حاشیه‌نگاری

باز توی کوچه دعوا کرده است

کودکی‌ با شادی و شیطنت گذشته است. با دعوا توی کوچه و لباس‌هایی که مدام پاره می‌شدند. مثل لباس هر پسر بچه‌ای. همدان شهر سردی است. اصلا از هر پدر و مادری بپرسی، ممکن است این خاطره را تعریف کنند: کوچه‌های برفی. قدیم‌تر‌ها بیشتر برف می‌بارید. ما چه می‌دانیم چه سرمایی بود؟
کد خبر: ۷۱۸۵۰۳

آن طرف دیوار مادر و پدری نشسته‌اند. صحنه روی آنها زوم می‌شود. شروع به حرکت می‌کنند. شاهنامه می‌خوانند و مثنوی مولوی. دو کتاب پر از قصه و پندآموز. حالا مشکل اینجاست که آن کودک را از کوچه بیاوری داخل و شعر برایش بخوانی.

مصطفی رحماندوست در این شرایط بزرگ شده است. دوازده ساله بوده که فهمیده است شاعر است. معلمش به او گفته است. بعد وقتی به او گفته‌اند برو مهندس شو، رفته است و یک راست نشسته است سر کلاس ادبیات فارسی. بعد هم که همه ما می‌دانیم شاعر و قصه‌گوی کودکان شده است. حتی اگر از آن بچه‌هایی نبوده باشیم که زمان بچگی کتاب‌های کانون پرورش فکری را توی مهد برایمان خوانده‌اند، حتما طعم شعرهای او را در مدرسه چشیده‌ایم. «انار؛ صد دانه یاقوت.»

این شاعر کودک، گرچه سال‌ها با مهربانی برای بچه‌ها قصه گفته است، اما در محیط کار خیلی هم جدی است. اصلا من او را در دسته آدم‌های جدی زندگی‌ام جا داده‌ام. البته نه وقتی مدرسه می‌رفتم؛ حالا که بزرگ شده‌ام. ولی وقتی به او گفتم با من «هم تولد» است بالاخره خندید. گفت: از نظر سال تولد یا روز تولد؟

باید می‌گفتم: نه آقای نویسنده، من کوچک‌تر از آنم... .

و شما حتما می‌دانید که منظورم اصلا شکسته نفسی نمی‌توانست باشد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها