در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پرده اول؛ روایت سمیه
مهدی از پسران فامیل بود، از آن پسرها که دخترها دنبالش بودند و دوستش داشتند. البته من خودم هم از مهدی بدم نمیآمد. پسر خوشتیپ فامیل خیلی شیطان بود و من هیچوقت فکر نمیکردم او به سمت دختر سادهای مثل من بیاید. یادم میآید وقتی مهمانیهای خانوادگی برگزار میشد، دخترهای نوجوان فامیل برای اینکه خودشان را در دل مهدی جا کنند، کارهایی میکردند که من هیچوقت حاضر نبودم انجام بدهم. دانشجو که شدم، دیگر مهدی را فراموش کردم. راستش فکر میکردم او به من توجهی ندارد و من باید دنبال سرنوشت خودم باشم تا اینکه یک روز مادر مهدی زنگ زد و به مادرم گفت برای صحبت درباره موضوع مهمی میخواهد او را ببیند. ما خانوادهای سنتی داشتیم و وقتی برای کسی مشکلی پیش میآمد، بقیه کمکش میکردند. آن روز هم همه ما فکر میکردیم برای خانواده مهدی اتفاقی افتاده است. بعد از ظهر که شد، مادر مهدی به خانه ما آمد. من و مادرم در خانه بودیم. مادر مهدی با تعجب گفت که فکر میکرد من دانشگاه هستم.
او میخواست با مادرم خصوصی صحبت کند. من هم احساس کردم مزاحم هستم و از مادرم خواستم اجازه دهد به خانه یکی از دوستانم بروم، اما مادر مهدی اصرار کرد بمانم. گفت اول و آخر تو باید تصمیم بگیری. وقتی به آشپزخانه رفتم و چای آوردم صحبتشان گل انداخته بود. وارد اتاق که شدم، مادر مهدی گفت حالا خودم نظرش را میپرسم.
سمیه جان عروس من میشوی؟ خجالت کشیدم، اصلا فکر نمیکردم چنین پرسشی مطرح کند. خیلی جا خوردم و چیزی نگفتم. او گفت بالاخره تو باید جواب بدهی و من سه روز دیگر با مادرت تماس میگیرم تا جواب را بشنوم. وقتی مادرم موضوع خواستگاری را مطرح کرد، پدرم گفت باید سمیه تصمیم بگیرد. من مخالفت کردم و گفتم میخواهم درس بخوانم. راستش خودم هم نمیدانستم چرا این حرف را زدم شاید چون آمادگی شنیدن چنین پیشنهادی را نداشتم.
مادرم گفت چرا مخالفت میکنی؟ مهدی پسر خوبی است. گفتم فعلا نمیخواهم ازدواج کنم. از نظر من همه چیز تمام شده بود، البته در ظاهر درباره این موضوع صحبت نمیکردم، اما هرشب به مهدی فکر میکردم و به اینکه اگر قبول کنم با او ازدواج کنم چقدر خوشحال خواهیم بود و چقدر میتوانیم همدیگر را دوست داشته باشیم. از طرفی چون مهدی خیلی جلب توجه میکرد، با خودم فکر میکردم نمیتوانم این رفتارش را تحمل کنم. سه روز بعد وقتی مادر مهدی زنگ زد تا جواب بگیرد، مادرم گفت سمیه مخالفت کرده است، اما مادر مهدی گفت پسرم فقط سمیه را میخواهد و میگوید اگر او جواب منفی بدهد با هیچ دختر دیگری ازدواج نمیکنم. راستش از این حرف خوشم آمده بود، اینکه جوان مغرور و مورد توجهی مثل مهدی دنبال من باشد برایم دلچسب بود. گفتم نمیشود، من قبول نمیکنم. هربار که این حرف را میزدم، دلم میلرزید نکند مهدی دیگر خواستهاش را تکرار نکند.
خلاصه بعد از چندبار خواستگاری، قبول کردم با مهدی ازدواج کنم. من دوستش داشتم و عاشقش شده بودم به همین دلیل هم پذیرفتم از مهدی بچه داشته باشم. دو بچه اول زمانی به دنیا آمدند که هنوز از هم جدا نشده بودیم؛ اما بچه سوم ما بعد از ازدواج دوم ما به دنیا آمد. چند سال بعد از ازدواج اول بود که اختلاف پیدا کردیم.
مهدی هربار میگفت مرا دوست ندارد و از خانه بیرون میرفت و مواد میکشید البته خودش میگفت جدی نبوده و ترک کرده است، اما من دیگر به او اعتماد نکردم. وقتی میگویم طلاق میخواهم، خیلی راحت قبول میکند و میگوید هرطور خودت دوست داری. من میدانم مهدی معتاد شده و باکسی رابطه دارد و اینکه میگوید پشیمان شده است، اصلا درست نیست.
ما با این دفعه سه بار تلاش کردیم با هم زندگی کنیم و نشد هرچند هربار توافقی طلاق گرفتیم و دوباره آشتی کردیم، اما این بار دیگر مرتبه آخر است. مهدی به سبب علاقهاش به زنی که با او ارتباط دارد، مرا اذیت میکند. او مرا دوست ندارد و فقط مرا برای نگهداری از بچههایش میخواهد، اما این بار دیگر خام او نمیشوم و زندگی
خودم را میکنم. با بچه یا بیبچه دیگر برایم مهم نیست و اینبار آخر است.
پرده دوم؛روایت مهدی
قبول دارم یکی دوبار حشیش کشیدم و اشتباه بزرگی کردم، اما این دلیل موجهی برای طلاق نیست. من زنم را دوست دارم البته اگر نمیخواهد با من زندگی کند، ادامه نمیدهم؛ هرچند میدانم دوباره برمیگردد.
سمیه راست میگوید. دخترهای زیادی دور من بودند اما چشمم فقط سمیه را گرفت، چون نجابت و غرور خاصی را در شخصیت او دیدم و حاضر نبودم او را از دست بدهم. گفتم هرطور شده باید با او ازدواج کنم و هیچوقت هم از ازدواجم با او ناراحت نبودم و نیستم.
برای اینکه سمیه درس بخواند، هرکاری کردم. خانواده من میدانستند سمیه را دوست دارم و خیلی جلوی او کوتاه میآیم. مادرم میگفت نباید این کار را بکنی، چون سوار زندگیات میشود و تو نمیتوانی این وضع را جمع کنی.
برای اینکه سمیه درس بخواند، دو بچه اولم کودکیشان را در خانه مادرم گذراندند. هرکاری سمیه خواست کردم، اما هر بار بیشتر خواسته جدیدی را مطرح میکرد.
یک روز میگفت دیگر به خانه مادرت نرو، یک روز میگفت در محل کارت با زنان زیادی ارتباط داری و حتما عاشق یکی از آنها شدهای و یک روز هم به این بهانه دیر کردهای و حتما با کسی بودی، مرا از خانه بیرون میانداخت. بدرفتاریهایش اذیتم میکرد. خیلی به من فشار میآمد، نمیتوانستم تحمل کنم. به همین دلیل هم یکی دو بار با دوستانم حشیش کشیدم، اما همان دوبار بود و دیگر این کار را نکردم، چون فهمیدم زندگیام در حال نابودی است. من و سمیه میتوانستیم زندگی خوبی داشته باشیم، البته اگر او دست از بدرفتاریهایش برمیداشت.
چون من بوتیک دارم و مشتریهای زن زیادی به مغازهام میآیند، مرتب به من شک میکند. مرا تعقیب میکند و کاری کرده انگشتنمای همه شدهام و همکارانم مسخرهام میکنند. بار اولی که از هم جدا شدیم، خودش دوباره برگشت و گفت مرا دوست دارد و اشتباه کرده، اما دوباره رفتارهایش را تکرار کرد. بار دوم خودم جلو رفتم تا آشتی کنم.
به هر حال سمیه زن من و مادر بچههایم است و خیلی دوستش دارم و به خودش هم گفتم اگر میخواهی جدا شوی حرفی نیست اما بدان که هیچوقت دیگر ازدواج نمیکنم و از اینکه مرا ترک میکنی، ناراحتم. سمیه در برابر من گذشت ندارد.
بار دومی که با هم ازدواج کردیم، فکر میکردم همه چیز خوب شده و به همین دلیل هم دوباره بچهدار شدیم اما به محض به دنیا آمدن بچه، بدرفتاریها شروع شد و انگهای مختلفی به من چسباند. ما همدیگر را دوست داریم اما خیلی همدیگر را اذیت میکنیم و بهتر است دیگر به ازدواج و زندگی با هم فکر نکنیم و از بچههایمان مراقبت کنیم.
سولماز خیاطی
نظر کارشناس
تقصیر دوطرفه
عاطفه کشاورزی / مشاور خانواده
وقتی حرفهای مهدی و سمیه را میشنویم، متوجه میشویم هر کدام دیگری را مقصر صددرصدی طلاق میداند. زوجهای دیگری که در آستانه طلاق قرار دارند نیز همینطور فکر میکنند. حال آنکه هرگاه رابطهای به بنبست میرسد، هر دو طرف مقصر هستند. اگر سمیه و مهدی بعد از طلاق اول یا دوم به این موضوع فکر و تلاش میکردند اشتباههای خود را بفهمند و رفتارشان را اصلاح کنند، سومین تلاششان برای زندگی مشترک به چنین فرجامی دچار نمیشد.
زوجهای زیادی هستند که در آستانه طلاق قرار دارند. به همه آنها توصیه میکنم بار دیگر زندگی مشترکشان را مرور و باور کنند خودشان نیز کوتاهی و قصور داشتهاند آن وقت شاید راهی برای حفظ زندگی مشترکشان پیدا شود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: