داستان سرقت یک اثر تاریخی

ملت ایران با فرهنگی قوی و تمدنی شکوفا و غنی ، میان ملتهای گوناگون می درخشد. از جلوه های بارز این تمدن ، وجود آثار باستانی بسیار زیاد در نقاط مختلف کشور است.
کد خبر: ۶۵۶۱۸
از آنجا که یکی از عوامل حفظ هویت و ارتباط نسل کنونی با پیشینه تمدنی خویش ، حفظ آثار باستانی و میراث فرهنگی است بیگانگانی که درصدد ایجاد انقطاع فرهنگی و سلطه تاریخی اند، می کوشند با ترفندهای گوناگون ، جلوه های هویتی ملت ایران را از آنان بگیرند تا راه را برای سلطه فرهنگی خویش آماده سازند و در همین راستا، غارت میراث فرهنگی معنا می یابد.
ماجرای زیر که بیشتر به افسانه می ماند نمونه ای از این غارت را در اواخر عصر قاجار از زبان عبدالله بهرامی (از صاحب منصبان نظمیه) بیان می کند که توسط نجمه خاتون نوری تلخیص شده است.
می گفت : وظیفه من در نظمیه ، که در آن زمان (اواخر قاجار) تحت اختیار مستشاران سوئدی یعنی «وستداهل» {رئیس شهربانی و رئیس بخش جنایی}و برگدال {رئیس اداره تامینات (اداره آگاهی )} و... اداره می شد، پیگیری پرونده های جنایی بود و مفتشین با نظر من اشخاص مظنون را تعقیب و دستگیر می کردند، لیکن علاقه ذاتی ام به اشیا نفیس دوران باستان بویژه کتب عتیقه باعث شد که سرقت یک کتاب از کتابخانه سلطنتی را کشف کنم ولی سرانجام این کشف به اسم وستداهل و برگدال ثبت گردید و آنها از سوی پادشاه وقت (احمدشاه قاجار) درجه تشویقی دریافت نمودند.
اما داستان این ماجرای عجیب از این قرار بود که در اداره تامینات ، به دستور برگدال ، علاوه بر مفتش ارمنی چند نفر کلیمی هم استخدام شده بودند. یکی از آنها جوان زیرکی به نام نعمت بود که کارهای مربوط به کلیمی ها را انجام می داد و اطلاعات مفیدی پیرامون آنها در اختیار اداره قرار می داد.
من همواره به علت ساعی بودن آن مامور یهودی در انجام ماموریت ، از وی حمایت و دفاع می کردم. او نیز سعی می کرد که به من خدمت کند و هر وقت در مورد شخصی کلیمی ، اطلاعاتی نیاز داشتم ، در کمترین وقت برایم تهیه می کرد.
چون میل مرا به کتب عتیقه دیده بود، هر وقت متوجه می شد یکی از این کتابها به دست کلیمی ها افتاده ، به من اطلاع می داد و در مورد خرید و فروش اشیائ عتیقه که در آن روزگار، شدت یافته بود، گزارش هایی تهیه می نمود.


راپرت نعمت به من
روزی نعمت نزد من آمد و گفت : پسر یعقوب کلیمی ، از همشاگردی های دوران مدرسه اش روایت کرده که پدرش یک کتاب بزرگ قدیمی به دست آورده که حاوی تصاویر متعدد چینی است و قصد کرده اند به امریکا سفر کنند و کتاب را آنجا بفروشند.
ولی یک تاجر ارمنی قیمتی گزاف برای خرید به آنها پیشنهاد کرده و پدرش بین فروش در ایران و امریکا تردید دارد. این خبر برایم تازگی نداشت چرا که اشیائ عتیقه زیادی از مملکت خارج می شد و این موضوع اصلا برای دولت مهم نبود.
اما توصیفات نعمت از آن کتاب ، حس کنجکاوی مرا نسبت به دیدنش برانگیخت و تصمیم گرفتم حتما آن را ببینم ولی از طریق خودم یا نعمت نمی توانستم وارد عمل شوم زیرا این دسته معامله گران از افراد نظمیه به شدت می ترسیدند.
پس از مدتی تفکر به یاد میرزااحمد خوانساری افتادم ، او کتابفروش دوره گردی در بازار بود که کتابهای چاپی و خطی و گاهی کتب مصور برای کتاب فروشی های بزرگ تهیه می کرد. من نیز قبلا در مدرسه آلمانی معلم و کتابدار بودم و چندین بار برای کتابخانه مدرسه از او کتاب خریده بودم.
لذا یک نفر را به دنبالش فرستادم و قضیه را برای میرزا احمد، چنین بیان کردم: میرزا یعقوب کلیمی که در خیابان قوام السلطنه کوچه میشیگان زندگی می کند یک کتاب خطی مصور برای فروش دارد، من نیز از طرف وزیرمختار آلمان ، می خواهم کتاب را به هر قیمتی که شده خریداری نمایم ، به سراغ میرزا یعقوب برو و یک روز را از او وقت بگیر تا کتاب را از نزدیک مشاهده کنم.
مخصوصا سفارش کردم که اسم معاون تامینات را نزد میرزا یعقوب نبرد و فقط بگوید که یکی از کارکنان سفارت واسطه معامله است. میرزااحمد 2روز بعد به اداره آمد و گفت وقتی به سراغ میرزایعقوب رفتم و اسم کتاب را آوردم ، بسیار مضطرب شد و بیان کرد که اصلا کتابی در میان نیست و مساله به کلی دروغ است و اصرار می کرد بفهمد چه کسی موضوع را به من گفته است ، بعد از این که با سختی به او فهماندم که مشتری من جدی است ، اظهار کرد: من خودم با سفارت آلمان ارتباط داشته و چند تخته قالیچه و کتاب به آنها فروخته ام ، اگر می خواستند، خودشان مستقیما پیش من می آمدند، پس آلمانی ها نبوده اند و این شخص ، مفتش {بازپرس} است و شما را فرستاده تا متوجه مطلبی شود.
به او بگویید شغل میرزایعقوب جواهرفروشی است و اشیائ عتیقه در حیطه کاری او قرار ندارد. از صحبت های میرزااحمد، پی بردم که این کتاب ، معمولی نیست و احتمال دارد که از اشیا مسروقه باشد و یقینا میرزایعقوب برای مطمئن شدن از ماجرا، به سفارت آلمان می رود و در تردید خود قوی تر خواهد شد پس سعی کردم که این ماجرا را فراموش کنم.
بعد از 2روز، نعمت با ناراحتی نزد من آمد و گفت چرا قضیه کتاب را با من مطرح نکردید تا برایتان پیگیری کنم ، میرزایعقوب پسر خود را کتک زده و گفته خبر کتاب به شهربانی رسیده و آنها خانه و اموالمان را آتش می زنند و قصد داشته پسرش را از منزل بیرون کند ولی مادرش با اصرار زیاد مانع شده است ، حالا میرزایعقوب از شدت ناراحتی در حیاط را محکم بسته و به روی افراد ناشناس باز نمی کند.


دعوت میرزا یعقوب
ناگهان میرزا احمد خوانساری رسید و با خوشحالی گفت : میرزایعقوب مرا به دکان خود صدا زد و بیان نمود که نتوانسته به سفارت آلمان برود و شخصا ماجرا را از آنها پیگیری کند، شما شخص واسطه را به من معرفی کنید تا معامله را انجام دهیم.
تقریبا مطمئن بودم که میرزایعقوب برایم نقشه ای طراحی کرده ولی خود را بی خبر نشان داده و به میرزاحمد گفتم همین امشب برو و از او وقت ملاقات بگیر.
روز جمعه به همراه میرزا احمد وارد خانه میرزا یعقوب شدیم ، من تا به حال او را ندیده بودم ولی او بیان می نمود که قبلا مرا در مغازه مدیر صنایع ملاقات کرده است و با حالت توبیخ به میرزا احمد گفت که چرا از اول نگفتی ، مشتری ، آقای میرزا عبدالله خان است ، من کتاب را به ایشان پیشکش می کردم و از این قبیل تعارفات.
جلسه قدری به طول انجامید و میرزا احمد که خسته شده بود، گفت : بهتر است برویم سر اصل مطلب ، کتاب را به آقا نشان بدهید.
میرزا یعقوب بلند شد و بعد از چند دقیقه نفس زنان برگشت و ادعا می کرد که این کتاب خیلی ارزشمند و سنگین است و به راحتی حاضر نیست آن را از دست بدهد و آنقدر صحبت کرد تا من را خسته کرد.
سپس کتاب را از زیر پارچه و لفافه درآورد، از جلد معمولی کتاب و عکسهای آن که برگرفته از تصاویر چینی ، ولی کار نقاش های بازاری بی تجربه بود و صفحات آن که به قصد پاره شده و دوباره به هم وصل نموده بودند، به شک افتادم ولی برای آن که میرزا یعقوب متوجه نشود با کمال دقت ، کتاب را ورق می زدم و به تمجید از عکسهای آن می پرداختم.
او هم که از تعریف های من ، سر ذوق آمده بود و می پنداشت توانسته است ما را فریب دهد، مدام شیرینی و چای تعارف می کرد و هر لحظه شادتر از قبل می شد. پس از ورانداز کامل کتاب ، بلند شده و با تشکر فراوان خداحافظی کردم ، او ما را تا بیرون همراهی کرد و گفت اگر کتاب را خواستید یا مشتری جدی یافتید، شخصی را به همراه کاغذی ، اینجا بفرستید تا معلوم شود از طرف شما آمده ، من نیز سعی می کنم تا حد امکان و به خاطر شما قیمت را پایین آورم.
در بین راه سعی می کردم تا طرح بعدی میرزا یعقوب را حدس بزنم و تمام آن شب در فکر پیاده سازی نقشه ای برای رسیدن به مقصود خود بودم.
یکی از نقشه هایم این بود که میرزا یعقوب را به اداره آورده و از او تحقیقاتی بکنم ولی این کار مستلزم احتیاط فراوان بود. چرا که با کوچکترین بی دقتی ، می توانست کتاب را طوری مخفی کند که دسترسی به آن کار سخت و دشواری شود. فردای آن روز در راه اداره میرزا احمد را دیدم.
اظهار داشت صبح که به بازار رفته میرزا یعقوب را جلوی خانه لسان السلطنه (کتابدار کتابخانه سلطنتی که از زمان مظفرالدین شاه و به دستور وی ، این پست را داشت ) دیده است. با شنیدن نام لسان السلطنه ، مطمئن شدم که این کتاب از اشیای سلطنتی است و چون در کارهای مربوط به دربار نمی توانستم دخالت کنم ، این موضوع را به برگدال اطلاع دادم و او هم به وستداهل گفت و ما سه نفر مدتی با هم مشورت کردیم.
سرانجام به این نتیجه رسیدم که کتاب نفیسی از کتابخانه سلطنتی ، سرقت شده و کشف این دستبرد مربوط به نظمیه است و باید هرچه زودتر اقدام کنیم . ولی وستداهل عقیده داشت که برای انجام این کار باید از رئیس الوزرائ اخذ اجازه کنیم.
3روز بعد وستداهل خبر آورد که آقای رئیس الوزرائ از اهمال ما در پیدا کردن سارق ، گله کرده و دستور داده هر چه زودتر اقدام به توقیف کتاب کنیم.
وستداهل رو به من کرد و گفت : هر کاری صلاح می دانید زودتر شروع کنید. برای این منظور دو مفتش و دو آژان انتخاب کردم و قرار شد فلان روز، ساعت 7صبح اول خیابان قوام السلطنه حاضر باشند.
روز موعود فرارسید، با ماموران به سمت منزل میرزا یعقوب حرکت کردیم ، به خانه که رسیدیم آنها کمی دورتر ایستادند و من با چکش به در کوبیدم ، صدا آمد: کیست؛ گفتم: به میرزایعقوب بگویید میرزا احمد کتاب فروش آمده و کار مهمی دارد و برای این نام میرزا احمد را بردم چون او زیاد به آنجا می رفت و همه اهل خانه او را می شناختند. میرزا یعقوب آمد و در را گشود، تا مرا دید عقب رفت و خواست در را ببندد، ولی من پایم را داخل گذاشتم و مانع این کار او شدم.
داد و فریاد به راه انداخت و می خواست با این کارش ما را بترساند. با جدیت به وی گفتم که از طرف نظمیه ، مامور به بردن کتاب مصوری هستم که مخفی کرده اید، باز فریاد کشید دروغ می گویید، کتاب همان است که نشانتان دادم و پیوسته تلاش می کرد مرا از خانه بیرون کند و از فرزندانش کمک می طلبید، به ماموران اشاره کردم و آنها هم داخل خانه شدند، میرزا یعقوب که بشدت عصبانی شده بود، به التماس افتاد و می گفت : «عیالم در بستر بیماری است و حالش بسیار وخیم است ، بروید و بگذارید او استراحت کند».


تفتیش خانه میرزا یعقوب
ناگهان زنی قوی هیکل که همان همسر بیمار میرزایعقوب بود، با چهره ای برافروخته به سمت ما آمد و فریاد می زد که با این پیرمرد چه کار دارید، اول صبح مزاحم مردم شده اید، از خانه ام بیرون بروید وگرنه آژان صدا می کنم ، آژان ها کنار ایستاده بودند، تا چشمش به آنها افتاد از تعجب ساکت شد، من به آژان ها گفتم مواظب در باشند تا کسی از منزل خارج نشود و با مفتشین و میرزا یعقوب به سمت اتاقش راهی شدیم ، میرزا یعقوب همین طور نهیب می کشید و از همسایگان کمک می خواست ولی ما به او اهمیتی نداده و مشغول کار خود بودیم ، مفتشان ابتدا زیر فرش و توی قفسه و طاقچه را گشتند ولی چیزی نیافتند، می خواستند به اتاقهای دیگر برای بازجویی بروند که یک دفعه متوجه شدم زن میرزا یعقوب در مقابل گنجه ای که یک بار آن را بازرسی کرده بودیم ایستاده و سعی دارد که آن را از نظر ما مخفی کند، به مفتشان گفتم دوباره گنجه را بگردید، زن که می دید نتوانسته ما را گمراه کند، با نگرانی سعی می کرد مانع از تفتیش دوباره گنجه شود ولی به اصرار من دوباره گنجه را باز کردند و محتویات آن را بیرون ریختند، یک لاله که شمع داشت را از روی بخاری برداشتم و خود داخل گنجه رفتم با نور کم شمع ، متوجه برجستگی یک قسمت کف گنجه شدم ، دست زدم به راحتی از جا در آمد و به یکی از دوستان گفتم از این سوراخ پایین برو و هر چه هست را بالا بیاور، تا این جمله را گفتم ، زن میرزا یعقوب شروع به صحنه سازی کرد که اینها سارقند و می خواهند جواهرات ما را بدزدند، عده زیادی از همسایگان که آنجا جمع شده بودند، با همراهی او داد و فریاد می زدند.
به آژانها دستور دادم با باطوم ، جمعیت را متفرق کنند ولی قبل از اقدام آنها، همگان پا به فرار گذاشتند. برای این که بتوانیم از سوراخ گنجه پایین برویم احتیاج به نردبان داشتیم ، یکی از آژانها را فرستادم تا نردبانی پیدا کند و بیاورد.
سعی می کردم هر چه زودتر کتاب را پیدا کنم زیرا احتمال داشت فردی به یکی از سفارتخانه های غربی اطلاع دهد و چون آنها حرف اول را در مملکت می زدند، نقشه ما خراب شود.
خوشبختانه زود نردبانی پیدا شد و دو نفر مفتش با ابزار و لوازم مخصوص به پایین گنجه رفتند، نیم ساعت طول کشید تا توانستند قفل را بشکنند و وسایل داخل صندوقچه را به بالا می فرستادند، ناگهان یکی از آنها فریاد زد: رئیس! کتاب اینجاست و بقچه کتاب را بالا فرستاد کتاب خمسه نظامی بود که روی پوست نوشته شده و حاوی تصاویر بسیار زیبایی بود میرزا یعقوب التماس می کرد و سعی داشت کتاب را از دست من بگیرد به کمک آژانها او را دور کردم ، سپس مفتشین با یک جعبه بزرگ بالا آمدند به میرزا یعقوب گفتم در جعبه را بازکن تا داخلش را ببینم وگرنه مجبوریم قفل آن را بشکنیم به ناچار دسته کلیدش را درآورد و در آن را باز کرد.
تعدادی قباله و نوشته و یک جلد کتاب در صندوق بود، گفت به خدا تورات است و مال خودم می باشد، تصور کردم که شاید از آن تورات های دوران باستان باشد که روی پوست آهو نوشته اند، دو سه صفحه را ورق زدم یک تکه کاغذ از وسط آن به زمین افتاد، کاغذ، قبض رسید 2هزار تومان به عنوان قرض از میرزا یعقوب توسط لسان السلطنه بود و قید شده بود اگر میرزا یعقوب کتاب را 5هزار تومان به فروش رسانید باید 3هزار تومان دیگر به او بدهد وگرنه کتاب را برگردانده و پول خود را بگیرد.
به او گفتم سریع حاضر شود و با ما به اداره بیاید در راه آدرس خانه لسان السلطنه را از وی گرفتم و به مفتشین دادم ، می گفت لسان السطنه تریاکی است فقط صبح ها مدت زمانی کوتاه به دربار می رود و بقیه ساعات را در منزل سپری می کند.
ساعت 3شده و هنوز برگدال به اداره تامینات نیامده بود تا کتاب را به او بسپرم و برای دستگیری لسان السلطنه حرکت کنم ، چون باید این ماجرا به سرعت پیگیری می شد، به رئیس شعبه و آن دو نفر مفتش صبح دستور دادم که به خانه او رفته و تفحصات لازم را انجام دهند.
من هم از فرصت استفاده کرده و در این مدت از میرزا یعقوب بازجویی کردم. او می گفت دیگران صدها جلد کتاب از مملکت خارج می کنند و سفارتخانه ها هم که به کلی آزادند و برای خارج کردن اشیائ عتیقه ، این گمرک صدی پنج را هم نمی پردازند.
کسانی را سراغ دارم که وضع خوبی نداشتند ولی کتابهای سلطنتی را از لسان السلطنه گرفته و به قیمت های زیاد، فروخته اند و حالا میلیونر شده و در ایران و خارج چندین ملک برای خود فراهم کرده اند.
یکی از مستنطقان را صدا کردم تا بیانات میرزا یعقوب را بنویسد و او هم امضائ کرد. ساعت 8بود که مفتشین به همراه لسان السلطنه با 3صندوق کتاب که متعلق به کتابخانه سلطنتی بود وارد شدند. لسان السلطنه را به اتاق ماموران سیاسی و میرزا یعقوب را به اتاق کشیک فرستادم و طبق درخواست خود او، یک نفر آژان فرستادم تا از منزل برایش شام و رختخواب بیاورند و در مدتی که ماموران مشغول صورت برداشتن از کتابها بودند، نزد لسان السلطنه رفتم و مشغول صحبت شدم.
او پیر مردی معقول و خوش صحبت بود که در ابتدای گفتگو، بیان کرد: من معتاد به الکل و تریاکم ، حال که مطمئنم از دست شما رهایی نمی یابم ، خواهش می کنم به من مواد برسانید و باعث مرگ من نشوید منصفانه نبود که آن وقت شب از او بازجویی کنم لذا اسباب راحتی او را فراهم کردم و به همراه رئیس شعبه و مفتشین از اداره بیرون آمدیم.


زیاده خواهی مامور انگلیسی
تمام شب کابوس آتش گرفتن کتابها را می دیدم، صبح خسته و ناراحت از خواب پریدم و با عجله به اداره آمدم ، کتابها دست نخورده در صندوق بود، از این بابت خیالم راحت شد ولی این مساله ذهن مرا به خود مشغول کرده بود که در آن زمان اغلب دلال های کتب و اشیا عتیقه ، به یک سفارتخانه پناه برده و خود را از دست ماموران ایرانی نجات می دادند، در خاطرم بود که افرادی کلیمی بدون مجوز، مقداری ظروف قدیمی قبل از دوره اسلام را از زیر خاک بیرون آورده و خود را تحت حمایت مسترچرچیل مترجم شرقی سفارت انگلیس قرار داده بودند، ژاندارمری محل متوجه شد و قسمتی از آن اشیا را به نظمیه آورد، من هم یک عتیقه شناس بزرگ را صدا کردم و او مقداری از اشیائ را با هم جور نمود و یک دوری و کاسه بزرگ درست کرد.
مسترچرچیل که از این قضیه با خبر شد به وستداهل دستور داد که این 2 شی را برای او بفرستد.
وستداهل غیرمستقیم به من فهماند که باید رضایت خاطر مسترچرچیل را که در آن زمان تقریبا حاکم مطلق کشور بود، به دست آوریم.
پس از مشورت های فراوان قرار شد که اشیائ را به همراه گزارشی جامع به وزارت فرهنگ (چون امور و نظارت حفریات مربوط به آن وزارتخانه است) بفرستیم ، مستر چرچیل مستقیما با ممتازالملک وزیر فرهنگ صحبت کرد و مدعی بود این اشیا متعلق به او بوده و باید هر چه زودتر برگردانده شود.
وزیر فرهنگ هم بدون رسید و دستور کتبی امر نمود که کاسه و بشقاب را در یک جعبه چوبی دولتی که آن هم قیمتی بود، گذاشته و به آقای مترجم تحویل دهند. وقتی ممتازالملک ناراحتی مرا در این موضوع دید، بیان نمود: «امروز وضعیت مملکت به جایی رسیده که یک کلمه از طرف چنین شخصی بنیان حکومت ما را متزلزل می کند و به اندک اشاره هیات دولت از هم می پاشد پس بهتر است که در مقابل چنین حادثه ای من یک کاسه و بشقاب عتیقه را قربانی نمایم.»
در این ماجرا هم برای جلوگیری از چنین عاقبتی ، پرونده کتاب را با نهایت دقت طوری تنظیم کردم که به دستور شفاهی ، استرداد کتاب غیرممکن باشد لذا به سراغ لسان السلطنه رفتم و سعی کردم او را مجبور به اقرار نمایم ، او در بیاناتش می گفت «از اول ولیعهدی مظفرالدین شاه ، من و برادرانم در دربار خدمت می کردیم وقتی دوره جوانی گذشت و برادرانم و دو فرزندم از دنیا رفتند، به تهران آمدم و کتابخانه سلطنتی به من واگذار شد، حقوق من کافی نبود و چون در دربار کسی به فکر کتاب و کتابخانه نبود، مجبور شدم گهگاه کتابی ارزشمند را بفروشم و مخارج زندگیم را بپردازم ، پس از پایان صحبتهایش ، پایین برگه اقاریر را که همان موقع تنظیم شده بود، امضا کرد.
پس از دو روز، وستداهل پریشان نزد من آمد و گفت : از هیات وزرا، پیوسته تلفن زده و توضیح می خواهند که به چه جهت کتابدار سلطنتی را یک هفته در توقیف نگه داشته اید. گفتم با آزادی او، دیگر نمی توانیم دوسیه (پرونده ) سرقت تشکیل دهیم و بقیه کتب را پیدا کنیم.
وستداهل به اطاق برگدال رفت و مدتی با هم بحث کردند، سپس وستداهل گفت : بهتر است شما با رئیس شعبه نزد وزیر دربار بروید و جریان را توضیح دهید. با کمال بی میلی به همراه جواد خان رئیس شعبه ، به طرف وزارت دربار رفتیم.
وقتی که وارد اتاق وزیر شدیم ، من سلام نمودم و جوادخان هم تعظیمی نمود، در عوض جناب وزیر با سر اشاره ای کرد و زیر چشمی متوجه حرکات ما بود. با صدای بلند، پیشخدمت را فراخواند و چای طلبید، وقتی او با سینی چای وارد شد، جناب وزیر چای خود را برداشت و با دست اشاره کرد که لازم نیست به ما چای تعارف کند.
با بی اعتنایی از من پرسید چه مطلبی دارید. در حال توضیح قضیه سرقت کتابخانه بودم که با تحکم ، به من گفت : این کار به شما مربوط نیست ، کتابخانه جزو وزارت دربار و مسوولیت آن با من است.
برای چه لسان السلطنه را توقیف کرده اید من از طرف اعلیحضرت به وستداهل امر خواهم کرد که هر کس این عملیات را نموده است ، از نظمیه بیرون شود. گفتم: پیگیری این پرونده به من واگذار شده و مختار بودم برای کشف سرقت هرگونه عملی انجام دهم.
اکنون نیز پرونده این ماجرا به عدلیه فرستاده می شود و تکلیف سارق ، آنجا معین خواهد شد، ولی کتابها در حضور کمیسیونی که یک نفر نماینده عدلیه هم حضور داشته باشد به کتابخانه برگردانده می شود، سپس از جا برخاستم و از اطاق بیرون آمدم.
نتیجه را به وستداهل گفتم و از او خواستم که در تکمیل کمیسیون اصرار کند، چند روز گذشت و از کمیسیون خبری نشد و اگر واقعه زیر صورت نمی گرفت فکر نمی کنم کمیسیون تشکیل می شد و آن واقعه این بود که از زمانی که این پست را به من دادند، شخصی که قبلا عهده دار این مسوولیت بود با من عداوت پیدا کرد و در این ماجرا از فرصت سو استفاده کرده و به سابقه آشنایی اش با ملک الشعرا (بهار) به او گفته بود یک کتاب نفیس قدیمی که از کتابخانه دولتی دزدیده شده بود را اداره تامینات کشف کرده ولی با همدستی مقامات سوئدی آن را عوض کرده و کتابی جعلی جای آن نهاده اند، ملک الشعرا هم این ماجرا را باور کرده و در روزنامه خود منتشر کرده بود.
پس از انتشار این خبر و ناراحتی همگان ، وزیر کشور کمیسیونی تشکیل داد که ملک الشعرا و وستداهل و برگدال و من و دو نفر از مدیران وزارت کشور حضور داشتیم.
پس از استنطاق ملک الشعرا کتاب خمسه نظامی را که برگدال با خود آورده بود، از بقچه خارج نموده و به ملک الشعرا که ادعا می کرد می تواند کتابهای اصلی و قدیمی را از هم تمیز دهد، نشان دادم و خودش اقرار نمود که اشتباه کرده و قرار شد خبر درست و اسم آن عضو اداره را که چنین دروغ به او گفته است ، در روزنامه چاپ کند.


باز هم ضعیف کشی
در اثر این ماجرا، دو روز بعد در وزارت کشور کمیسیونی مرکب از نمایندگان دربار و نظمیه و عدلیه تشکیل شد و کتابها تحویل داده شد.
سپس توسط وزیر دربار، لسان السلطنه به قید کفیل آزاد گردید و میرزا یعقوب هم دوهزار تومان خود را وصول کرد. وستداهل و برگدال هم نشان دولتی گرفتند، ولی به من که تمام زحمات را متحمل و بسیار خسته گشته بودم یک کلمه آفرین هم نگفتند، من نیز که بیشتر شاهد نابسامانی اوضاع کشور شدم ، تصمیم گرفتم در پیگیری دوسیه و بازگرداندن بقیه کتابها شخصا اقدامی نکرده و مطابق معمول ، دوسیه را برای رئیس شعبه فرستادم.

منبع: خاطرات عبدالله بهرامی از آخر سلطنت ناصرالدین شاه تا اول کودتا، چاپ اول ، 1363، انتشارات علمی صفحات 304-265.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها