پرده اول؛ روایت مریم
پانزده سال قبل پدرم فوت شد. او مرد ثروتمندی بود و پس از تقسیم ارثیه، پول خوبی به من رسید. طراحی خوانده بودم و با آن پول، یک شرکت کوچک در زمینه طراحی لباس راهاندازی کردم خیلی زود پیشرفت و شرکت را گسترش دادم. وضع مالیام خیلی خوب شد. دو برادر دارم که آنها نتوانستند مثل من درآمد داشته باشند. کمکم وارد کار ساخت و ساز شدم. آنجا بود که با حمید آشنا شدم. او پسر خیلی زرنگی بود و با من هم رابطه خوبی داشت. همه کارهای مرا انجام میداد در واقع دستیار ویژه من شده بود. او مدیریت خوانده بود و استعدادی ذاتی داشت. خلاصه اینکه کارمان خوب پیش میرفت تا اینکه حمید بعد از دو سال همکاری به من پیشنهاد ازدواج داد. چون پنج سال از او بزرگتر بودم، قبول نکردم و گفتم تو از من جوانتر هستی و نمیتوانیم با هم خوشبخت شویم. جواب رد دادم و از او خواستم مثل سابق همکار باشیم و دیگر درباره این موضوع حرف نزند، اما حمید دستبردار نبود و برای اینکه مرا فراموش کند، او را از شرکت اخراج کردم باز هم ول کن نبود و میگفت نمیخواهد مرا فراموش کند. حرفهای قشنگی میزد و میگفت عشق سن و سال نمیشناسد و قول میدهد مرا خوشبخت کند. بارها جلوی در خانه آمد و گریه کرد و از من خواست او را به عنوان همسر قبول کنم. بالاخره حرفهایش را باور کردم و به او گفتم هیچ پولی از اموالم را به او نمیدهم و باید روی پای خودش بایستد. او هم قبول کرد و ما پس از عقدی ساده زندگی مشترکمان را شروع کردیم. خیلی به حمید اعتماد داشتم. کمکم همه کارها را به او سپردم. واقعا خوب کار میکرد و من هم بر خلاف حرفهایی که قبل از ازدواجمان زده بودم، همه حسابها را به او سپردم. یک سال بعد از ازدواجمان بچهدار شدیم بیشتر وقتم با بچه میگذشت. راستش خودم زیاد دوست نداشتم سرکار بروم. حمید هم بدون اینکه مسالهای پیش بیاید، کارش را میکرد و زندگی خوبی داشتیم تا اینکه مدتی قبل به طور ناگهانی به من گفت دیگر نمیتوانیم با هم زندگی کنیم و باید جدا شویم. من فکر میکردم به دلیل اینکه پیر شدم، این حرف را میزند. در تمام این سالها با این که ظاهر زندگیمان خوب بود، منتظر شنیدن این حرف بودم و از این بابت همیشه دلشوره داشتم. این اواخر نسبت به من سرد شده بود، کمتر صحبت میکرد و محبت کردنش هم مصنوعی بود. وقتی به من گفت میخواهد جدا شود، زیاد تعجب نکردم. صد سکه مهریهام بود گفت همه آن را کنار گذاشته و هر وقت بخواهم، پرداخت میکند. فردایش هم برای جدایی اقدام کرد و گفت بچه را هم به من میدهد و فقط میخواهد موضوع زودتر تمام شود. وقتی از کارمندانم پیگیر شدم، فهمیدم حمید در این مدت از سود شرکت برای خودش شرکتی تاسیس و با یکی از کارمندان آنجا رابطه برقرار کرده است. هزینه این جدایی خیلی برایم سنگین بود بعد از مدتی توانستم قبول کنم آنچه همیشه مرا میترساند، سرم آمده و باید تحمل کنم. فکر میکردم قوی هستم، اما اشتباه میکردم. وقتی حمید گفت جدا شویم تازه فهمیدم چقدر ضعیف هستم. انگار خانه روی سرم خراب شده بود. گفتم اگر میخواهی با زنی دیگر باشی، مشکلی ندارم فقط از طلاق صرفنظر کن، اما قبول نکرد و گفت این زندگی تمام شده است. آنقدر خونسرد رفتار میکرد که کاری از دستم بر نمیآمد. حالا هم در راهروهای دادگاه در رفت و آمد هستم. نمیتوانم کاری بکنم فقط میتوانم بگویم نمیخواهم از حمید جدا شوم. واقعا عاشق او هستم.
پرده دوم، روایت حمید
وقتی با مریم ازدواج کردم، به او دروغ نگفتم. واقعا دوستش داشتم. او زن زیبا و جذابی است و میدانم بعد از من هم میتواند با مردی خوب ازدواج کند، اما با کسی که از او کوچکتر نباشد. این اشتباه من بود و قبول دارم. باید جلوی احساساتم را میگرفتم و نباید به مریم پیشنهاد ازدواج میدادم. او پنج سال از من بزرگتر بود و فکر میکردم میتوانم این فاصله را با ابراز محبت، پر کنم. نمیدانستم آدمها در زندگی چقدر تغییر میکنند. بعد از مدتی فهمیدم واقعا نمیتوانم با مریم ارتباط برقرار کنم.
انگار دنیای ما جدای از هم بود. هر سال که میگذشت این رابطه سردتر میشد و خلأیی که در زندگی احساس میکردم، مرا به سمت الهام کشاند. مدتهاست میدانم زندگی مشترک من و مریم تمام شده است. برای اینکه به او ضربهای وارد نشود، از درآمد خودم و سودی که به آن تعلق میگرفت، شرکتی تاسیس کردم. دزدی هم نکردم و همه دارایی همسرم را هم به خودش میدهم. میدانم به پسرمان چقدر وابسته است قبل از اینکه خودش بگوید، من گفتم بچه را هم به او میدهم.
این درست است که ظاهر ماجرا کمی بیرحمانه به نظر میرسد، اما سعی کردهام همه حق و حقوق همسرم را رعایت کنم و همه چیز در کمال احترام باشد. به مریم گفتم اگر با او زندگی میکنم، به خودم و او ظلم کردهام. ضمن اینکه الهام هم قبول نمیکند زن دیگری در زندگی من باشد.
میخواهم با الهام زندگی کنم چون مرا درک میکند. برای پسرم هم کم نمیگذارم. مریم هم خودش میتواند اموالش را اداره و با مرد دیگری ازدواج کند. من در اوج جوانی و نشاط هستم، اما مریم میخواهد فقط یک مادر برای بچهاش باشد و با من به گردش و تفریح نمیآید. به دلیل اینکه مریم راه زندگی و پول درآوردن را به من نشان داد، از او خیلی ممنون هستم و بالاخره ناراحتیاش که برطرف شد، میفهمد من کار بدی نکردهام.
فقط نخواستم به او ظلم کنم. او راست میگوید اگر نبود، در زندگی پیشرفت نمیکردم، من هم برای او خوبیهایی داشتم اگر نبودم ثروتش چند برابر نمیشد. ما توانستیم در این سالها به هم کمک کنیم و به احترام همین پیشرفتی که تا حالا داشتیم، بهتر است از این به بعد به هم ضربه نزنیم. دیگر نمیخواهم با مریم زندگی کنم و تنها خواستهام این است که این موضوع را درک کند.
سولماز خیاطی
نظر کارشناس
نادیده گرفتن شرایط ازدواج
عاطفه کشاورزی/ مشاور خانواده
ازدواج پیششرطهایی دارد که یکی از آنها عشق و علاقه دو طرف است، اما عشق انواع مختلف دارد. یکی از عشقها که به عنوان عشق شورانگیز شناخته میشود، در واقع مانند آتشی است که ناگهان شعله میکشد و زود هم فروکش میکند. در این نوع عشق، عوامل لازم برای ازدواج نادیده گرفته میشود؛ تطابق فرهنگی، شرایط خانوادگی، اقتصادی و تحصیلی از جمله این عوامل است. البته سن دو طرف نیز بسیار اهمیت دارد. باید در سنی باشند که بتوانند خواستهها و زبان یکدیگر را درک کنند و به نیازهای عاطفی هم پاسخ دهند. بیشک در نبود هر کدام از این شروط، در روند زندگی مشترک اختلال ایجاد میشود. شاید اختلاف سنی در نگاه اول چندان جدی به نظر نرسد، اما در دوره میانسالی این موضوع نمود زیادی پیدا میکند بویژه وقتی مرد از همسر خود کوچکتر باشد. ازدواج حمید و مریم هم بیشتر بر پایه عشقی سطحی شکل گرفت و آن طور که از شواهد برمیآید، این دو در طول زندگی مشترک برای پر کردن خلأها اقدام موثری نکردند و یکی سرش را در محیط کار و دیگری در خانه گرم میکرد. به هر حال اکنون رابطه آنها وارد مرحلهای شده که بازسازی آن بسیار دشوار است بویژه آنکه حمید وارد رابطهای دیگر شده است که البته آن رابطه نیز سالم نیست و قطعا نمیتواند آرامش را برای دو طرف در پی داشته باشد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم