معمای پلیسی

راز سرقت جام‌های طلا

روز جمعه بود و سر سرگرد مشفق خلوت. کمتر پیش می‌آمد در روزهای تعطیل حادثه خاصی پیش بیاید به همین دلیل او که از یک جا نشستن بیزار بود، ترجیح می‌داد شیفتش را با افسران دیگر عوض کند اما این بار نتوانسته بود.همان طور که پشت میزش نشسته بود، پیش خودش فکر کرد حالا که وقت دارد بهتر است خاطره‌ای را برای ضمیمه تپش روزنامه جام‌جم بنویسد، چون ممکن بود در طول هفته گرفتار باشد و فرصت این کار را پیدا نکند. او کمی فکر کرد و یاد یکی از خاطراتی افتاد که مربوط به سال آخر خدمتش به عنوان افسر مبارزه با سرقت می‌شد.
کد خبر: ۶۳۸۱۱۹

کارآگاه خاطره‌اش را این طور شروع کرد: پانزدهم خرداد 75 در دفترم نشسته بودم که تلفنی به من خبر دادند از یک عتیقه‌فروشی سرقت شده است. آن طور که در گزارش اولیه اعلام کردند، دو جام طلا از مغازه دزدیده شده بود. سارقان روز مناسبی را برای سرقت انتخاب و از خلوتی خیابان، نهایت استفاده را کرده بودند.

مشفق غرق در آن خاطره شد. آن روز وقتی به محل حادثه رسید، دید با وسیله‌ای شبیه دیلم قفل مغازه را شکسته، بعد شیشه در ورودی را با الماس برش داده، در را باز کرده و دست به سرقت زده‌اند. غیر از دو جام طلا، چند قطعه عتیقه دیگر هم سرقت شده بود. مغازه‌دار مردی به نام حسن بود که می‌گفت از همه اموال مسروقه عکس دارد. او بسیار آشفته به نظر می‌رسید و از بابت سرقت جام‌های طلا، بیشتر از دیگر وسایل نگران بود. می‌گفت جام‌ها نزد او امانت بوده و حالا اعتبار و آبرویش در خطر است. کارآگاه از حسن درباره سرقت پرسید و مرد توضیح داد: در سینما نشسته بودم که با من تماس گرفتند و گفتند دزد به مغازه‌ام زده. کسی را که تلفن کرد، نمی‌شناسم. طرف وقتی شیشه شکسته را دیده، شماره تلفن همراهم را از روی تابلوی مغازه برداشته و زنگ زده بود. 20 دقیقه‌ای خودم را به مغازه رساندم و دیدم خبر حقیقت دارد.

آن زمان شماره تماس‌ها روی گوشی‌ها نمی‌افتاد و حسن نمی‌توانست شماره تماس گیرنده را اعلام کند. کارآگاه هم زیاد به آن شماره نیازی نداشت به هر حال هر کسی می‌توانست این خبر را داده باشد. او دو روز روی این پرونده تحقیق کرد و فهمید برادر مردی که کنار عتیقه‌فروشی، مغازه آبمیوه‌فروشی دارد، از سارقان حرفه‌ای است که درست یک هفته قبل از این سرقت از زندان آزاد شده است. کارآگاه آن متهم را دستگیر و از او بازجویی کرد. متهم سرقت را انکار کرد و با این‌که شاهدی برای زمان سرقت نداشت، مشفق دستور آزادی او را صادر و خود صاحب مغازه را دستگیر کرد.

حسن که حسابی جا خورده بود، اول کمی اعتراض کرد، اما بعد از 24 ساعت بازداشت به سرقت اعتراف کرد و گفت: جام‌های طلا را مردی ثروتمند به من داده بود تا برایش بفروشم اما برای تصاحب آنها وسوسه شدم به همین دلیل نقشه سرقت را کشیدم و خودم آن را اجرا کردم، البته وسایل دیگری را هم دزدیدم تا کسی به من به خاطر جام‌ها شک نکند.

متهم همان روز محل اختفای جام‌ها را نشان داد و کارآگاه آنها را برای بررسی قدمت تاریخی به سازمان میراث فرهنگی فرستاد. او متهم را هم به دادگاه معرفی کرد اما یادش نیست چه اتفاقی افتاد آیا او آزاد شد یا برایش مجازات در نظر گرفتند.مشفق خاطره را با جزئیاتش نوشت، اما هنوز نتیجه‌گیری‌اش را نیاورده بود که تلفن زنگ زد و به او خبر دادند مردی در خانه‌اش کشته شده است. او مجبور شد سریع به سمت محل حادثه راه بیفتد.

پاسخ معمای شماره قبل: اگر نگهبان سارق را تعقیب کرده بود، باید دو جفت ردپا روی برف باقی می‌ماند در حالی‌که کارآگاه یک ردپا را در حال رفت و برگشت دیده بود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها