روزهای شلوغ یک خیابان خلوت

بسم الله مصاحبه را که گفتیم ، شاگرد حاج اسماعیل نادری پارگی یکی از فرشهای کاشان مغازه را قاب گرفت ، سوزن را نخ سفید کرد و آماده شد برای چله کشی.
کد خبر: ۵۸۷۷۰

حاج آقا نادری ، بزرگ خیابان ایران ، پشت میزچوبی کوچکش در مغازه نشسته بود و به یکی از فرشهای کهنه لاکی روی دیوار نگاه می کرد. او و این خیابان بلند که زیر نور آفتاب زمستان ، طلایی شده بود ، یکدیگر را از سال 1347 می شناسند. حاج آقا حالا شناسنامه محل شده است.
بعضی ها شاید نشنیده باشند ، اما خیلی از صفحه های تقویم انقلاب در خیابان ایران ورق خورده است. به یاد آوردن تاریخ گاهی وقتها سخت است ، اما آنها که تاریخ را به چشم خودشان دیده اند ، آن را هرگز فراموش نمی کنند.
پیرمرد تاریخ را فراموش نکرده است. روزها ، ساعتها ، دقیقه ها ، حرفها ، نگاهها ، آمدن ها و رفتن ها ، همگی توی قلب پیرمردند و پاک نمی شوند.
برای حاج نادری تعریف کردن حال و هوای خیابان ایران در زمان انقلاب خسته کننده نبود. طوری از انقلاب می گفت که انگار برای هزارمین بار همه روزهای رفته را از پشت شیشه مغازه کوچکش می بیند. هر کس زمانی دارد برای عاشقی ، هر کس جایی دارد برای عاشقی ، اولین باری که حاج اسماعیل نادری عاشق شد ، در مسجد آیت الله بروجردی نجف بود. حاج اسماعیل می گوید رفته بودم برای زیارت ، وصف امام خمینی را از مردم شنیدم ، روزهای تبعیدش به عراق را پیشنماز بود. رفتم ببینمش.
امام همیشه آرام آرام راه می رفت. صورتش روشن بود ، زرد نه ، مهتابی بود. به دل می نشست. کم پیش می آمد توی چشم کسی نگاه کند. آن وقتها صدایش می کردند حاج آقا روح الله.
نادری پسرش ابراهیم را برای دیدن امام از بین جمعیت هل داده بود جلو. پسرش دست مرد مهتابی را گرفته بود. مرد مهتابی گفته بود از کجا آمده ای؛ ابراهیم گفته بود تهران. مرد مهتابی گفته بود با کی آمده ای؛ ابراهیم گفته بود با پدرم و برگشته بود رو به نادری.
مرد مهتابی نگاه کرده بود به حاج اسماعیل و همان نگاه اول برای خاطرخواهی کافی بود. حاج اسماعیل حس کرده بود انگار سالها منتظر این نگاه مانده است. دلش تکان خورده بود و از همان وقت خاطرخواهی اش شروع شده بود.
دل کندن از مرد مهتابی برای حاج اسماعیل سخت بود ، اما برگشته بود تهران و برای روزی که سالهای تبعید حاج آقا روح الله تمام شود ، چشم انتظار مانده بود رو به آسمانی که انگار در نجف آبی تر بود. 12 بهمن 57 پایان انتظار پیرمرد بود. آسمان مهمان داشت. امام هنوز هم توی چشم کسی نگاه نمی کرد. از هواپیما پیاده شده بود ، مثل همان وقتها در نجف آرام آرام راه می رفت. باند فرودگاه پر از میخک های سرخ و سپید بود. خیابان ایران بعد از بهشت زهرا شد اولین قدمگاهش.حاج اسماعیل از سر شوق بی اختیار اشک ریخته بود.
دانشجوهای پیرو خط امام از ساعتها قبل در دبستان دخترانه رفاه منتظرش بودند. حاج نادری می گوید: اولین زمزمه های انقلاب در دبستان رفاه بود. خیلی از شهدا مثل شهید رجایی ، شهید باهنر و شهید بهشتی به بهانه انجمن خانه و مدرسه جمع می شدند و تصمیم گیری های مهم را انجام می دادند. اعضای انجمن گاهی اگر کرکره فرش فروشی پیرمرد پایین نبود ، می آمدند و تلفن می کردند. حاج آقا نادری می گوید تلفن مدرسه کنترل بود ، ولی تلفن مغازه نه.
امام روی ششمین پله دبستان رفاه نشست. آنها که او را دیده اند می گویند مثل همیشه صبور بود و متین. مسوولان در هیچ مهری ، مدرسه را این همه شلوغ ندیده بودند که در بهمن 57 دیدند. جا برای سوزن انداختن نمانده بود. روی ششمین پله که نشست ، هفت یا هشت دقیقه با مردم صحبت کرد. از ششمین پله تا اتاقش 20 پله دیگر راه هست.

  • یکی از اهالی خیابان ایران می گوید: تا زمانی که امام اینجاماندند ، خیابان را خلوت ندیدیم

  • 20 پله که تمام شود ؛ دست راست راهرو ، دومین یا سومین در ، اتاق اوست اتاق 4 پنجره دارد. رو به حیاط مدرسه که آن روز کف آن را از ازدحام جمعیت چشم انتظار نمی شد دید.
    طول و عرض اتاق 10 قدم بیشتر نیست. میز چوبی کوچکی در ضلع شرقی هست برای قرآن و مفاتیح و 2بالش به جای پشتی. همه اثاث اتاق همین بود و بس به اضافه یک صندلی قهوه ای کنار چهارمین پنجره که لابد مرد مهتابی روی آن نشسته است. گرچه اهالی خیابان ایران مهمان نوازند ، مهمانشان اما اهل تشریفات نبود. مرد مهتابی بسادگی عادت داشت و فقط یک شب مهمان مدرسه رفاه شد.


    روز و شبی که فرق نداشت



    9:30 صبح روز 13 بهمن زنگ مدرسه علوی را زدند و اولین کسی که در را باز کرد ، امام را دید توی پیکان سپید که عقب نشسته بود و به او که بهت زده نگاهش می کرد لبخند می زد.
    دبستان پسرانه علوی دومین پذیرایی امام خمینی در خیابان ایران بود. حیاط پر بود از درخت که رفت و آمد مردم را سخت می کرد. همان روز درختها را قطع کردند و کف حیاط صاف شد. جمعیت از در جلویی مدرسه تو می آمدند و بیعت می کردند گاهی صبح ، زنها می آمدند و عصر ، مردها.
    گاهی هم یک روز در میان زنها و مردها می آمدند. همان وقتها بود که دیوار پشتی مدرسه هم صاحب در شد تا جمعیت از یک در وارد شوند و از در دیگر بروند بیرون. حاج آقا نادری می گوید شب و روز خیابان ایران روشن شد. تا زمانی که امام ماند ، خیابان را خلوت ندیدیم. همیشه پر بود. ماندن امام در مدرسه علوی هم سخت بود. جایی برای استراحت کردن نبود. به همین خاطر هم اتاق کوچکی از منزل یکی از همسایه ها شد محلی برای ساکن شدن. کسی به خاطر ندارد چند ساعت طول کشید ، اما زودتر از آنچه می شود تصور کرد از اتاق امام تا طبقه دوم مدرسه را پله های آهنی ساختند. این اولین بار نبود که عشق پله می ساخت.
    پیش از آن هم بیستون را کنده بود و شهرتش نصیب فرهاد شده بود. این بار هم تغییر و تحول مدرسه در مدتی کوتاه انجام شد. مردم در حیاط می ایستادند. مرد مهتابی از پله ها پایین می آمد، دست تکان می داد ، لبخند می زد و صحبت می کرد. خیلی ها نگران ترور شدنش بودند و تصمیم گرفتند شیشه های دفتر مدرسه را ضدگلوله کنند. امام خمینی ولی اجازه نداده بود. دستهایی قوی تر از شیشه های ضدگلوله او را در بر داشتند. بعضی ها حالا خاطرشان هست مردی را که با اسلحه به قصد ترور آمده بود ، اما نتوانسته بود شلیک کند. بی حرکت ایستاده بود و تا وقتی که اسلحه را از دستش نگرفته بودند ، نتوانسته بود واکنش نشان دهد.
    حاج آقا نادری می گوید بچه های خیابان ایران دلشان می خواست محافظ خانه اش باشند. چفیه می بستند دور سرشان و با اسلحه می ایستادند. کسی حق نداشت چفیه اش را جلوی مردم بردارد تا جایی که خیلی ها خیال می کردند بچه ها فلسطینی اند. ما اما ، تمامشان را می شناختیم. همه بچه محل بودند. در خیابان ایران همه چیز انگار از قبل برنامه ریزی شده بود. پیرمرد می گوید تا 10 یا 12 روز بعد از 12بهمن 57 از شهرستان های مختلف غذا می فرستادند. نانها از همدان و قزوین بود. گاهی یک کامیون تخم مرغ پخته می آوردند و بین مردم پخش می کردند.مرد مهتابی همراه خودش انگار برکت آورده بود.


    تلخ و شیرین



    خیابان ایران پر از خاطره های تلخ و شیرین است.تلخ مثل شبی که ماموران اجازه ندادند یکی از اهالی محل همسر باردارش را به بیمارستان برساند و او و نوزادش برای همیشه رفتند. شیرین مثل روزی که سرگرد منصور قوامی با چفیه ای دور سرش بین محافظان امام پنهان شده بود و بچه محل ها او را شناختند و دستگیر کردند. عجیب مثل 28آذر 57 که ماموران حکومت نظامی شیشه مغازه حاج اسماعیل را شکستند و فرشهایش را بردند و مرموز مثل روزی که توی پارکینگ مدرسه علوی یک تپه بزرگ طلایی سبز شد از جواهراتی که مردم در تظاهرات و حمله به بانک ها غنیمت گرفته بودند و اسلحه هایی که با آنها از خودشان دفاع می کردند و حالا به دستور امام وقت پس دادنشان بود. رسم عاشقی را ایرانی ها خوب بلد بودند. خاطره های خیابان ایران رنگی اند. گاهی وقت ها سرخند مثل روزهایی که ماموران ساواک دنبال بچه دانشجوهای انقلابی می دویدند و آنها از کوچه روبه روی مغازه پیرمرد فرار می کردند. گاهی وقتها زردند مثل روزی که منافقان حاج اسماعیل را توی کوچه کتک زدند و مهره های گردنش آسیب دید. خاطره ها گاهی سبزند مثل شبهایی که اهل محل به خانه امام می رفتند و او پیشنمازشان می شد. حاج آقا حالا یادش نیست قرارشان دو ضربه به در بود یا سه ضربه.
    گاهی هم خاطره ها سربی دلگیرند مثل وقتی که مرد مهتابی بار سفر بست به قصد جماران و خیابان ایران دوباره سوت و کور شد.


    پاک نشدنی مثل خاطره



    شاگرد فرش فروش حاج آقا نادری هنوز داشت قاب رفته فرش را با نخ سورمه ای رفو می کرد. پیرمرد دعوتنامه مدرسه رفاه را نشانم داد. یادم افتاد صبح توی مدرسه بچه های کلاس نسترن یک ، سرود «خمینی ای امام» را برای جشنهای دهه فجر تمرین می کردند.
    در امتداد خیابان پیاده راه افتادم. خانه ها آهسته آهسته کم شدند و جایشان را به مغازه های لوازم صوتی و تصویری دادند. در انتهای خیابان دیگر اثری از خانه های آجری و قدیمی نبود. هر چه بود ، فقط کارتن های بزرگ ضبط و تلویزیون بود و فروشندگانی که تند تند می رفتند و می آمدند.
    یکی از اهالی گفت مغازه های صوتی تصویری هر روز بیشتر می شوند و بعید نیست خانه های نیمه دیگر خیابان هم بزودی مغازه های شیشه ای کوچک با کارتن های بزرگ شوند. کارتن هایی که ظرفیت جا دادن خاطره های روشن مردم ایران همیشه سبز را در خودشان ندارند. حالا دل نگرانی بزرگترهای خیابان ایران برای نسلهای آینده ای است که شاید در زمان آنها چیزی از مدرسه ها و خانه های کوچک خیابانشان نمانده باشد تا خاطرات شیرین گذشته را با هم مرور کنند و آنها مجبور باشند روزهای طلایی رفته انقلاب را در کتابهای کاهی تاریخ ، فقط ورق بزنند.


    مریم یوشی زاده
    newsQrCode
    ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

    نیازمندی ها