در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم

رنجها و سختیهایی که این انسانهای شریف و آزاده تحمل کرده بودند، دنیای ناشناختهای بود که برایم آشکار شده بود، اما خواندن پنجمین کتاب، تکراری و نسخه دیگری از کتابهایی بود که در این حوزه مطالعه کرده بودم؛ همان اردوگاهها، کمپها، شکنجهها، انسانهای معتقد و با اراده و گاه ضعیف با اعتقاداتی متزلزل، افسران خشن عراقی، شکنجههایی کمابیش شبیه هم و مأموران سنگدل عراقی که در هر کتاب و هر خاطرهای نام تازهای پیدا میکردند. وقتی «پایی که جا ماند» به دستم رسید و متوجه شدم خاطراتی از یک نوجوان اسیر شانزده ساله است، آن همه اتفاقهایی که خوانده بودم، در ذهنم تکرار شد. جیرههای غذایی اندک، تشنگی تا سرحد مرگ، ضرب و شتمهای غیرانسانی، ممنوعیت قرائت قرآن، ادعیه، اذان و حتی عزاداری برای اهل بیت و... کتاب را نخوانده کنار گذاشتم. مشابه این کتاب را بارها خوانده بودم. تا این که دوستی اصرار کرد کتاب را تا آخر بخوانم. اجابت کردم و تا صفحه 60 کتاب با بیحوصلگی جلو رفتم، اما ناگهان در صفحات بعدی، راوی کتاب، سیدناصر حسینیپور، نوجوان شانزده ساله دیدهبان مرزهای کشورمان در جزیره مجنونِ پرخندق از ناحیه پا مجروح شد و به اسارت درآمد. با این حال باز هم نتوانستم کتاب را بخوانم و آن را کنار گذاشتم. نه که نتوانم بخوانم. میترسیدم. از مطالعه و ادامه آن میترسیدم. از کتاب و آن همه خاطراتی که با صداقت و منصفانه نوشته شده بود، میترسیدم. خود را جای نوجوانی شانزده ساله با پایی در شُرف قطع شدن میگذاشتم و دردهای ناشی از آن، تشنگی، تحقیر، دردهای جورواجور روحی و جسمی آزارم میداد. نمیتوانستم باور کنم تصمیمهای مهم و اعجابانگیز آن نوجوان شانزده ساله را در مراحل مختلف با پایی عفونی که به پوستی وصل بود و اتفاقا از چند جای دیگر هم تیر خورده و مجروح شده بود! به آن روزی فکر میکردم که در اتاق بازجویی یک پارچ آبمیوه خنک روی میز بود و نوجوانی که فقط 16 سال از عمرش میگذشت و از او میخواستند به امام توهین کند تا مداوا شود. توهین کند تا از آن شربت خنک بخورد، توهین کند و سیراب شود. من اگر بودم چه کار میکردم. میتوانستم؟... میتوانستید؟ میتوانستیم؟
این سوال بارها و بارها در جایجای کتاب به سراغم آمد و دست از سرم برنمیداشت. شانزدهسالگی کجا و آن همه ایمان و عزتنفس و مقاومت کجا؟ آرامآرام پیش میرفتم. با احتیاط میخواندم. با تفکر و تأملی که هنگام خواندن هیچ کتاب خاطرهای در خود سراغ نداشتم.نوجوانی شانزده ساله با پایی سیاهشده و بدنی که از شدت عفونت کرم انداخته بود. بدون مداوا و به دور از هر گونه رعایت مسائل بهداشتی و پایی که آن همه زیر لگد کوبیده میشد. چه توسط عراقیها و بعمد چه توسط اسرای ایرانی و غیرعمد. این همه را میتوانستم تحمل کنم؟ میتوانستید؟ میتوانستیم؟ و شرح ماجرای اسرایی که حاضر بودند به پدرشان توهین کنند، اما به امام نه... اسیر ایرانی که نماز نمیخواند و شاید به اندازه خیلی از ما اظهار دینداری و تعهد نمیکرد، لوطی به تمام معنایی بود، اما به امام توهین نکرد و وقتی مأموران او را برای شکنجه بردند با غرور گفت: «بالاتر از سیاهی که رنگی نیست.» رزمندهای که چون روی یونیفرمش قبل از اسارت نوشته شده بود: بینام خمینی نتوان عاشق مهدی شد، آنقدر مورد شکنجه و آزار عراقیها قرار گرفت که غرق به خون شد، اما با این حال و با کمال شجاعت با خون خود روی دیوار نوشت: خمینی!
همه این خاطرات زیبا و خاطرات بسیار دیگر، این تفکر را در من زنده کرد که ایمان قلبی، منشأ وارستگی و آزادگی این اسرای در بند رژیم منحوس بعثی بوده است. «پایی که جا ماند»، بیان منصفانه آزادمردی است که رفتارهای نیک و بد اسرای ایرانی را از مخوفترین و پلیدترین اردوگاهها و زندانهایی که میبیند، به شکلی واقعی برای ما بازگو میکند و مینویسد. رفتارهای انسانی زیبایی که از هموطنان خود یا از مأموران شیعی در زندانهای بعثی میبیند و اتفاقا از هیچ کدام به غفلت نمیگذرد. خاطراتی عجیب و بسیار تأثیرگذار که مخاطب را بارها به تفکر و تأمل وامیدارد. این کتاب که پیشینه ملتی بزرگ است، ما را با انسانهایی بزرگ آشنا میکند که در سختترین شرایط و در مواجهه با دردناکترین رویدادها، بهترین تصمیمها را گرفتهاند. با خواندن این کتاب، بارها در غم غربت و مظلومیت اسرای ایرانی اشک ریختم و بارها درود فرستادم بر حسینیپورها که با عزت و افتخار از امتحانی بزرگ و سخت پیروزمندانه فارغ شدند و شانزدهسالگی خود را سرلوحه و سرمشق ملتها قرار دادند. درود بر این آزادگی و درود بر مردان شانزده ساله آزاده کشورم.
بهناز ضرابیزاده / نویسنده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: