امام همان شب به دارالحکومه میرود. درخواست ولید را میشنود، اما به او گوشزد میکند یزید کیست و امام از چه خاندان و با چه خصوصیاتی است و النهایه میگوید مانند من با مانند چنین کسی بیعت نمیکند. با این حال دلش آرام نمیشود و سه شب بعدی به گلایه و گریه و تهجد کنار قبر رسول خدا میگذرد. شب دوم رسول خدا به خواب حسین(ع) میآید و خبر از شهادت او میدهد و شب سوم محمد حنفیه، برادرش نزد او میآید و پیشنهاد میدهد از مدینه برود چون هر چه میتواند باید از یزید بن معاویه دورتر باشد. نزدیک سحر همان روز، وقت حرکت است. تا خبر میپیچد، عدهای جلوی کاروان میآیند تا مانع شوند. محمد حنفیه، برادر ناتنی امام است و امام وصیتنامه خود را به او میدهد، وصیتی که در آن نوشته شده: من برای اصلاح امت جدم برخاستم. امسلمه همسر رسول خدا میآید و حسین(ع) پس از دلداری و آرامکردن او، خاکی به او میدهد که هر وقت خونین شد، بفهمد سبط رسول خدا را در سرزمین کربلا کشتند. کاروان بیش از یک هفته در راه است تا این که به مکه میرسد. از شعبان آن سال تا ماه ذیالقعده، امام در کنار کعبه ساکن هستند. در آن مدت موج نامههاست که از کوفه به امام میرسد. اهالی کوفه فهمیدهاند امام از بیعت سر باز زده است. در یکی از آخرین نامهها، سخنانی نوشته میشود که بعدها، تلخی پیمانشکنی کوفیان را چند برابر میکند. وقتی آنها در نامه مینویسند «باغها سرسبز شده و میوهها رسیده و زمین پر از گیاه شده؛ هر زمان خواستی به سوی لشکری که برای تو آماده شده است، بیا!» با این حال ظاهرا برای کوفه و حاکمانش، «گندم ری» مهمتر از شکوفه درختان در کوفه بود. ذیالحجه آغاز میشود. امام نیت حج تمتع میکند، اما دو حادثه، این تصمیم را عوض میکند. نخست این که خبر احتمال ترور امام در کعبه به گوش میرسد و امام معتقد است اگر بین او و حرم خدا دو دست فاصله باشد و کشته شود بهتر از آن است که یک دست فاصله باشد چرا که حرم خدا حرمت دارد و نباید حرمت آن مورد تعرض قرار گیرد. ماجرای بعدی نامه آخر مسلم است که در آن نوشته کوفه مهیای ورود شماست. روز خروج امام از مکه، روز شهادت مسلم است و دیگر، اخبار کوفه مگر در موارد نادر به امام نخواهد رسید.آن روز، روز ترویه بود. ترویه روز هشتم ذی حجه است و روز نیت حج تمتع. امام خطبهای میخواند و مرگ را چونان گلوبند زیبایی بر گردن دختر جوان وصف میکند و میگوید اشتیاقش برای دیدن رسول خدا، مادر، پدر و برادرش از اشتیاق یعقوب برای دیدن یوسف بیشتر است. در انتهای سخن هم میگوید صبح حرکت خواهد کرد! هر کس میخواهد جانش را در راه ما فدا کند با ما کوچ کند! بعد از آن، امام اما نیت خود را به عمره مفرده تغییر میدهد و عمره را برگزار میکند و از احرام خارج میشود.
در ساعات پایانی حضور در مکه ابنعباس، عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر به حضور میرسند تا امام را از رفتن منصرف کنند. سیدالشهداء به صحبت هیچ کدام از آنان توجهی نکرد. او راه خود را یافته بود. شاید از آن روزی که پیامبر در خواب به او گفت «به حقیقت، تو را در همین نزدیکیها در میان جمعیتی از امت من، سربریده و در خون شناور میبینم در حالی که تشنهای و سیراب نمیشوی و جگرت میسوزد و خنک نمیشود.»
منبع: کتاب چهل منزل با حسین(ع) تالیف دکتر علیاکبر رنجبریان
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم