در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
او میگوید: من بچه بزرگ خانواده بودم. پدرم در یک مغازه کار میکرد و درآمد کمی داشت. یک خواهر داشتم که مادرزادی قلبش مشکل داشت و پول دوا و درمانش زیاد میشد برای همین هم به تهران آمدم تا کار کنم و کمک خرج خانوادهام باشم. قبل از آن ترک تحصیل کرده بودم. مادرم خیلی اصرار داشت درس بخوانم، اما هم شرایط خانوادهام اجازه نمیداد هم اینکه خودم دوست نداشتم.
حمید بعد از مهاجرت به تهران در یک میوهفروشی مشغول کار شد و شبها را هم در مغازه میخوابید. او میگوید: سه ماه بعد دکترها گفتند خواهرم باید عمل کند. پدرم پول کافی نداشت. در بد شرایطی گیر افتاده بودم برای همین هم دیوانه شدم و از مغازه کنار میوهفروشی که صرافی بود، سرقت کردم اما خیلی زود گیر افتادم و مرا به کانون اصلاح و تربیت بردند. واقعا ناراحتکننده بود و خیلی میترسیدم.
خواهر حمید به هر ترتیب بود تحت عمل جراحی قرار گرفت، البته او دو سال بعد از این ماجرا فوت شد. زندانی سابق توضیح میدهد: پدرم با قرض خرج عمل را جور کرد. آن موقع من در کانون بودم و نمیتوانستم به آنها کمک کنم. در تمام هشت ماهی که در کانون بودم، کسی به ملاقاتم نیامد؛ چون خانوادهام خیلی گرفتار بودند. بالاخره با رضایت شاکی آزاد شدم و به شهر خودمان برگشتم و تصمیم گرفتم همان جا کار کنم.
اتفاقا در یک مغازه کار هم پیدا کردم. قسم خورده بودم دیگر خلاف نکنم. یک سال و چهار ماه بعد از اینکه از زندان آزاد شدم، خواهرم به دلیل همان بیماریاش فوت شد و واقعا کمر همهمان شکست. مادرم دوام نیاورد و او هم دو ماه بعد به رحمت خدا رفت.
واقعا شرایط سختی بود هنوز هم وقتی یادم میآید در آن زمان چه اتفاقاتی افتاد، بغضم میگیرد.
حمید ادامه میدهد: «من هنوز در شهر خودمان کار میکردم تا اینکه پدرم هم فوت شد. بعد از آن نتوانستم ماندن در آن شهر را تحمل کنم و برای همین دوباره به تهران برگشتم، اما این دفعه خیلی سخت کار پیدا کردم.
مدت زیادی این در و آن در زدم تا اینکه بالاخره در یک تراشکاری مشغول شدم. در شهر خودمان هم تراشکاری کرده و این کار را بلد بودم. چهار ماه بعد از کارگاه دزدی شد، بعد که فهمیدند سابقهدار هستم، سرقت را گردن من انداختند، اما من بیگناه بودم. شانس آوردم بعد از دو هفته بازداشت دزد اصلی گیر افتاد و آزادم کردند، اما دیگر به آن کارگاه برنگشتم و مدتی بیکار ماندم تا اینکه در تراشکاری دیگری مشغول شدم.»
زندانی سابق ادامه داستان زندگیاش را اینطور تعریف میکند: در همه این سالها سرم به کار گرم بوده، یکبار تصمیم گرفتم ازدواج کنم، چون میترسیدم بعدا همه چیز رو شود و آبرویم برود، از همان اول گفتم مدتی را به جرم سرقت در زندان بودم.
خانواده دختر هم جواب رد دادند. بعد از آن دیگر موقعیت ازدواج برایم پیش نیامد، البته هنوز هم دیر نشده و فرصت دارم. تنهایی خیلی اذیتم میکند. هر آدمی احتیاج دارد کسی همدمش باشد. خدا را شکر مدتهاست از نظر شغلی مشکلی ندارم، چون استادکار شدهام. آرزو دارم برای خودم کارگاهی راه بیندازم.
البته این کار سرمایه زیادی میخواهد، از طرفی دوست ندارم با کسی شریک شوم چون در شراکت اختلاف پیش میآید و من اصلا نمیخواهم گرفتار چنین مسائلی شوم. شاید تصمیم گرفتم به شهر خودمان برگردم. هنوز فکرهایم را خوب جمع نکردهام، ولی مطمئن هستم بالاخره یک روز به خواستههایم میرسم و در زندگی موفق میشوم. مهم این است که دیگر خلاف نکردم و به زندان برنگشتم.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: