یک پرانتزعزیز! میان این همه شلوغی

صبح ، زنگ ساعت ، تلویزیون . مجری هایی که جک می گویند، خبر می دهند، ورزش می کنند، همه تا سرحد جنون تلاش می کنند جذاب باشند، میخکوبمان کنند.
کد خبر: ۷۶۷۵۰

آنقدر که حتی پلک نزنیم. بعد صبحانه ای باعجله ، اداره ، کلاس ، مغازه ، یا حتی خانه با آدمها، تلفن ها، برنامه های تلویزیونی ، نمایش ها و همایش ها.
بعد نهار، در جمع خانواده یا همکاران ، در رستورانی با صدای موسیقی یا در ساندویچ فروشی پای تلویزیونی که صدایش تا ته سالن می پیچد، غروب ، خانه ، یک شام مختصر خانوادگی یا مهمانی مفصل فامیلی ، شب نشینی با دوستان یا وقت گذرانی با سریال های تلویزیونی و فیلمهای سینمایی.
ویدئو، سی دی ، سینمای خانگی ، بازی کامپیوتری ، اینترنت تا دیروقت شب. چرت زدن پای تلویزیون یا خوابیدن با هدفن روی گوش: در خواب انگلیسی بیاموزید.
حالا هم موبایل. همه دور و بر تو هستند و تو در دسترس همه ، همیشه ، همه جا می توانی با دیگران حرف بزنی. تنها نباشی می توانی از گوشی ات تلویزیون تماشا کنی ، ایمیل بفرستی ، چت کنی ، کانال های خبری ، کانالهای مد، کانال های اقتصاد، آخرین خبر، آخرین طرح و رنگ لباس را 24ساعته برایت بفرستند.
در هر ساعتی از شبانه روز چیزی باشد که سرگرمت کند، همیشه ، همه جا چیزی باشد که حرف بزند تا تو حواست از یک چیز، یک چیز خیلی مهم پرت شود. از خودت! عادت کرده ایم به صدا، چهره ، حرف ، حرف ، چهره ، صدا. از نیم ساعت سکوت از این که یک شب تنها بمانیم.
از دنیایی بدون تلویزیون ، بدون تلفن ، بدون اینترنت و موبایل می ترسیم. دنیایی که مجبور باشیم به تنهایی بدون حضور واسطه ای تعدیل کننده ، چشم در چشم خودمان بمانیم ، می ترسیم. اگر برق برود. کلافه می شویم.
توی دلمان خالی می شود. انگار از یک بلندی هلمان داده باشند پایین. دستپاچه می شویم. نمی دانیم با خودمان چه کنیم. آدمیزاد هر چه تنهاتر می شود دور و بر خودش را شلوغ تر می کند.
هواپیماها، قطارها، اتوبوس ها و این روزها حتی ماشین های شخصی ساخت وطن ، تلویزیون دارند. تمام مسیر فیلم نمایش می دهند و ما حاضریم ساعتها به مزخرف ترین فیلمهای هندی با صدایی که دایم قطع و وصل می شود خیره بمانیم ، اما یک ساعتی به جاده نگاه نکنیم.
سکوت ، وسعت بیابان ، ستاره ها که به طرز هولناکی نزدیکند و ماه که با سماجت پی مان می آید و هی از شیشه پنجره سرک می کشد و چشم به چشممان می دوزد و ما را به یاد خودمان می اندازد.
جور عجیب و غریبی غمگین می شویم و از آن می ترسیم چون نمی دانیم چرا. غم پول نیست ، غم از دست دادن دوست یا عشقی نیست ، بعد وحشت می کنیم ، انگار مرض ناشناخته ای گرفته باشیم و پناه می بریم به تلویزیون یا ضبط ام پی تری مان یا موبایلمان که هم بازی دارد هم به ماهواره وصل است هم به اینترنت.
میان صداها، میان چهره ها، میان حرفها، رنگها، سرگرمی ها پیر می شویم و یادمان می رود که هستیم ، که تنها هستیم. و مرگ می شود کابوس روز و شبمان. مرگ یعنی جایی که صدا نیست ، که تلویزیون ، مجری بامزه اش ، اینترنت ، روزنامه و موبایل نیست.
کسی نیست که سرگرممان کند. مرگ یعنی آیینه. آیینه ای که فقط خودمان را نشان می دهد. آنجا باید به خودمان نگاه کنیم. چیز دیگری برای دیدن نیست. معلوم است که وحشت می کنیم. معلوم است که می ترسیم و برای فرار از این ترس تلویزیون بزرگتر می خریم.
آنتن قوی تری که کانال های بی شماری داشته باشد. موبایل جدیدتری که بیشتر سرگرممان کند، مهمانی بیشتر، لامپ بیشتر، اما در آخر مهم نیست چقدر فرار کرده باشیم جای خیلی دوری نمی رویم.
باز دور زده ایم و دور زده ایم و برگشته ایم جلوی آیینه ای که مرگ پیش رویمان قرار داده است. رمضان یک پرانتز است که میان این شلوغی باز می شود، یک فرصت خلوت. من ، خدا و آیینه. پرانتز بسته. چند روز در تمام سال. مجالی برای این که خودت را آماده آن رویارویی نهایی ، آن وقت ناگزیر کنی. برای این که با تنها کسی که برایت می ماند، تنها چهره ای که تا آخر آخر مجبور به دیدنش هستی ، با چهره خودت ، آشتی کنی.
خوشمان بیاید یا نه ، یک روز، یکجا، بالاخره با خودمان تنهایی روبه رو می شویم. همه تلویزیون ها، موبایل ها و روزنامه های عالم هم نمی توانند از صراحت این تنهایی چیزی کم کنند. تا دیر نشده فکری کنیم ، حیف است این پرانتز، این تنها مجال واقعی را هم پر کنیم از پرس و جوی دستور پخت یک خوراکی تازه برای افطار، پر کنیم از سریال های بعد از اذان.
مهمانی های تمام نشدنی و خواب آلودگی های سحر و روزشماری برای رسیدن به آخر پرانتز. رمضان می آید و می رود. تمام می شود. ما هم تمام می شویم و می رویم چنان که دیگران اما روزمرگی ها نمی گذارند آب از آب تکان بخورد و آنقدر نرم و آرام آدم را به طرف مرگ می برند که هرگز مجالی برای فکر کردن ، برای آماده شدن خودش پیدا نکند. همه می دانیم بالاخره یک روز وقتش خواهد رسید.
باید به آیینه نگاه کنیم. با این وجود بشدت غافلگیر می شویم! اگر این همه وحشتناک نبود، خنده دار می شد!

مرجان فولادوند
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها