدن چنین سوالی ابتدا خیلی ناراحتکننده به نظر برسد اما وقتی دفتر خاطراتمان ورق بزنیم لحظههایی را به یاد میآوریم که آرزوی مرگ کسی را کردهایم یا تصویر افرادی جلوی چشممان ظاهر شود که با اعمالشان جهان را تخریب کردهاند و شاید بدمان نیاید حالا که با چنین سوالی در ذهنمان مواجه شدهایم، از خداوند بخواهیم جانشان را بگیرد.
«آرزوی مرگ» آخرین مرحله است. شاید ما در طول زندگیمان با آدمها و شخصیتهای مختلفی برخورد داشتهایم، شاید بدیهای زیادی در زندگی دیده باشیم، شاید افراد زیادی ما را آزرده باشند و با رفتار و اعمالشان ما را در منجلاب تاریکیها و مشکلات قرار دهند؛ دروغ، خیانت، آسیب جسمی و هزاران دلیل دیگر برای آنکه کسانی را دوست نداشته باشیم، متنفر شویم، نفرینش کنیم و برایش مرگ را بخواهیم. شاید خیلی وقتها تا این مرحله پیش رفته باشیم. گاهی برایشان آرزوی مرگ کردهایم، اما مدتی که گذشت، خشممان فروکش کرد یا زندگیمان از این منجلاب رهایی یافت حرفممان را پس گرفتهایم، اما اینکه خیلیهایمان به این مرحله رسیدهایم دور از ذهن نیست. آدمهای خوب هم میتوانند به این چیزها فکر کنند. حالا هم مزاحم تلفنی سراغ مردم خوب بوشهر رفته و برای آنکه خیلی حالشان از این سوال گرفته نشود به آنها اجازه داده یک معجزه شیرین هم کنند یعنی به یک نفر زندگی دوباره ببخشند؛ هرچند آرزویی دور از ذهن بود و خیلیها اصلا به آن فکر نکرده بودند، اما فکر کردن به آن هم خالی از لطف و خوشی نبود.
335---14
«هیچکس.» خانم جوانی است: «حتی آدمهای خیلی بد مثل داعش را هم دلم نمیخواهد. خداوند هرجور دلش بخواهد عمل میکند و من برای مرگ کسی آرزو نمیکنم.» به معجزهاش تاکنون فکر نکرده است. میپرسم تاکنون عزیزی را از دست نداده است؟ «مادربزرگم. صد درصد دوست دارم به این دنیا بازگردد.»
335---80
مردی میانسال تلفنم را جواب میدهد. گویا سوالم ناراحتش کرده است: «حتی برای دشمنم هم چنین آرزویی نکردهام. مردم بوشهر بسیار خونگرم و مهماننواز هستند.» برای آن که دلش را به دست بیاورم، میگویم آدمهای بد زیادی هستند که میشود مرگشان را از خدا خواست مثل همین داعش: «آهان. آن دیگر فرق دارد. نه تنها برای مرگش آرزو میکنیم بلکه حاضریم در مقابلش بجنگیم.» فرصت معجزه را نمیپذیرد: «این واقعا غیرواقعی و غیرممکن است. هیچ وقت چنین آرزویی نداشتهام. پدرم 14 سال پیش فوت کرد و برایم خیلی عزیز بود، اما هیچ وقت به اینکه دوباره به این دنیا بازگردد فکر نمیکنم چون غیرممکن است.»
335---20
«هیچوقت از ته دل چنین آرزویی نکردهام. راستش آدمهای بد دور و برم نبودهاند.» حتی برای آدمهای جنگطلب و شرور هم چنین دعایی نکرده است: «فقط آنها را دعا کردهام. قبلترها که دلش را داشتم و چنین مستنداتی را نگاه میکردم فقط از خداوند میخواستم از آنها نگذرد و نابودشان کند چون واقعا ناراحت میشوم و تا چند روز در روحیهام اثر میگذارد. اما اینکه از ته دل برای کسی آرزو کنم هیچ گاه اتفاق نیفتاده است.» آرزوی زندگی دوباره برادرشوهرش را دارد: «5 ماه است که او را از دست دادهایم. همیشه از ته دل دعا میکنم جایش خوب باشد و میگویم کاش نمیمرد. خیلی زود بود.»
335---42
میخندد: «شما خیاطی زنگ زدهاید ها.» مزاحم تلفنی از خدایش است: «چنین سوالی برایم تازگی دارد. شاید آدم وقتی خیلی هیجانی و احساسی شود چنین سوالی میکند، اما هر وقت آتش خشمش فروکش کند او را به خدا واگذار میکند.» وقتی مثال داعش را برایش میزنم کمی فکر میکند: «این افراد خیلی کلیتر هستند. او افراد زیادی را کشته است و فقط به یک نفر و من نوعی آسیب نرسانده است، او خیلیها را آزار داده و مردم زیادی مثل من آرزوی مرگش را دارند. وقتی یک نفر کسی را بکشد ممکن است با خودت بگویی اشتباه کرده و میتوان او را بخشید، اما این افراد با برنامه کار میکنند و عملشان قابل بخشش نیست.» آرزوی زندگی دوباره پدرش را دارد: «همیشه در موقعیتهای سخت و خوب زندگی با خودم میگویم کاش در این لحظه کنارم بود. الان با گذشت 5 سال بیشتر حس میکنم به او نیاز دارم.»
335---55
اهل زنجان است و سه سال است همراه خانوادهاش در بوشهر زندگی میکند: «کم و بیش بله. اما نمیتوانم اسمش را بگویم. البته آدم هیچگاه برای مردم عادی آرزوی مرگ نمیکند. بیشتر آنهایی که جنگطلبی میکنند.» میگویم دوست دارد هیچ کدام از عزیزانش دوباره زنده شوند: «راستش نه. آخر هرکس دورهای دارد و وقتی بمیرد دیگر این مهلت تمام شده است.» میگویم یعنی هیچ گاه با خودتان نگفتهاید کاش فلانی را از دست نمیدادم: «نه دیگر دورهاش تمام شده است. حتی اگر جوان و کمسن و سال بوده است. دیگر برایم مرگ عادی شده است.»
335---65
«مگر میشود کسی چنین آرزویی نکرده باشد؟ وقتی از دست کسی ناراحت میشویم، کدورت ایجاد شود یا کسی به تو ضربه روحی یا مالی یا هر ضربه سنگینی بزند و تو دستت به جایی بند نباشد و نتوانی کاری کنی آرزوی مرگش را میکنی چون قدرت نداری از خودت دفاع کنی یا نمیتوانی او را هم به این منجلاب بکشانی پس مجبوری یا او را به خدا بسپاری یا آرزوی مرگش را کنی. برای من چنین اتفاقی زیاد رخ داده است و افراد زیادی به من آسیب زدهاند.» آرزویش بازگشت تمام رفتگانش است: «وقتی عزیزانت را از دست میدهی با خودت فکر میکنی چقدر جایشان خالی است و چقدر وجودشان میتوانسته مفید باشد. مردن معضل نیست همین وجودشان است که خیلی اهمیت دارد. اما از همه بیشتر دلم میخواهد مادربزرگم به این دنیا بازگردد. حاضرم از عمر خودم کم شود، اما او بازگردد و من کمتر حسرت گذشته را بخورم.»
335---84
به فکر فرو میرود: «اصلا چنین چیزی یادم نمیآید. این با نفرین فرق دارد؟» میگویم نفرین یک درجه کمتر از آرزوی مرگ است: «نه به غیر از صدام یادم نمیآید برای شخص دیگری آرزوی مرگ کرده باشم. هرچند در دوره جنگ بوشهر نبودهام، اما این جنگ به کل ایران آسیب رساند. برای آمریکا هم فقط آرزوی میکنم خداوند هدایتشان کند. برای آشنا هم چنین آرزویی نکردهام و فقط از خداوند میخواهم هدایتشان کند حتی کسانی که نفرینم کردهاند.» فهرست بلندبالایی برای آدمهای از دست رفته دارد: «همسرم، برادرم، عمویم و پدرم. انگار به ترتیب اولویت شد. راستش حتی عمو را بیشتر از پدرم آرزوی برگشتش را دارم. نه اینکه پدرم را دوست نداشته باشم، اما هروقت پدرم دعوایمان میکرد به عمویمان پناه میبردیم و او همیشه یک تکیهگاه امن برایم بود.»
335---11
از خواب بیدار شده است. سوال را که میپرسم گوشی را به شوهرش میدهد: «به زبان آوردهام اما هیچ گاه از ته دل چنین آرزویی نداشتهام. البته ما بچگیمان را در دوران جنگ سپری کردهایم و همیشه از پدر و مادرمان یاد گرفتهایم صدام را نفرین کنیم. من همیشه آرزوی مرگ او را داشتم.» فرد خاصی را برای جان تازه بخشیدن به یاد ندارد. گویا هنوز این زن و شوهر از عالم خواب بیرون نیامدهاند. واقعا حس مزاحم تلفنی بودن در من جان بیشتری میگیرد.
334---64
«نه والا. چنین آرزویی نکردهام؛ آرزو هم کنم فایدهای ندارد. اما برای صدام و دشمنان ایران و آمریکا آرزو کردهام.» آرزوی زندگی دوباره برادرش را دارد: «سال 61 شهید شده است.» میگویم این خوشحالش نمیکند: «آرزو میکنم کاش نمیرفت و در کنار من بود. زنده بودنش برایم بسیار ارزش داشت.»
335---85
آرزوی مردن کسی را نداشته است: «ما همیشه برای آدمها دعای خیر میکنیم، حتی برای صدام و داعش هم همیشه دعا کردهایم خداوند به راه راست هدایتشان کند. ما نمیتوانیم برای مرگ کسی دعا کنیم چون همه چیز دست خداست.» در مورد زندگی بخشیدن هم همین نظر را دارد: «مرگ هم حق است و دست خداست و وقتی خداوند بخواهد باید تن به تقدیر داد. یا حی یا قیوم. اینکه برای مرگ یا زنده ماندن کسی دعا کنیم، اشتباه است.» حرفهایش مرا یاد جمله شوپنهاور میاندازد: «تسلیم و رضا در برابر حوادث علاجناپذیر، مهمترین توشه سفر زندگی است.»
335---45
خانم است و میگوید 28 سال سن دارد: «نه هیچ وقت چنین آرزویی نداشتهام.» میگویم چون در زمان جنگ متولد شده است آیا حس بدی نسبت به جنگطلبان ندارد: «اصلا به این مسائل فکر نکردهام. هیچ گاه به مرگ دیگران فکر نمیکنم.» آرزوی زندگی هم برای کسی ندارد: «پدربزرگم برایم خیلی عزیز بود و مرگش سخت شد، اما دوست ندارم به این دنیا بازگردد چون حتما زندگی برایش سخت خواهد شد.»
آزاده هاشمیمنفرد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: