دعوایی که باعث شد مجید به زندان بیفتد، اصلا ارتباطی با او نداشت: «یک روز در مغازه نشسته بودم که مردی آمد و با صاحبکارم درگیر شد. چون صاحب مغازه از فامیل بود، من هم برای هواداری از او جلو رفتم و با هم گلاویز شدیم. من که عصبانی شده بودم، چاقویی را برداشتم و ضربهای به او زدم. وقتی خون را دیدم، از ترس فرار کردم، اما پس از این که دوباره به مغازه برگشتم تا ببینم چه اتفاقی افتاده است، ماموران مرا به کلانتری و بعد هم زندان منتقل کردند.»
مجید به حبس و پرداخت دیه محکوم شد. او میگوید: «سه سال در زندان ماندم تا بالاخره شاکی رضایت داد و بیرون آمدم. او نزدیک به 70 درصد پول دیه را گرفت و بقیه را بخشید. آن سه سال برایم سراسر عذاب بود. همه آرزوهایم از بین رفت. دخترخالهام با یک غریبه ازدواج کرد. آن دکه فروخته شد و همه چیز به باد رفت.»
زندانی سابق به شهر خودشان برگشت، اما به دلیل ناکامی در عشق دیرینه نتوانست ماندن در آنجا را تحمل کند و بار دیگر راهی تهران شد: «به خودم گفتم گذشتهها گذشته، یک اشتباه کردم و تاوانش را دادم حالا باید دوباره شروع کنم. باز هم به قصابی فامیلمان رفتم، اما این بار به من کار نداد. او در تمام آن مدت حتی یک بار هم برای کمک به من جلو نیامده بود. از دستش دلخور بودم، اما حق اعتراض هم نداشتم. بالاخره در یک دامداری کار پیدا کردم ولی فقط سه ماه آنجا ماندم و بعد اخراجم کردند. تقصیر خودم بود هنوز هوش و حواسم سر جایش نیامده بود و زیاد اشتباه میکردم، اما به خودم قول دادم از آن به بعد بیشتر دقت کنم با پول کمی که داشتم، چند بسته سیگار خریدم و در پارک فروختم. از آن به بعد تا دو سال سیگار فروشی میکردم. بعضی وقتها سرم کلاه میگذاشتند و بعضی روزها هم بخصوص در زمستان اصلا مشتری نبود. دو سال سختی زیادی را پشتسر گذاشتم، اما بعد از آن در یک مغازه تشکدوزی مشغول شدم. خیلی قبلترها وقتی هنوز سربازی نرفته بودم، این کار را در شهر خودمان یاد گرفته بودم؛ البته خیلی کم. صاحب مغازه آدم خوبی بود و راه و چاه را نشانم داد.»
مجید بعد از سه سال کار در آن مغازه، به کار دیگری مشغول شد: «این بار کارم باند و پخش ماشین بود. این کار را هم زود یاد گرفتم. همان موقع بود که با دختری آشنا شدم و بعد از اینکه با خانوادهام صحبت کردم، به خواستگاریاش رفتم و با هم ازدواج کردیم.»
زندانی سابق میگوید: «تمام این سالها سخت کار کردهام تا گذشتهام را جبران کنم. در این مدت هرگز با کسی درگیر نشدهام. اگر کسی حرفی زده من نشنیده گرفتهام. فقط به خودم و خانواده چهار نفرهمان فکر میکنم و میخواهم دختر و پسرم خوشبخت شوند. الان یک زیر پله اجاره کردهام و سیگار و تنقلات میفروشم. وضع خوبی ندارم، اما چرخ زندگی میچرخد و ناراضی نیستم.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم