از چه زمانی رویا و خانوادهاش را میشناختی؟
نزدیک به یک سال میشد. ما همسایه بودیم و هردو در یک باشگاه سوارکاری زندگی و کار میکردیم.
واقعا عاشق رویا بودی؟
خیلی دوستش داشتم. راستش اصلا او باعث شد من دوباره به باشگاه برگردم وگرنه قصد داشتم شغل دیگری ا
نتخاب کنم.
تو در باشگاه کارگر بودی؟
بله، یک سال بود آنجا کار میکردم. بعد از آنجا رفتم تا رویا را فراموش کنم، اما دیدم نمیتوانم. عشق این دختر همه وجود مرا گرفته بود. دوباره برگشتم و از او خواستگاری کردم. در این مدت هم برای اینکه به رویا نزدیک باشم، در همان باشگاه
کار میکردم.
در این مدت با یکدیگر رابطه هم داشتید؟
نه، هیچرابطهای نداشتیم. من فقط خواستگارش بودم. رویا دختری نبود که بخواهد با کسی رابطه دوستی برقرار کند. همین هم باعث شده بود آنقدر جذبش شوم. او فقط به ازدواج فکر میکرد و حاضر نبود با پسری حتی همصحبت شود.
وقتی خواستگاری کردی، چه جوابی از خانواده رویا گرفتی؟
اول آنها قبول کردند، پدر رویا گفت اختیار دختر دست اوست. فکر میکند و جواب میدهد. گفت اگر او موافقت کند، رویا دیگر مخالفتی نمیکند و ما میتوانیم با هم
ازدواج کنیم.
پس چرا کار به اینجا کشید؟
مشکل این بود که پدر و مادر رویا میخواستند مهریه زیادی از من بگیرند هرچند اول گفتند قبول میکنیم اما بعد مخالفت کردند.
مگر شما سر مهریه با هم به توافق نرسیدید؟
رسم خانواده رویا این است که مهریه را اول میگیرند. وقتی من پیشنهاد ازدواج دادم، پدر رویا قبول کرد و گفت حرفی ندارد اما ده میلیون تومان مهریه خواست و من هم قبول کردم. چند روز بعد که رفتم تا بیشتر با هم صحبت کنیم، اینبار گفت باید دستکم
15میلیون تومان مهریه بپردازم.
چرا این کار را کرد؟ مگر نمیدانست تو رویا را چقدر دوست داری؟
او میدانست من عاشق دخترش هستم و هرچه داشته باشم به پای او میریزم. با این حال متوجه شدم مادر رویا به شوهرش گفته رویا خواستگاران دیگری هم دارد که مهریه بیشتری میدهند، بنابراین بهتراست مهریه را بیشتر کنیم.
پیشنهاد پدر رویا را که 15 میلیون تومان مهریه بود، قبول کردی؟
گفتم صبر کنید، من فکر میکنم و میگویم میتوانم این مبلغ را پرداخت کنم یا نه. من از آنها چند روز فرصت خواستم اما متوجه شدم آنها با خواستگار دیگری صحبت کردهاند.
پس اینکه رویا خواستگار دیگری داشت، درست بود؟
بله درست بود، اما هیچکس نمیتوانست رویا را به اندازه من دوست داشته باشد. من عاشق این دختر بودم و تصمیم داشتم هرطور شده او را بهدست بیاورم. میخواستم این مشکل مالی را حل کنم اما مادرش مانع میشد. او خیلی سنگ جلوی
پایم میگذاشت.
چرا صبر نکردی، شاید آنها به آن خواستگار جواب رد میدادند؟
نه این کار را نمیکردند، چون متوجه شده بودم رویا چندبار هم با آن فرد بیرون رفته و همه مقدمات فراهم شده است. خانواده آن جوان با پدر رویا به توافق رسیده بودند و همه چیز تمام شده بود.
چه کسی این موضوع را به تو گفت؟
وقتی گردنبندی را که آن جوان برای رویا خریده بود در گردنش دیدم، فهمیدم همه چیز تمام شده است و دیگر نمیتوانم امیدی داشته باشم.
درباره درگیری توضیح بده. چطور به مادر رویا حمله کردی؟
خیلی ناراحت بودم. نمیتوانستم این غم را تحمل کنم. حس میکردم تحقیر شده و آنها مرا نادان فرض کردهاند. آن روز وضع روحی بدی داشتم و سرکار هم نرفتم. میخواستم کمی قدم بزنم تا بیشتر فکر کنم. میخواستم آرام شوم و دوباره با خانواده رویا صحبت کنم تا بلکه راهی پیدا و مشکل حل شود. داشتم قدم میزدم که مادر رویا را جلوی در دیدم و سر صحبت دوباره باز شد.
یعنی تو برای حرف زدن سراغ آن زن رفته بودی؟
من اصلا سراغ او نرفتم. خیلی اتفاقی او را جلوی در دیدم و به او گفتم من رویا را دوست دارم. او را به مرد دیگری نده. گفت تو که شرط ما را میدانی اگر رویا را میخواهی، به آن عمل کن و اگر هم نمیتوانی، دیگر سراغی از دخترم نگیر. گفتم حق نداری این کار را با من بکنی. اینطور بود که با هم جروبحث کردیم بعد هم گفت دیگر حق نداری سراغ دخترم بیایی. این را که گفت، من خیلی
ناراحت شدم.
پس میدانستی آنها به تو دختر نمیدهند؟
من مادر رویا را خوب میشناختم و میدانستم وقتی او تصمیم به انجام کاری بگیرد، قطعا به خواستهاش میرسد، وقتی گفت رویا بزودی ازدواج میکند و دیگر سراغ او نیا، خیلی ناراحت شدم و با چاقو به او حمله کردم.
تو گفتی مادر رویا را اتفاقی دیدی، اما حالا میگویی او را با چاقو زدی. اینکه تو با خودت چاقو حمل میکردی، نشان میدهد برای قتل آن زن رفته بودی.
نه اینطور نیست. من چنین فکری نداشتم. چاقو اتفاقی در جیبم بود.
چاقو وسیلهای نیست که همه با خودشان حمل کنند، مگر اینکه بخواهند دست به کار خلافی بزنند. تو دلیل قانعکنندهای برای این کار نداری؟
نه اینطور نیست. چاقو وسیله کارم بود هنگام کار در باشگاه سوارکاری به چاقو احتیاج داشتم. آن روز با اینکه مرخصی گرفته بودم، اما اصلا یادم نبود چاقو را سرجایش بگذارم.
ضربات را چطور وارد کردی؟
یادم نمیآید. فقط میدانم پشتسرهم زدم. فکر میکنم به شکمش زدم. با دیدن خون و پس از اینکه زمین افتاد، فهمیدم دیگر کار تمام است.
اما تو رویا را هم زدی؟
بله درست است چون اصلا درحالت عادی نبودم.
خودت فکر میکنی این توجیه خوبی است، آن هم در شرایطیکه پزشکیقانونی تائید کرده تو از سلامت روانی برخورداری؟
بله قبول دارم که توجیه قانونی نیست، اما آن لحظه واقعا در حال خودم نبودم. وقتی رویا برای دفاع از مادرش آمد و به من گفت قاتل، من او را هم زدم. فکر میکردم وقتی مال من نیست، نباید مال کس دیگری هم باشد.
پس قبول داری خودخواهیات باعث این کار شد؟
متاسفانه چون عاشق رویا بودم و همه آیندهام را با او میدیدم، در آن لحظه احساس کردم زندگیام دگرگون شده و دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم. اشتباه کردم و قبول دارم نباید این کار را میکردم. من واقعا معذرت میخواهم.
اولیایدم درخواست قصاص کردهاند، فکر میکنی بتوانی رضایت آنها را جلب کنی؟
رویا خیلی مصمم است حکم قصاص اجرا شود. او در دادگاه با جدیت گفت دیه زخمهایی را که بر بدن او وارد کردم، میگیرد تا نصف دیه مادرش را پرداخت و مرا قصاص کند. او خیلی ناراحت است و من فکر نمیکنم بتوانم رضایتش را جلب کنم و بابت این موضوع خیلی ناراحت هستم. رویا همهکس من بود. خودم با دستان خودم زندگیام را خراب و او را هم از خودم دور کردم. خیلی پشیمان هستم و از اولیایدم درخواست بخشش دارم.
کسی را داری که برای جلب رضایت اولیایدم اقدام کند؟
من فقط یک برادر دارم که او هم خیلی از من دور است. گرفتار زندگیاش شده و نمیتواند به من کمک کند. البته قول داده این کار را بکند. ما منتظر رای دادگاه هستیم. امیدوارم خیلی سخت نگیرند. زندان خیلی سخت میگذرد.
شما چه فکر میکنید
به نظر شما سهراب وقتی از ازدواج با دختر موردعلاقهاش ناامید شد، چه رفتاری را باید در پیش میگرفت؟ چه کارهای اشتباهی او را به سمت ارتکاب جنایت سوق داد؟ نظر خود را برای ما به شماره 300011224 پیامک بزنید.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم