ردپای عشق درکوچه های جماران

سادگی ، داخل حیاط، دیوارهای آجری و اتاق کوچک 12 متری آن پرسه می زند، لای عبای قهوه ای رنگ تا خورده پشت شیشه ، خودش را نشان می دهد، روی دسته چوبی و صیقل خورده عصا سر می خورد... امام انگار هنوز ایستاده است
کد خبر: ۶۶۷۸۵

همان جا، گوشه حیاط، بعد از 16سال ، با همان قامت بلند، نگاه مهربان و پیشانی پرنور. انگار جماران از میزبانی اش دل نمی کند، تا همیشه! راه می روی و باور نمی کنی که ذهن این خیابان هیچ وقت از خاطرات سبز آن روزها تهی شود.
نمی دانی در کوچه پس کوچه هایی که یادگار تاریخ معاصر ایرانند، دنبال چه بگردی ، از کجا باید شروع کنی... سرباز نگهبان سرکوچه ، ساده راهنمایی ات می کند: «حسینیه جماران انتهای همین خیابان است ، دست چپ.»
راه می افتی و سربالایی خیابانی را بالا می روی که سالها پیش ، آسفالت داغ نشسته روی تن سالخورده اش ، هر روز شلوغی تمام نشدنی ای را تجربه می کرد و جماعتی را به خود می دید که تنها برای دیدن یک نفر به اینجا می آمدند. داخل کوچه و خیابان ها و درست کنار دیوارهایی که بعد از این همه سال ، هنوز امام را به خاطر دارند، احتیاجی به پرس وجو نیست.
همه مشتاقانه از او می گویند. امام ، جماران و افتخار همسایگی! همه چیز برای ورق زدن دفتر خاطرات مردم این محله مهیاست. داخل صحن حسینیه ، روبه روی محراب کوچک کنار دیوار، علی اصغر عرفاتی از روزگاری می گوید که امروز فقط کمی دور می نماید... حاج اصغر در همین محل به دنیا آمده ، همین جا جوانی کرده و حالا پیر شده است.
بنای 75ساله محله جماران ، آجر خاطراتش را آهسته روی هم می چیند: «از ابتدا که امام به اینجا آمد، فقط اسکلت این حسینیه را ساخته بودند. اما وقتی که آقای جمارانی و سیداحمد، اینجا را برای زندگی امام انتخاب کردند، من و چند بنای دیگر یک هفته شب و روز کار کردیم تا دیوارهای حسینیه بالا رفت و اینجا برای میزبانی امام آماده شد.»
وقتی امام رفت ، انگار نشد که دل حسینیه هم از عشق نلرزد، همه ترکهای ریز روی دیوار به این دلتنگی شهادت می دهند. حاج اصغر می گوید: «از وقتی امام آمد، تمام حفاظت خانه ایشان به عهده اهالی محل بود. خانمها، خانمهایی را که به دیدن امام می آمدند تفتیش می کردند و آقایان هم آقایان را. این قضیه بیش از 2سال طول کشید تا این که سپاه ، حفاظت این منطقه را به عهده گرفت.»
مالک خانه شماره 12+1 بن بست گلها، با علاقه از شبی می گوید که به ملاقات امام رفته است : «به دلیل این که مردم از شهرهای مختلف کشور به ملاقات امام می آمدند و خانه و حسینیه ایشان همیشه شلوغ بود، امام همیشه از مردم محل و ما همسایگان عذرخواهی می کردند. حتی یک شب هم به من گفتند: از وقتی من آمده ام اینجا، مزاحم شما شده ام... از این همه آمد و رفت بگذرید حاج آقا.»
بیرون حسینیه ، پایین درختهایی که از بلندی و تنومندی سربرشانه هم گذاشته اند و شده اند سقف کوچه ، زینب السادات هم از امام می گوید: «ما همیشه پای منبر و سخنرانی های امام می نشستیم و مشکلات محل را به آقا می گفتیم.
خیلی وقتها که جمعیت زیادی از شهرستان می آمد، همسایه ها در خانه هایشان را باز می کردند و از مردم پذیرایی می کردند.»
خاطرات حاج اصغر از امام انگار تمام نشدنی است : «امام به علت بیماری نباید از پله ها بالا و پایین می رفتند. به همین علت ما از منزل امام که درست پشت حسینیه است به حسینیه ، یک در کوچک باز کردیم و حتی داخل حیاط هم از ایوان تا پشت دیوار حسینیه پل آهنی ساختیم تا امام راحت تر رفت و آمد کنند. نوه های امام با بچه های ما بزرگ شدند.
سید حسن که الان همین جاست ، خیلی کوچک بود که با خانواده امام به جماران آمد. چند شب پیش که من و چند تا از قدیمی های محل را دید گفت : همه پیرمرد شدید و عصابه دست.»
از رفتن امام سالها می گذرد، اما جماران هنوز همان طور بکر و دست نخورده باقی مانده است و خاطرات بودن امام را مزه می کند. پایین تر از حسینیه ، روی تابلوی کوچکی نوشته شده است : نگارستان جماران.
دیوارهای نگارستان ، با عکسهای امام قاب شده اند؛ عکسهایی از حیاط منزل پدری ایشان در خمین ، اتاق تولد امام با یک موکت طوسی رنگ و پتوهایی که به عنوان زیرانداز گوشه اتاق جا گرفته اند، عکسهایی از دوران نوجوانی امام و تصاویر زیادی از ایشان در نوفل لوشاتو و روزهای 12و 22بهمن 57و...
سروصدای 2دختربچه سکوت نگارستان را به هم می زند. خانم حسینی ، مادر دختربچه های کوچکی است که مقابل تصویر بافته شده امام بر تابلو فرش گوشه سالن ایستاده اند.
حال و هوای اینجا وصف کردنی نیست! این را خانم حسینی می گوید و ادامه می دهد: «من تا حالا جماران را از نزدیک ندیده بودم ، یعنی فقط از طریق تلویزیون بود. اما حالا که همه آن چیزها را از نزدیک و به صورت عینی می بینم ، حسی که در من به وجود آمده اصلا قابل گفتن نیست.»
خانم حسینی همراه همسر و فرزندانش از شهر برای بازدید نگارستان جماران آمده است : «دیشب به تهران رسیدیم و امروز اولین کارمان این بود که با بچه ها به اینجا بیاییم».
مسعود بذرافشان ، همسر او هم می گوید: «من چون نظامی هستم ، چند بار این سعادت را داشتم که به اتفاق همکاران و دوستان از این محیط دیدن کنم ، به همین علت وقتی حال و هوای معنوی اینجا را برای خانواده ام تعریف کردم ، آنها هم مشتاق شدند اینجا را از نزدیک ببینند.»
آقای بذرافشان به پسر 7ساله اش فرید، اشاره می کند و می گوید: «بچه ها قبلا کاخ نیاوران را از نزدیک دیده اند، حالا هم که اینجا را دیدند. در اصل یک نوع مقایسه و تفاوت را حس کردند در زندگی رهبر انقلاب با سران رژیم گذشته. پسرم آنقدر امام را باور کرده بود که وقتی از پشت شیشه اتاق ایشان نگاه می کرد، از من پرسید خانم امام الان کدام اتاق هستند؛».
گوشه سالن ، داخل بوفه ای بزرگ ، جام طلایی رنگ مرد فوتبال آسیا پشت ویترین به چشم می خورد؛ جام دریافتی خداداد عزیزی به عنوان مرد فوتبال آسیا در سال 1996که جزو هدایای اهدایی به نگارستان امام خمینی است.
محمدصادق نصیری و دوست 16ساله اش داخل نگارستان زل زده اند به شناسنامه امام. برگه های شناسنامه باز است و نوشته هایش را می توان به خاطر سپرد:

شماره شناسنامه 2744، نام: سیدروح الله ، نام خانوادگی: مصطفوی ، تاریخ تولد: 1279ه.ش ، خمین بخش 2

محمدصادق بچه 13آبان است. از شهر ری به جماران آمده و می گوید: «4 روز برای امتحان بعدی تعطیل هستیم. با دوستم تصمیم گرفتیم جماران و خانه امام را از نزدیک ببینیم. اولین جایی هم که رفتیم ، خانه امام بود، بعد حسینیه. حالا هم که اینجا هستم.»
محمدصادق همین طور می گوید: «وقتی امام رحلت فرمودند، من یکساله بودم ؛ اما به خاطر تعریف هایی که اطرافیان از شخصیت ایشان کرده اند، کاملا تحت تاثیر قرار گرفتم و علاقه مند شدم محل زندگیشان را ببینم.»
داخل دفتر یادبودهای نگارستان پر است از یادداشت هایی که همه از علاقه به امام می گویند. زهرا نوشته است: «پدرم! آمدیم جماران و ندیدیمتان... دلمان برای شما تنگ شده.»
«مردان بزرگ در خانه های کوچک زندگی می کنند و امام خمینی یکی از این مردان است» این هم جمله ای است که بر یکی از صفحات دفتر یادبود نقش بسته است.
جملات عربی و انگلیسی هم از بازدید خارجی ها حکایت می کند. راهنمای نگارستان جماران می گوید: «مراجعه کنندگان به این مکان از اقشار مختلف جامعه هستند، بچه ها که از طرف مدارس به اینجا می آیند و یا خانواده های آنها.
همین طور از کشورهای عربی و اروپایی هم بازدیدکننده داریم. چون فضای این جا برای آنها همراه با حس خاص است. تصور آنها نسبت به وضعیت منزل و جایگاه حضرت امام خمینی ، همان تصوری است که نسبت به سایر شخصیت های بزرگ و رهبران دنیا دارند، اما وقتی به اینجا می رسند و ساده زیستی امام را می بینند، بیشتر وقتها، اشک به چشم هایشان می نشیند. مخصوصا جوانها و شیعیان لبنان که تحت تاثیر شخصیت امام هستند.»
جماران ، به جا مانده از روزهای دور عاشقی مردم ایران ، هنوز هم به نام میهمان نامدارش زنده است. این را از نوشته های نقش بسته بر دفتر یادبود نگارستان می شود فهمید. دایره المعارف بچه های جماران پر است از واژه های انقلابی و امام در هر صفحه ، کلمه ای است آشنا.

یک خلوت عاشقانه
جاده دور است و پر از گرد و غبار. نرسیده به حرم ، می توانی نشانه های 14 خرداد را بر در و دیوار ببینی. پارچه های سیاهی که بر دیوارها نشسته اند.
نزدیک تر که می شوی جاده کوتاه تر می شود و گنبدهای آبی رنگ بین گلدسته های طلایی حرم پیداست. چند روز مانده به سالگرد امام خمینی ، حرم امام دوباره سیاه پوشیده است.
داخل محوطه بزرگ صحن ، انگار دلت را جا می گذاری کنار بچه هایی که روی مرمرهای تمیز و شفاف کف سالن بازی می کنند؛ رنگ سبز آرامش بخش ضریح را توی صورت آنها هم می توانی ببینی.
چند نفر مشغول نظافت مزار امام خمینی هستند، جارو می کشند و گرد و غبار نشسته بر صحن را پاک می کنند. یک نفر هم یا علی ضریح پارچه سبزرنگ روی سقف گنبدی شکل را با پارچه های تمیز عوض می کند.
این طرف تر، پیرزن نشسته پای ضریح ، دستهایش قفل شده به میله های فلزی. این دستها انگار هرگز خیال جدا شدن از ضریح را ندارند. عروسش می گوید: «از اهواز آمده ایم ، با کاروان.
چند ماه پیش شوهر من تصادف کرد، نجیبه خاتون نذر اینجا کرد تا خوب شود، حالا هم برای تشکر آمده ایم.»
و پیرزن ، نجیبه خاتون می گوید این چهارمین سالی است که برای سالگرد رحلت امام به تهران می آید. بیرون محوطه ، کنار داربست های فلزی ، چند خانواده چادر زده اند. یکی از آنها پاکستانی اند.
مرد خانواده به فارسی دست و پا شکسته ای می گوید: «یک بار همین 7سال پیش آمده بودیم سالگرد امام خمینی. الان هم تا 2روز بعد از سالگرد اینجاییم.»
در هر صورت ، حتی اگر زمان برای اندازه گیری علاقه مردم و سنجیدن محبت آنها به رهبرشان عجیب ترین معیار باشد ، باز هم می توانی حدس بزنی که اگر یک صفر هم جلوی شانزدهمین سالگرد بنشیند، امام در خاطره مردم همان طور می ماند که بود: ساده ، صمیمی و دوست داشتنی!

مینا مولایی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها