در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
او میگوید: کلاس اول دبیرستان ترک تحصیل کردم. پدرم راننده کامیون بود و هیچوقت در خانه نبود. مادرم هم بیسواد بود و برای همین کسی نبود به خاطر درس نخواندن به من گیر دهد. از وقتی دیگر مدرسه نمیرفتم، همه وقتم در خیابان میگذشت. همان موقعها حشیش و مشروب را هم تجربه کردم. راستش اگر آن راه را میرفتم، آخر و عاقبت بدی داشتم. در واقع زندانی شدن برایم خیلی هم خوب بودم؛ چون سرم به سنگ خورد.
مراد در همان دوران نوجوانی در جریان نزاعی دستهجمعی به خاطر چاقوکشی روانه زندان شد. او میگوید: در کانون با پسری آشنا شدم که قاتل بود. او هم داستان زندگیاش خیلی شبیه من بود. پیش خودم گفتم خدا را شکر من قتل نکردهام.
در کانون مددکاری داشتیم که خیلی با من حرف میزد و رویم حسابی تاثیر گذاشت. با اینکه شش ماه بیشتر آنجا نبودم، دوباره درس خواندن را شروع کردم و بعد از آزادی آن را ادامه دادم؛ البته نتوانستم دیپلم بگیرم. راستش مغزم بیشتر از آن نمیکشید، برای همین تصمیم گرفتم کار کنم. مراد اول راهی خدمت سربازی شد، اما در اواسط خدمت، پدرش در یک سانحه رانندگی فوت کرد و او به عنوان تنها پسر بالای 18 سال خانواده کفالت مادرش را بهعهده گرفت.
زندانی سابق توضیح میدهد: از آن به بعد خرج مادر، برادر و خواهرم با من بود. برای همین اصلا نباید زمان را هدر میدادم. دنبال کار گشتم و خیلی کارها انجام دادم، از کارگری ساختمان تا پادویی در مغازه. سختی کار اصلا برایم مهم نبود، باید خرج خانواده را میدادم.
زندانی سابق میگوید در همه این سالها تمام مدت کار کرده است: وقتی کار میکنم، حالم خوب است. سرم گرم میشود و به چیزهای بیخودی فکر نمیکنم. از وقتی از زندان آزاد شدم، نه به سیگار لب زدم و نه به مواد و مشروب. دور رفیقبازی را هم خط کشیدم. بهترین رفیق من مادرم بود که سه سال بعد از فوت پدرم، از دنیا رفت.
یک سال بعد از آن خواهرم را به خانه شوهر فرستادم؛ البته خواستگاری قبل از مرگ مادرم انجام شده بود. دامادمان مرد خوبی است. او هم مثل من کارگری زحمتکش است و ما با هم رابطه صمیمانهای داریم. خدا را شکر برادرم هم سر به راه از آب درآمده و او هم بیشتر وقتش به کار کردن میگذرد. یک چیزی را هم بگویم کار کردن فقط برای پول در آوردن نیست. روحیه آدم را خوب میکند. من الان سه سال است در یک مرغداری کار میکنم و بسیار راضیام.
زندانی سابق میگوید، تجربه زندان همین یک سال قبل به کارش آمد: در مرغداری دعوا شد و دو کارگر به جان هم افتادند. جلو رفتم تا آنها را جدا کنم که یکی از آنها به من هم فحش داد و با چوب ضربهای به کمرم زد. خیلی عصبانی شدم اما یکدفعه یاد زندان و آن پسر قاتل افتادم. برای همین سکوت کردم و چیزی نگفتم. بعد که دعوا تمام شد، پیشم آمد و از من عذرخواهی کرد. من هم از تجربهام برایش گفتم و اینکه دعوا کردن و عصبانی شدن آخر و عاقبت خوشی ندارد.
مراد حرفهایش را اینطور به پایان میبرد: هنوز ازدواج نکردهام. مدتی است احساس میکنم جای زن و بچه در زندگیام خالی است. البته هنوز هم زیاد دیر نشده و میتوانم دست به کار شوم. ایکاش مادرم زنده بود تا کمکم میکرد. من خودم در همه این سالها سرم به کار گرم بوده و اصلا نمیدانم برای ازدواج باید چه کنم. البته خواهرم کمکم میکند، اما بهتر است قبل از آن کمی اوضاع خودم را روبهراه کنم تا خدای نکرده باعث بدبختی دختر مردم نشوم. دوست دارم وقتی تشکیل خانواده دادم، زندگی آرام و خوبی را برای آنها درست کنم تا همیشه از من راضی باشند. من خودم در بچگی هیچوقت احساس خوشبختی نمیکردم، چون پدرم معمولا خانه نبود و اگر هم در خانه میماند، با مادرم یا ما دعوا میکرد. من از گذشته درسهای زیادی گرفتهام.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: