از غریبی دل ناقوس به فریاد آمد

اولین روز استقرارمان در محله جدید (محله که چه عرض کنم، شهر جدید) با اولین روز مدرسه یکی شده بود. آن هم چه مدرسه‌ رفتنی؛ نه محله را می‌شناختم، نه مسیر را بلد بودم و نه حتی دوستی داشتم که دستم را بگیرد و قوت قلبی باشد در مقابل حس غریبی کشنده‌ام.
کد خبر: ۷۵۰۶۸۲

مثل همه از شهرستان آمده‌ها در صحبت کردن و ارتباط‌گیری با دیگران مشکلاتی جدی داشتم، منظورم این است که لهجه داشتم در حد پارالمپیک. فراتر از لهجه، فارسی زبان مادری‌ام نبود و دانسته‌هایم از این زبان به همان چیزهای نه‌چندان چشمگیری محدود می‌شد که در کلاس اول دبستان یاد گرفته بودم، به هر حال ولی رفتم. برادرم هم همراهم بود. هیبت مرگبار مدرسه همان دم در مرا گرفت، از همه چیز آن مدرسه لعنتی می‌ترسیدم. خیلی زود فهمیدیم که مدرسه سه نوبته است و ما حالا حالاها باید منتظر بمانیم. برادرم کار داشت، خداحافظی کرد و مرا به آقای مدیر سپرد و رفت. به پنج دقیقه نکشید که آقای مدیر سرش گرم کارهای دیگر شد. یکی دیگر آمد از راهرو بیرونم کرد و گفت باید در حیاط منتظر بمانی.

ایستاده بودم به انتظار در فضایی وهم‌انگیز؛ درست در دل یکسری اتفاق نامفهوم و در احاطه صدها چهره غریبه. ناگهان دو نفر نزدیکم شدند. بدجنسی از سر و رویشان می‌بارید. یکی‌شان به آن یکی گفت: «این همون سه‌نقطه‌ایه که دیروز منو زد»، ‌آن یکی سری تکان داد به نشانه تائید و بلافاصله شروع کردند به کتک‌کاری. نفری حداقل سه چهار مشت محکم به شکمم زدند، گریه‌ام گرفت. دلشان خنک نشد، کشان‌کشان به طرف آقای شایسته (گویا ناظم بود) بردندم، تا او هم به دلیل گناه ناکرده تنبیه‌ام کند. ایشان هم همین که شنید دیروز یکی از آن اراذل را «زده و دررفته‌ام»، نه گذاشت و نه برداشت، دو ضربه با خط‌کش آهنی‌اش به کف دستانم زد. مهلت نداد که بگویم دیروز اصلا آنجا نبودم که کسی را بزنم. حرف در دهانم خشک شد. رهایم که کردند، کلی گریه کردم. کمی که گذشت، وقتی دیدم هیچ کس نیست دلداری‌ام دهد، خودم کم‌کم آرام شدم. حس را با کلمات نمی‌شود توصیف کرد ولی اگر اصرار دارید، حس آن روز و آن لحظات لعنتی، ترکیب نامتقارنی از غریبی، استیصال و بی‌پناهی بود. اولین مواجهه‌ام با غریبی، مهیب‌ترین هم بود، حداقل تا به اینجای عمر.

عباس رضایی ثمرین

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها