در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در بالکن نشسته بود و فکر میکرد که یکدفعه چشمش به نخ نازک سفید رنگی افتاد که از طبقه بالا به پایین آویزان بود. یادش آمد او و مریم به وسیله این نخ چند نامه برای هم فرستاده بودند و این یکی از بازیهایشان بود که آن دو خیلی دوست داشتند.
چند لحظهای به نخ نگاه کرد و با خودش گفت ای کاش آن حرف را نزده بودم و الان با هم دوست بودیم و باز نامه میفرستادیم!
همینطور که با ناراحتی به نخ نگاه میکرد یکدفعه فکری به ذهنش آمد و تصمیم گرفت یک نامه برای مریم بنویسد و از او معذرتخواهی کند و بخواهد دوباره دوست بشوند، اما یک لحظه فکر کرد از کجا معلوم که مریم نخ را بالا بکشد و نامه را بردارد. ولی چاره دیگری نداشت و به نظرش این بهترین و تنها راه بود. برای همین سریع به اتاقش رفت و چند کاغذ و جعبه مداد رنگیاش را آورد و شروع کرد به نقاشی؛ نقاشی اول و دومش زیاد خوب نشد. بنابراین نقاشی دیگری کشید که دوتا بچه دست در دست هم بازی میکردند و خیلی هم خوشحال بودند و بعد کنار نقاشی با رنگ قرمز نوشت: «مریم دلم برایت تنگ شده، بیا باهم دوست باشیم» و بعد نامه را با یک گیره لباس به نخ وصل کرد و مثل آن موقعها که با هم نامه بازی میکردند نخ را چند بار تکان داد و کمی عقب آمد و منتظر شد. چند لحظه گذشت، اما خبری نشد. دوباره نخ را تکان داد و کمی صبر کرد، این بار هم اتفاقی نیفتاد.
ناامید یک گوشه نشست و به نخ و نامه نگاه کرد. دوباره بلند شد و خواست به نخ دست بزند، اما این کار را نکرد و کمی عقب آمد و باز هم فقط نگاه کرد که یکدفعه احساس کرد نخ تکانی خورد. اولش فکر کرد باد آن را تکان داده، اما خوب که دقت کرد دید نامه به سمت بالا حرکت میکند. از خوشحالی نمیدانست چه کار کند. دستهایش را به نخ چسباند و آهسته جلو رفت تا بتواند طبقه بالا را ببیند. چیزی را که میدید باورش نمیشد، مریم آن بالا بود و برایش با لبخند دست تکان میداد و با اشاره دست میخواست پیش او برود.
سارا خدا را شکر کرد که دوستش با او آشتی کرده و سریع رفتمریم را ببیند.
رضا بهنام
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: