در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آن شب ساعت 21 و 30 دقیقه بود که تلفن همراهم به صدا درآمد. و در آن سوی خط مامور پلیس کلانتری 111 هفتچنار گفت زنی سالمند را در خانهاش با چاقو به قتل رساندهاند. بعد از گرفتن نشانی محل حادثه که خانهای قدیمی حوالی خیابان حسامالدین بود، در محل حاضر شدم. ماموری که مرا از حادثه باخبر کرده بود، به اتاق پذیرایی راهنماییام کرد و در آنجا جسد زن سالخورده را در حالیکه روی مبل رها شده بود، نشان داد.
کارشناسان پزشکی قانونی مشغول معاینه جسد بودند. اثر دو ضربه چاقو در گردن مقتول و کبودی روی گردنش مشخص بود. کارشناسان پزشکی قانونی گزارش دادند پیرزن بر اثر فشار بر عناصر حیاتی گردنش فوت و سپس با چاقو به او ضربه وارد شده است. بسیاری از مجرمان که سوژههای خود را خفه میکنند، برای اطمینان از مرگ قربانی، با چاقو به او ضربه میزنند.
وقتی تحقیق کردم، متوجه شدم اولین بار پسر مقتول ماجرا را به پلیس خبر داده است. بنابراین دستور دادم او را برای تحقیق احضار کنند. مرد جوان گفت: روز گذشته چند بار با خانه مادرم تماس گرفتم اما به تلفن جواب نداد. احتمال دادم مشغول کارهای خانه باشد تا اینکه امشب دوباره با خانهاش تماس گرفتم اما باز هم مادرم جواب نداد. زمانی که موضوع را با دیگر اعضای خانواده در میان گذاشتم، متوجه شدم مادرم جواب تلفن هیچ کس را نداده است. نگرانش شدم و به خانهاش آمدم. در را با کلید یدک بازکردم و وقتی وارد پذیرایی شدم، دیدم جسد غرق در خون مادرم روی مبل افتاده است.
بعد از بازجویی از پسر مقتول به بررسی خانه پرداختم. شواهد نشان داد عامل قتل بدون شکستن قفل یا درها براحتی وارد خانه شده است. از سوی دیگر مشخص شد قاتل بعد از قتل، طلاها و مقداری پول نقد را سرقت کرده است. با مشخص شدن انگیزه عامل جنایت، به این نتیجه رسیدم که قاتل فرد آشنایی است که با اطلاع از محل نگهداری طلاها و پول، بدون هیچ درگیری وارد خانه شده است. از طرفی این احتمال برایم قوت گرفت که عامل این قتل از منزل مقتول کلید یدکی داشته یا اینکه مقتول او را میشناخته و در را به رویش باز کرده است. به این ترتیب تحقیقاتم را روی افراد آشنا و بستگان نزدیک مقتول متمرکز کردم. به نظرم رسید کسی که مرتکب قتل شده حتما باید مشکل مالی داشته باشد، به همین دلیل به جستجوی فردی با ویژگیهای مورد نظر در میان اعضای این خانواده پرداختم و متوجه شدم یکی از خواهرزادههای مقتول که مردی سیونه ساله به نام بابک است وضع مالی خوبی ندارد. همچنین معلوم شد وی از مدتی قبل بیکار است و بعد از حادثه به بهانه پیدا کردن کار از تهران به یکی از شهرستانها رفته است.
ابتدا از همسر بابک بازجویی کردم. او گفت: شوهرم حدود شش ماه پیش بیکار شد اما دیروز به خانه آمد و شش میلیون تومان به من داد. او گفت این مبلغ را از دوستش قرض گرفته است. شوهرم گفت برای پیدا کردن کار به شهرستان میرود و از من خواست خانهمان را بفروشم تا با هم در شهرستان زندگی کنیم.
تحقیقات هر چه جلوتر میرفت، فرضیه قاتل بودن خواهرزاده قربانی پررنگتر میشد تا اینکه به یقین رسیدم بابک قاتل است. بنابراین تحقیقات خودم را برای شناسایی مخفیگاه متهم آغاز کردم. 20 روز از حادثه گذشته بود که ماموران متوجه شدند قاتل به خانهاش برگشته است. بلافاصله وی را دستگیر کردیم. متهم در بازجویی ابتدا همه چیز را انکار و ادعا کرد از قتل خالهاش بیخبر است اما وقتی با مدارک روبهرو شد، به اتهامش اعتراف کرد.
بابک گفت: چند ماه بود که بیکار شده بودم و وضع مالی بدی داشتم. بیکاری و بیپولی همیشه آزارم میداد. وقتی همسرم از من پول میخواست، نمیدانستم چه کار کنم تا اینکه این نقشه هولناک را طراحی کردم. میدانستم خالهام پول و طلای زیادی در خانهاش نگهداری میکند. از سوی دیگر او به من اعتماد داشت و محل نگهداری طلاها و پولهایش را هم میدانستم. به همین دلیل وسوسه شدم و تصمیم گرفتم برای سرقت به خانهاش بروم. روز حادثه به بهانهای به آنجا رفتم. نزدیک ظهر بود و خالهام از من خواست ناهار را پیش او بمانم. من هم قبول کردم و با خود گفتم این بهترین فرصت برای سرقت است. بعد از اینکه ناهار را با هم خوردیم، با خودم فکر کردم باید او را بکشم تا دستم رو نشود و گرفتار زندان نشوم. به همین دلیل در فرصتی مناسب ناگهان از پشت سر به او حمله کردم و گلویش را محکم گرفتم. بعد با روسری آنقدر گلویش را فشار دادم تا خفه شد. برای اطمینان چاقویی از آشپزخانه برداشتم و دو ضربه هم به گردنش زدم. سپس النگوهای دستش را درآوردم و بعد هم بقیه طلاها و پولهایش را از کمد برداشتم و آنجا را ترک کردم. بعد از فروش طلاها به خانه رفتم و به همسرم گفتم قصد دارم برای پیدا کردن کار به شهرستان بروم. شش میلیون به او پول دادم و گفتم از دوستم قرض گرفتهام و خواستم در مدتی که من در شهرستان هستم، خانه را بفروشد تا برای همیشه به آنجا برویم سپس به یکی از شهرستانهای جنوب کشور رفتم و چند روزی آنجا سرگردان بودم. اما عذاب وجدان لحظهای رهایم نمیکرد و هر شب کابوس میدیدم تا اینکه گرفتم به تهران بیایم تا خانه را بفروشم و همسرم را با خودم به شهرستان ببرم اما وقتی به خانهام رسیدم، ماموران مرا دستگیر کردند.
متهم در پایان گفت: فکر نمیکردم ماموران پلیس به من مظنون شوند چون مقتول خالهام بود اما خون خالهام خیلی زود مرا گرفتار کرد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: