برآورده‌شدن آرزوی مادر

امروز با بقیه روزها فرق دارد. همه در خانه پدربزرگ جمع شده‌اند تا به او تبریک بگویند. پدربزرگ که حالا هفتاد​ساله​ است، امروز از دانشگاه فارغ‌التحصیل شد و توانست مدرکش را در رشته بازرگانی بگیرد، البته خیلی‌ها از این کار تعجب کردند.
کد خبر: ۵۹۹۹۹۸

آنها نمی‌توانستند دلیل درس خواندن پدربزرگ را بفهمند و برای‌شان به هیچ عنوان قابل درک نبود که پیرمردی با زحمت و دردسر به دانشگاه برود و همراه جوانان درس بخواند.

بخصوص آنهایی که پدربزرگ را از سال‌ها قبل می‌شناختند و می‌دانستند او بیشتر عمرش را کار کرده و تاجری موفق بوده است. او کسب و کار خودش را داشت و از نظر مالی و جایگاه حرفه‌ای نیز موقعیتش بسیار خوب بود. با این همه، ترجیح داد چند سالی از عمرش را مشغول درس و تحصیل شود.

من هم مثل خیلی‌های دیگر، از این کار سر درنمی‌آوردم و دوست داشتم دلیلش را بدانم. با خودم فکر کردم شاید می‌خواهد معروف شود یا شاید به این فکر می‌کند که با داشتن مدرک، بهتر می‌تواند کار کند. البته فکر دوم خیلی زود از سرم بیرون رفت چون پدربزرگ از نظر کاری شرایط خیلی خوبی داشت و دیگر نیازی نبود شیوه کارش را تغییر دهد. از طرف دیگر، فکر می‌کردم با سن و سالی که دارد خیلی هم به فکر تغییر شیوه کار و کسب درآمد بیشتر نیست، اما معروف شدن هم ممکن نبود؛ چطور پدربزرگ می‌توانست به این فکر کند وقتی که همه عمرش را به آرامی گذرانده و اصلا به این بازی‌های دنیا فکر نکرده بود؟

هرچقدر بیشتر فکر می‌کردم، ذهنم کمتر به جواب می‌رسید. گیج می‌شدم، ولی جوابی پیدا نمی‌کردم. بالاخره تصمیم گرفتم از خودش بپرسم. با این‌که به کسی دلیل کارش را توضیح نداده بود، اما من می‌خواستم شانسم را امتحان کنم و یک‌بار خودم از او بپرسم.

برای همین فردای آن روز، وقتی کسی در خانه پدربزرگ نبود به دیدنش رفتم. او مثل همیشه از دیدن من خوشحال شد و به گرمی از من استقبال کرد. من هم خیالم راحت‌تر شد و اعتماد به نفس بیشتری پیدا کردم. وقتی او قهوه و بیسکویت‌های عصرانه را آماده می‌کرد تا با هم در حیاط بخوریم، سوالم را پرسیدم. او با مهربانی لبخندی زد و بدون این‌که ناراحت شود، گفت: «باید آرزوی مادرم را برآورده می‌کردم.»

تعجب کردم، اما بدون این‌که کلمه‌ای حرف بزنم، خودش فهمید و ادامه داد: «من به مادرم قول داده بودم به دانشگاه بروم، اما بیماری به او اجازه نداد زنده بماند تا دانشگاه رفتن من را ببیند. 50 سال قبل، سرطان جانش را گرفت و از میان ما رفت. بعد از آن هم، زندگی و درگیری‌های روزمره باعث شد قولم را فراموش کنم یا اصلا فرصتی برای انجامش نداشته باشم. وقتی کارهایم کمتر شد و سرم کمی خلوت‌تر، فکر کردم حتما باید به قولی که داده‌ام وفادار بمانم و به آن عمل کنم. برای همین، با هر سختی‌ای که بود، وارد دانشگاه شدم و هر وقت هم از ادامه کار خسته می‌شدم، به مادرم فکر می‌کردم و این‌که چقدر دوست داشت من در دانشگاه درس بخوانم.»

چشم‌های مهربانش خیس شده بود و در همین حال می‌گفت: «حالا هم خیلی خوشحالم که توانستم او را به آرزویش برسانم؛ هر چند کمی دیر شد ولی بالاخره موفق شدم.»

او عاشق مادرش بود و البته پس از ازدواج هم همین برخورد را با همسر و فرزندانش و حتی نوه‌هایش داشت. اما کاش ما هم مثل او بودیم. کاش به وعده‌هایمان عمل می‌کردیم و اگر قولی می‌دادیم تا آخر عمر از یاد نمی‌بردیم.

guideposts.org

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها