در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«نخست باید به این نکته توجه کنیم که هر چه به نحوی از انحا ارزش به شمار میرود ممکن است به سبب افراط یا تفریط تباه شود چنان که درباره قدرت بدنی و تندرستی میتوان دید (امور نادیدنی را برای این که روشنتر دریابیم باید آنها را از امور دیدنی استنتاج کنیم). مثلا افراط در ورزش نیروی بدن را تباه میکند و تفریط در ورزش نیز چنین است.» (56، ارسطو) ارسطو به افراط و تفریط انتقاد داشت و معتقد بود خط میانه یا آن طور که خود میگفت اعتدال، اخلاقی است.
مثال معروف او ترس در مقابل بیباکی است: «کسی که از همه چیز میترسد و میگریزد و پایداری نمیورزد، ترسو میشود و آن که از هیچ چیز نمیهراسد بیباک میشود. شخصی که از هر لذتی برخوردار میشود و در مقابل هیچ کدام خودداری نمیکند لگام گسیخته میشود و کسی که از همه لذایذ اجتناب میورزد مانند ابلهان بیاحساس میشود. به این سان خویشتنداری و شجاعت به سبب افراط و تفریط از میان میروند در حالی که به سبب اعتدال پایدار میمانند.»
نتایج این جملات ارسطو فوقالعاده مهم و در تاریخ اخلاق و برای کاربرد در زندگی حیاتی است. از این جملات یکی این مساله نتیجه میشود که اگر میخواهیم اخلاقیات ما پایدار باشد و سست یا تهی نگردد باید معتدل باشیم. دوم این که بیباکی به همان اندازه غیراخلاقی و مضر است که ترس و بیاحساسی به همان اندازه دور از فضیلت است که لگامگسیختگی در بهرهمندی از لذتها. فضیلت، نگهداری حد وسط و ایجاد توازن و تعادل در روحیات است.
پس از ارسطو، رواقیون شروع به تأمل در این رابطه کردند که آیا میتوان همزمان به جمیع فضایل عمل کرد؟ آنها میگفتند پاداش فضیلت خود فضیلت است. انسان عادل پاداشش همان عادل بودن است و صادق بودن پاداش راستگویان. انسان اخلاقی به این معنا اگر چشمداشت هرگونه پاداشی را داشته باشد، دیگر اخلاقی نیست و براستی فضیلتی را در خود ندارد.
نتیجه این گفته چنان بود که انسان یا همه فضایل را در خود دارد یا به هیچ وجه فاضل نیست. چون اگر یکی از فضایل را داشته باشد و فاقد فضیلت دیگری باشد، پس نه از سر تعهد که برای کسب سودی که در یک کار اخلاقی نهفته است به آن عمل دست میزند و کار نیک دیگر را که ناتوان از انجامش است به سبب نبودن نفع است که انجام نمیدهد. پس انسان اخلاقی و نیک، انسانی است که دارای جمیع خوبیهاست و در غیر این صورت آن که همه خوبیها را ندارد، اگر خوبی هم میکند، به انگیزهای غیر از خوبی است.
اما با وجود تلاشهای اخلاقی و تأملات فوقالعاده کارساز و عملی فیلسوفان رواقی در اموری جزئی و روزمره، این اصل کلی مورد نظر آنها برای تعلیم اخلاقی بسیار خطرناک بوده است. اخلاق همه یا هیچ منتهی به این اصل میشود که انسان یا مظهر کمال است یا یکپارچه منحط. این دید قطعا سبب سرخوردگی از اخلاقی بودن میشود.
انسانها اگر نتوانند همه فضایل را به دست بیاورند دیگر چه فرقی میکند یکی را داشته باشند و ده تای دیگر را نه. لذا در نهایت نظر اخلاقی حداکثری، به دلیل محدودیتها و نقصانهای جسمی و روحی انسان منتهی به خلاف خود میشود. یعنی آدمیان دلسرد از کسب همه فضیلتها، یکسره اخلاقی بودن را ناکارآمد و غیرواقعی میپندارند و به نوعی بیتفاوتی اخلاقی میرسند.
اما نکته مثبتی که میتوان در نظریه رواقیون پی گرفت این است که داشتن برخی فضیلتهای اخلاقی میتوانند فضیلتهای دیگر را تحکیم کند. برای مثال انصاف میتواند شجاعت را تقویت کند و فردی که منصف است، اما شجاعت کمی دارد میتواند از طریق انصاف خود به شجاعت بیشتری دست پیدا کند، اما در عین حال باید توجه داشت به نهایت رساندن یک فضیلت و کمالگرایی اغلب منجر به پدید آمدن شر میشود، هرچند آن عمل در اسم و قصد اولیه اخلاقی بوده باشد. به کار بردن یک فضیلت به شکل خشک و جزماندیشانه برای خود فرد و دیگران تبدیل به دردسر میشود، حق و انصاف بدون توجه به موقعیت و پیچیدگیهای روزمره منجر به بیرحمی میشود که خود خلاف انصاف و حتی تلختر از بیانصافی است یا راستگویی مطلق بدون در نظر گرفتن واقعیت روحی و شرایط عینی، ممکن است حس شفقت را تقلیل بخشد و تبدیل به شقاوت شود.
بسیاری از کسانی که اخلاق شهروندی را ـ بحق ـ مهم و حیاتی میپندارند با افراط در مسئولیتپذیری جمعی، ممکن است به ورطه بداخلاقی، منازعه و تحمیل ارزش خود به دیگران بیفتند. اتفاقا خیلی از کشتارها و درگیریهای ایدئولوژیک و سیاسی، ناشی از همین جزماندیشی در نگاه اخلاقی است. شرطی که اخلاقی بودن را رام و جلوی رسیدن آن به ضداخلاق را میگیرد، در نظر گرفتن واقعیت و محدودیتهای انسانی است. این محدودیتها چند دستهاند که اگر از سوی فاعل اخلاقی یا همان انسان متکلف به اخلاق در نظر گرفته نشوند او را یکسره غیراخلاقی کرده و رفتارش را موجب رنجش خود و دیگران میگرداند.
اولین نکته، محدودیتهای فیزیکی انسانهاست. واقعیت انسانها به گونهای است که نمیتوانند در همه سطوح و زوایای اخلاقی به نهایت برسند. انسان محدودیتهایی دارد که او را از کمال دور میکند. محدودیتهای جسمی در طول زندگی به میزان قابلیتها و تواناییها افزوده میشود. انسان به همان اندازه که میتواند توان کمک کردن به دیگران را پیدا کند یا قدرت علمی خود را تقویت کند یا موقر و کمحرف و راستگو شود، دچار زوال جسمی و پیری هم میشود که سبب ناتوانی و ناشکیبایی بیشتر او شده و او را از فضیلتهایی چون شجاعت و صبر دور میکند.
محدودیت دیگر، روانی است. انسانها علاوه بر این که یک سنخ روانی خاص دارند حساسیتهای روحی متفاوتی هم دارند. در دوران کودکی و نوجوانی ممکن است با ناهنجاریهای زیادی روبهرو شوند. این اصل در مورد اغلب آدمیان صادق است. عقدههای زیادی که حاصل از کمبودها و نقصانهای ـ گاه حتی اتفاقی ـ دوران کودکی است محدودیتهای روانی یا تمایلات درونی خاصی را برای انسان ایجاد میکند که او را از آگاه شدن و عمل کردن به بسیاری از امور نیک بازمیدارد. آدمیان تلاش میکنند این محدودیتها را درنوردند، اما پشتسر گذاشتن آنها خود کاری زمانبر و دشوار است. وظیفه اخلاقیون مراعات این محدودیتها و در نظر گرفتن آنها، هم برای خود و هم برای دیگران است.
محدودیت سوم، شناختی است. انسان در آن واحد نمیتواند همه حقایق را در یابد و ممکن است در شناخت و تحلیل خود دچار اشتباه شود که این اشتباه او را به سمت رأی خطا و در نهایت قضاوت با معیارهای اخلاقی غلط رهنمون کند. در خیلی از مواقع به سبب شناخت غلطی که از دوست یا دشمن خود داریم یا به سبب شناخت اشتباهی که از یک کار داریم، اعمالی را انجام میدهیم یا قولهایی را میدهیم که توان عمل به آنها را نداریم و لذا ممکن است در حق کسی کاری غیراخلاقی مرتکب شویم. محدودیت شناختی همواره با انسان است، اما وظیفه اخلاقی او این است که این محدودیتها را بشناسد و به دیگران بشناساند و درصدد کم کردن و تخفیفشان بکوشد.
محدودیت چهارم، محدودیتهای موقعیتی است. شرایط و وضعیت گاه اجازه عمل اخلاقی را از انسان میگیرد. گاهی انسان ممکن است خلف وعده کند که البته امری غیراخلاقی است، اما به سبب بیماری عزیز یا نزدیکی، یا تصادفی که خارج از کنترل او در خیابان رخ داده، بدقول شود. باید اولا از اتفاقهایی که جلوی عمل اخلاقی ما را میگیرند، اما تحت کنترلمان نیستند، نرنجیم و ثانیا دیگرانی را هم که در موقعیتهایی خارج از کنترلشان، ناتوان از انجام عمل درست میشوند، ملامت نکنیم. با وجود این محدودیتها که شاید بیش از این چهار دسته هم باشند، انسان نمیتواند در کرانههای اخلاقی سیر کند و نهایتا فضیلتها را برای خود بطلبد. لذا شرط عمل اخلاقی و قضاوت اخلاقی در درجه اول تشخیص این محدودههاست.
مصرعی از شاعری ناشناخته از زمانهای دور باقی مانده که آن را ارسطو در کتاب «اخلاق نیکوماخوس» نقل کرده است: «شریفان به یک نوعند و شریران به صد گونه. اخلاق مبتنی بر رعایت حد وسط در عمل و عواطف انسانها را قابل شناخت و اطمینان میکند. اخلاق ضمن این که امری است عملی، در تعامل و ارتباط با دیگران معنا دارد و لذا آنچه شقوق و وجوه شخصیت ما را دستنیافتنی و سرشار از افراط و تفریط میکند سبب میشود حوزه عمل و تعاملات ما با دیگران بیش از اندازه پیچیده شود یا حتی از بین برود.
آدمیان در این حالت نمیتوانند ما را بشناسند و با ما مبتنی بر مفاهمه زندگی کنند. همکاری و همراهی با انسانی که مدام از حالی به حالی دیگر تغییر میکند و گاه متهور و گاه محافظهکار است، برای اعمال جمعی و ارتباطات اجتماعی بسیار مشکل است. پس ضمن به رسمیت شناختن تغییرات انسانها و محدودیتهای حقیقیشان باید دانست اخلاق اعتدالی نوعی ثبات و قابل اطمینان بودن را در رفتار انسان ایجاد میکند و به همین دلیل ارسطو میگوید: «فضیلت، از این جهت که به حد وسط نظر دارد، نوعی میانهروی است». این جمله یعنی که وقتی ما رسیدن به حد وسط را به عنوان راه زندگی فضیلتمندانه در امور مختلف رعایت کنیم و میانهروی تبدیل به عادتمان در درک عواطف و شیوه اصلی اعمالمان میشود، بنابراین ثبات و یگانگی بیشتری در رفتار و تعامل با دیگران پیدا میکنیم.
1- ارسطو. اخلاق نیکوماخوس. مترجم محمد حسن لطفی
علیرضا نراقی / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: