در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سارا دو برادر و یک خواهر بزرگتر از خودش دارد و آنطور که میگوید، آنها زندگی سالمی دارند: در خانوادهمان فقط من بدبخت شدم آن هم بهدلیل ازدواج اشتباهم بود.
سارا در هجده سالگی به خانه بخت رفت، اما آن طور که خودش میگوید، خیلی زود فهمید بختش سیاه است: من فقط دنبال این بودم که کسی به من محبت کند. برای همین بدون اینکه قاسم را بشناسم و بفهمم که معتاد است، زنش شدم. از وقتی بچه بودم، پدر و مادرم همیشه با هم دعوا داشتند. پدرم، مادرم را خیلی کتک میزد مادرم هم همیشه به او فحش میداد. هیچوقت در خانه آسایش نداشتیم بالاخره هم آنها از هم جدا شدند و من و خواهر و برادرانم با پدرمان ماندیم، چون مادرم خیلی زود با مردی دیگر ازدواج کرد و حالا هم اصلا خبری از او ندارم. اما پدرم هیچوقت ازدواج نکرد البته با دو سه زن صیغه کرد اما با هیچکدامشان نماند میگفت حوصله ندارد ازدواج دائم کند. او خیلی عصبی و پرخاشگر بود.
پدر سارا با فرزندانش نیز بدرفتاری میکرد. او میگوید: بهترین زمان برای من وقتی بود که به مدرسه میرفتم و از خانه دور بودم. برای همین وقتی دیپلمم را گرفتم، به پدرم گفتم میخواهم به کلاس خیاطی بروم او هم قبول کرد.
علاقه زیادی به خیاطی نداشتم اما فکر میکردم از خانه ماندن و تحمل کردن بداخلاقیهای پدرم، خیلی بهتر است. در راه خیاطی به خانه بود که با قاسم آشنا شدم. او ده سال از من بزرگتر است. آن موقع حرفهای قشنگ میزد. من خیلی تنها بودم و دنبال کسی میگشتم که به من محبت کند برای همین خیلی زود عاشقش شدم و سه ماه نشده با هم ازدواج کردیم.
سارا ادامه میدهد: پدرم وقتی موضوع را فهمید، مخالفتی نکرد. خانواده قاسم هم مخالفتی نداشتند اما بعد از عروسی تازه فهمیدم در چه گرفتاری افتادهام. شوهرم معتاد بود. او ســـر کار نــــمیرفت و با مواد فروشی خرجش را درمیآورد. مشکل ما این بود که خیلی زود بچه دار شدیم و دیگر هیچ راه برگشتی برایم نمانده بود.
خیلی به قاسم فشار آوردم تا ترک کند اما فایدهای نداشت. برای همین من هم لج کردم و اینطور بود که مصرفم شروع شد. بعد از مدتی خودم هم معتاد شدم و اوضاع از قبل هم بدتر شد.
او که دو فرزند دارد، میگوید: بچههایم را با بدبختی بزرگ کردم. آنها حالا برای خودشان زندگی درست و حسابی دارند و به من و پدرشان نرفتهاند این وسط فقط زندگی من از بین رفت. بعد از اینکه معتاد شدم، قاسم مرا مجبور میکرد موادفروشی کنم. چارهای هم نداشتم بالاخره باید خرجمان را یک جوری درمیآوردیم.
شوهرم چند بار زندانی شد اما من قبلا گیر نیفتاده بودم آخرین بار شوهرم را پارسال گرفتند و چون مواد زیاد داشت، به او 15 سال زندان دادند. از آن به بعد مطمئن شدم دیگر در زندگیام هیچکسی را ندارم و خودم باید به فکر خودم باشم برای همین بیشتر از قبل موادفروشی میکردم تا اینکه بالاخره من هم گیر افتادم و الان در بازداشت هستم. البته هنوز حکمی برایم صادر نشده است. من از زندان خیلی میترسم اما دیگر چارهای ندارم و باید تحمل کنم.
سارا خانوادهاش را مسئول تباهی زندگیاش میداند و میگوید: اگر آنها همیشه با هم دعوا نداشتند و آنطور طلاق نمیگرفتند، کار من هم به اینجا نمیکشید. اگر کسی بود که بتوانم با او حرف بزنم هیچوقت سراغ قاسم نمیرفتم و اینطور گرفتار نمیشدم. من نباید با یک مرد معتاد ازدواج میکردم. پدر و مادرم باعث این اتفاقها شدند و بعد هم خودشان را کنار کشیدند و الان از هیچکدامشان خبری ندارم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: