در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
زندانی سابق میگوید: «خیلی کم پیش میآید آدم در زندان از گذشتهاش پشیمان شود، چون در آنجا همه مثل خود آدم هستند و کسی نیست آدم از او راه درست زندگی را یاد بگیرد. در زندان از سر بیکاری روزنامه میخواندم تا اینکه یک روز نوشته بود مرد معتادی که برای تهیه پول مواد، النگوهای دختری را دزدیده و او را کشته بود، اعدام شد. خیلی ترسیدم. نمیدانم چرا وقتی عکس آن قاتل را دیدم، احساس کردم او خود من است. اگر به خودم نمیرسیدم و اصلاح نمیشدم، من هم چنین آخر و عاقبتی داشتم. آن موقع خیلی به فکر فرو رفتم، اما ضربه بعدی وقتی به من خورد که یکی از بچههای بند فوت شد. او اعتیاد خیلی شدیدی داشت و میگفتند هزار و یک جور مرض گرفته بود، برای همین هم مرد. خیلی ترسیده بودم. آنجا بود که ته خط را دیدم و تصمیم گرفتم دیگر سراغ مواد نروم.»
جواد ادامه میدهد: «یک سال بعد وقتی از زندان آزاد شدم، ارادهای قوی داشتم و میخواستم سالم زندگی کنم. میدانستم اگر به خانهمان برگردم، دوباره همان اتفاقات قبلی برایم میافتد. از قبل تلفنی با مادربزرگم صحبت کرده بودم و قرار بود به خانه او بروم. اول قبول نمیکرد و میگفت خودش هم بسختی زندگی میکند و نه پول اضافی دارد که نان یک نفر دیگر را بدهد و نه حوصله. قول دادم کار کنم و کرایه خانهاش را بپردازم و کاری هم به کارش نداشته باشم. مادربزرگم قبول کرد و این طور شد که پیش او رفتم و از آن به بعد فقط هفتهای یک بار به خانه خودمان سر میزدم و از مادر، خواهر و برادرم حالی میپرسیدم.»
مرد میانسال میگوید: «راه خلاف همیشه باز است. همینکه واردش شوی، خیلی راحت پیش میروی، اما راه زندگی سالم این طوری نیست. خیلی سختی دارد. از همان اول دنبال کار گشتم، اما کسی به من کار نمیداد تا اینکه در یک کوره آجرپزی مشغول شدم، اما سر سه ماه عذرم را خواستند و بعد فهمیدم آنجا با اکثر کارگرها همین کار را میکنند تا از نظر بیمه مشکلی برایشان پیش نیاید. بعد از آن در یک نانوایی مشغول شدم، اما آنجا هم زیاد نماندم چون یکی از کارگرها اعتیاد داشت و چند بار مرا وسوسه کرده بود و میترسیدم اگر بمانم کار دست خودم بدهم.»
جواد مشاغل مختلفی را تجربه کرد تا اینکه بالاخره در یک شرکت خدماتی مشغول شد: «کار اصلیام نظافت بود. بیشتر از یک سال آنجا ماندم. در آن مدت تقریبا همه چیز آرام بود و مشکل خاصی نداشتم. کمی هم پسانداز کردم، اما وقتی شرکت تعطیل شد، باز هم بیکار شدم تا اینکه به فکرم رسید دستفروشی کنم.»
زندانی سابق منقل و سیخ خرید و شروع به کار کرد: «جگرفروشی راه انداختم، البته مغازه نداشتم کنار خیابان کار میکردم. شهرداری خیلی اذیت میکرد، اما هر طور بود، گلیمم را از آب بیرون میکشیدم. فهمیده بودم در این زندگی هیچ چارهای وجود ندارد جز اینکه خیلی سخت کار کنی و بدبختیها را به روی خودت نیاوری وگرنه دق میکنی.»
مرد میانسال ادامه میدهد: «داستان زندگیام خیلی مفصل است، اما همین را بگویم که با کار و زحمت، توانستم آنقدر پول جمع کنم که با شراکت یکی دیگر یک وانت بخریم، اما چهار سال است با همان وانت کار میکنیم. وسایل دستدوم میخریم و با کمی سود میفروشیم. درآمد زیادی نداریم، اما چرخ زندگیمان میچرخد. حالا من و مادرم با هم زندگی میکنیم. پدرم فوت شده و برادر و خواهرم ازدواج کردهاند. من هم یکبار میخواستم ازدواج کنم، اما کارها جور نشد و همه چیز به هم خورد. بعد از آن دیگر موقعیتی پیش نیامد. البته تازگیها مادرم دوباره اصرارهایش را شروع کرده و معلوم است برنامهای برایم دارد.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: