در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
شما هشتاد و دو ساله هستید؛ متولد اول فروردین 1310. حالا که به گذشته نگاه میکنید، اصلا راضی هستید که نقاشید؟
وقتی در کنکور دانشکده هنرهای زیبای تهران شرکت کردم و قبول شدم، پدرم خیلی ناراحت بود. انتظار داشت حقوق بخوانم. مدام نگران آینده من بود و میپرسید مگر نقاشی هم دانشکده دارد. میگفتم بله. میگفت لیسانس هم میدهند. میگفتم بله. با این حال نگران بود. حق هم داشت که یک نقاش در آینده چطور میخواهد گذران زندگی کند. من الان شکایتی ندارم. وضعم از خواهران و برادرانم که تحصیلات عالی دارند، بدتر نیست. برادرم آرشیتکت معروفی است. من هم اوضاعم بد نیست. کاش پدرم زنده بود و میدید. البته پیش از مرگ متوجه شده بود اوضاعم آنقدرها که نگران بوده، بد نیست.
پس اینکه میگویند به طور کل هنرمندان دغدغه معیشت دارند چیست؟
واقعی است. از بین فارغالتحصیلان دانشکده هنرهای زیبا تعداد اندکی به کارشان ادامه دادند. بقیه رفتند سراغ کارهای دیگر. از تمام هنرجویانی که دنبال هنر میروند، تعداد اندکی میتوانند میخ خود را بکوبند و موقعیتشان را تثبیت کنند. خیلیها نمیتوانند و مسیرشان را عوض میکنند. البته موضوع دغدغه معیشت هنرمندان موضوع جهانی است و فقط مختص ایران نیست. به تاریخ هنر جهان نگاه کنید. میبینید ونسان ونگوگ یک پاپاسی هم نفروخت. یا از نسل نقاشان اوایل قرن بیستم که کارشان را در پاریس شروع کردند، مودیلیانی خودش را از فرط استیصال کشت، آن هم در جوانی. پس این مشکل، مشکلی جهانی است. با این حال آدمهایی بالا میآیند و در تاریخ میمانند.
شما میپذیرید نسل خوشبختی بودید؟ چون هنرمندان نسل شما تقریبا هم به اعتبار و آوازه رسیدند و هم موقعیت و تا حدودی ثروت. البته منظورم ثروت در میان هنرمندان سایر هنرهاست، ولی الان اگر به هنرمندان نسل جوان نگاه کنید آنها برای برپایی یک نمایشگاه ساده هم دچار مشکل هستند.
بله، ولی باید اول دید سیستم ارزشیابی شما چیست؟ پول است یا چیز دیگری؟ ارزشیابی میتواند از نظر اقتصادی هم مطرح باشد. ولی به لحاظ اینکه کسی بتواند از خود آثاری به جا بگذارد و در تاریخ برود موضوع خیلی مهمی است. هر دو معیار مهم است. من هنوز هم شاید ارزیابی دقیقی از خودم ندارم. آیا اگر مثلا روزنامه شما عکس مرا بزرگ چاپ کند، معنایش این است که من به تاریخ رفتهام. 50 سال دیگر هستم یا نیستم؟ خیلی از هنرمندان هستند که در دورههایی خیلی مطرح میشوند، اما در دورهای دیگر در تاریخ حضور ندارند. تا اینجای کار من شکایتی ندارم. هرجا میروم من را میشناسند و این خیلی شورانگیز است.
ولی نسل هنرمندان جوان خود را نسل خیلی موفقی نمیدانند.
جوانی من هم همینطور گذشت. شما فکر میکنید جوانی من چطور بود؟ چه سختیها کشیدم تا بتوانم کار کنم. در جوانی برای موسسات تبلیغاتی کار میکردم و آنها پولم را میخوردند.
در ایران یا آمریکا؟
ایران. از امیریه راه میافتادم. از سنگلج تا لالهزار پیاده راه میافتادم تا پولم را زنده کنم. پول اتوبوس هم نمیدادم، اما پولم را میخوردند و نمیدادند. از طرح و کار من استفاده کرده بودند، اما پولم را نمیدادند. خیلی سخت بود. سختیهایی که نسل من در جوانی کشیده کمتر از کسانی نیست که امروز این سختیها را میکشند. مسأله جهانی است و فقط مختص ایران نیست. اوایل قرن بیستم آن هنرمندان جهانی چه مشکلاتی که برای یک لقمه نان کشیدند.
شما تحصیلاتتان را بعد از دانشکده هنرهای زیبا در آمریکا ادامه دادید؟
نه، من اینجا تحصیلاتم را در دانشکده هنرهای زیبای تهران ادامه دادم. بعد درگیر نقاشی برای کتابهای درسی شدم. امروز همه کسانی که بالای 57 سال سن دارند، آن کتابها را خواندند و از آنها خاطره دارند. مثل حسنک کجایی یا آن کتاب تاریخ و جغرافیای بزرگی که تهیه کردیم.
آن موقع چند سالتان بود؟
27 سال.
پارتی داشتید؟
نه.
چون امروز به یک جوان بیست و هفت ساله تصویرگری کتاب درسی را نمیسپارند.
آنقدر کار کرده بودم که به عنوان گرافیست شناخته میشدم. همان وقت که دانشجو بودم در روزنامهها و موسسات آگهی کار کرده بودم. پشت جلد چند کتاب کار کردم و کمکم شناخته شدم. آن موقع آدمهای گرافیستی که بتوانند کتاب درسی کار کنند، خیلی کم بودند. بنده و آقای زمان شروع کردیم و بعد تیم ما بزرگ شد. من از بچههای دانشکده آدم میآوردم تا همکاری کنند، ولی آنها خیلی کار نکرده بودند. بیشتر بلد بودند روی بوم با رنگ روغن و قلممو کار کنند. اینکه بنشینند روی کاغذ A4 تصویری را از تاریخ نقاشی کنند، بلد نبودند. بعضی از آنها مثل غلامعلی مکتبی خوب توانست. برخی هم به ما ملحق شدند و یک نسل تربیت شد. وقتی کتابهای درسی درآمد از طرف بنیاد فورد از تمام مولفان کتابهای درسی دعوت شد و ما شش ماه آمریکا رفتیم که تازه یاد بگیریم کتاب درسی را چگونه باید ساخت. من و آقای زمان غیر از اینکه در تیچرز کالج کلمبیا شرکت میکردیم، در استودیوی دیگری در نیویورک که کارش کتاب درسی بود، یاد میگرفتیم چطور رنگ را ترکیب و کتاب درسی تهیه کنیم. در سال 1960 من به آمریکا رفتم. آنجا متوجه شدم جهان با چه تب و تابی در قلمرو گرافیک و نقاشی به سمت دنیای جدیدتری میرود. با نقاشان بزرگ آن دوره آشنا شدم. اینها اتفاقات خوبی بود که برای من رقم خورد.
شش ماه آمریکا بودید؟
بله، شش ماه آمریکا و بعد از آن یک ماه پاریس مهمان موسسه هاشت که بزرگترین ناشر فرانسه بود.
وقتی تهران برگشتید چند وقت بعد در کانون پرورش فکری مدیر شدید؟
خیلی فاصله افتاد. این داستان برای 1960 بود، ولی 13 سال قبل از انقلاب به من پیشنهاد شد در کانون، مدیر آموزشهای هنری شوم. این اتفاق مهمی در زندگی من بود. چون کار بسیار وسیعی بود. آرتسنترهای بسیاری در ایران و بخصوص تهران وجود داشت که ما باید برای اینها معلم تامین میکردیم. من اول مدیر آموزش هنرهای تجسمی بودم. بخشهای هنری کانون شامل هنرهای تجسمی، تئاتر، موسیقی و سینمای هشت میلیمتری بود. بعدها من مدیر همه اینها شدم.
یعنی مدیر کانون شدید؟
نه، مدیر آموزشهای هنری شدم. یک مجله هم داشتیم با عنوان «خط و ربط» که ارگان ما بود تا به اینها بگوییم مقصود ما از آموزش هنر به کودکان چیست.
بیشتر جوانان کانون دنبال آرمانخواهی بودند. نمیتوانم بگویم سیاسی بودند، بیشتر دنبال آرمانهای فرهنگی بودند. از طرفی زیر ضربه انتقاد دستگاههای امنیتی بود و از طرفی به جوانان وابستگی داشت. البته افتخاراتی که آثار هنری کانون به دست میآورد قدری رضایتبخش بود. مثلا بعضی فیلمهای کانون در جشنوارههای جهانی درخشیدند یا کتاب «ماهی سیاه کوچولو» که فرشید مثقالی نقاشی کرد، سیب طلایی جایزه هانس کریستین اندرسن را برد. بنابراین چپ کانون مدالهایی بود که در این جشنوارهها میبرد. کانون در چنین کشمکش و شرایط پیچیدهای کار میکرد. بچهها را ما به این دلیل انتخاب میکردیم که علاقه داشتند خدمت فرهنگی کنند. آنها از اینجا میکوبیدند میرفتند صومعهسرا و شهرهای دیگر که کلاس تشکیل بدهند. مدیری که بعد از انقلاب به کانون آمد، همه ما را خواست. من دیگر بازنشسته شده بودم. من و فرشید مثقالی و زرینکلک و اینها بودیم. یکسری سوال داشت. مثلا میپرسید چرا رغبت بچهها برای عضویت در کانون کم شده؟ بالاخره ما هم چیزهایی گفتیم.
از بین کسانی که در کانون با من کار میکردند، شاید تعداد اندکی سیاسی بودند و گاهی که ساواک آنها را میگرفت ما ناچار بودیم وساطت کنیم. اما همه آنها سیاسی نبودند و برای آرمانخواهیهای فرهنگی کار میکردند. امروز شما با یک آدم هشتاد و دو سالهای صحبت میکنید که فراز و نشیببهای تاریخی زیادی را دیده. من زمان رضاشاه به دنیا آمدم، جنگ جهانی دوم را دیدم، ملی شدن نفت را دیدم، مصدق را دیدم ولی تا امروز که اینجا هستم هنوز هم جهان را غیرسیاسی میبینم. یکی از مشکلات ما اکنون این است که همه امور را سیاسی میبینیم. این به نظر من دنیادیده که از نسل گذشته هستم، مشکلآفرین است. امروزه فوتبال سیاسی است، گوجهفرنگی سیاسی است و هر چیز دیگری. نه اینکه سیاست را نفی کنم. این خود یک واقعیت سیاسی است. اما لزومی ندارد هر چیز زندگی را با عینک سیاسی نگاه کنیم. یک نقاش که نقاشی طبیعت میکشد، از درخت و هندوانه و کارد و چنگال نقاشی میکند، الزاما نمیتواند سیاسی باشد. به طور حرفهای باید نقاشیاش را بکشد. اگر کارش را درست انجام داد، محصولش نقاشی است، اگر درست انجام نداد با شعار و سیاست و هزار وصله دیگر کارش در تاریخ نمیماند. این نگاه من است. همان نگاهی که از گذشته داشتم. اما در عین حال آنقدر به سرزمینم علاقهمند هستم که همچنان اینجا ماندم و مهاجرت نکردم تا ببینم چه خدمتی میتوانم برای کشورم
انجام دهم.
چه مدت کانون بودید؟
13 سال قبل از انقلاب تا زمان بنیصدر که بازنشسته شدم.
انقلاب چه تغییراتی در جریان هنری کشور به وجود آورد؟
انقلاب تعبیرهای گوناگونی دارد. یکی از آن تعبیرها این است که در قطعی از تاریخ، ملتی دنبال هویتهایش میگردد که من اصلا کی هستم. در آن مقطع تمام هنرمندان در رفتارشان بازنگری کردند. قبل از انقلاب به نظر من نقاشها هوایی شده بودند هر چیز که آن طرف هست عینا باید کپی کنند. یا به قول احمدرضا احمدی، شعبه اندی ورهول ایران باشند. من میخواستم برای کانون مجموعهای از آثار نقاشی مدرن را خریداری کنم. اثری از غلامحسین نامی میخواستم بخرم که رقمش بالا بود. پولمان نرسید و نخریدم. دو روز بعد انقلاب شد و دیدم آن کار را در پیادهرو گذاشتند و هیچکس دو پول سیاه بابتش نمیدهد. نه اینکه آن کار ارزش نداشت. اما انقلاب سبب شد معیارها عوض شود. ما بعد مدام فکر میکردیم آیا این تغییر درست بود، غلط بود، فلان کار واقعا آنقدر میارزید، نمیارزید؟ این ارزیابی مجدد به همه نقاشان کمک کرد و نهتنها نقاشان، بلکه فیلمسازان. سینمای بعد انقلاب چرا میدرخشد؟ چون هویت ایرانی دارد. اکشن و سکس از جمله مهمترین معیارهای فروش سینمای جهان است، ولی سینمای ایران هیچکدام را ندارد. ریتم کندی دارد، در آن حادثه عجیب و غریب نیست. پس سینمای ایران در همین قاب تعریف میشود و با همین قاب هم توانسته اینقدر در جهان بدرخشد. پس مسأله هویت یک مسأله جدی بود.
شما خیلی از اتفاقات مهم تاریخی را به یاد دارید. یکی از اتفاقات مهم هنری کشور ما خرید بسیاری از تابلوهای نقاشی هنرمندان بزرگ جهان برای موزه هنرهای معاصر بود. آیا آن موقع از نقاشان و هنرمندان دیگر مشورتی گرفته شد که گنجینه موزه پربارتر شود؟
نه، اتفاقاتی که قبل انقلاب افتاد و باعث شد نقاشی معاصر ایران جایگاه و اعتباری پیدا کند، تشکیل دانشکده تزئینی بود. این دانشکده که درست شد، دو استاد به نامهای ژیرار و آلن بایاش را از فرانسه آوردند. این دو خیلی خوب به بچهها مسأله اصلی را یاد دادند که اثر میتواند مدرن و در عین حال هویت ایرانی داشته باشد. نقاشیخط که امروز آنقدر مورد توجه قرار گرفته، در آن زمان میخش کوبیده شد. افرادی مثل زندهرودی این کارها را انجام دادند. من خودم از دانشکده هنرهای زیبا میآیم، ولی صمیمانه اعتراف میکنم اوج هنر معاصر ایران با همین دانشجویان دانشکده تزئینی بود. اتفاقا کارهای این دانشجویان خیلی هم ارزان بود. کارهای آدمهایی مثل عربشاهی و همه.
الان اسم دانشکده تزئینی چیست؟
دانشکده هنر.
دانشکده هنرهای زیبا نامش چه بود؟
هنوز دانشکده هنرهای زیباست که در محوطه دانشگاه تهران قرار دارد.
چه شد به نقاشیهای کاهگلی روی آوردید؟
من معلم راهنمای رشته معماری و مجسمهسازی بودم. بچههای معماری را با اتوبوس میبردیم معماریهای سنتی را ببینند. بیشتر طرفهای ارگ بم و کاشان و حاشیه کویر میبردیم. در نتیجه مدام در معرض تماشای این آثار بودم. تا به این نتیجه رسیدم که روی کاهگل نقاشی کنم. اول روی خود کاهگل نقاشی میکردم، ولی کاهگل خرد میشد. بعد دیدم لازم است در ابعاد بزرگ کار کنم. پس آمدم در ابعاد بزرگ کاهگل را روی بوم پیاده کردم و کار را ادامه دادم. همنشینی با معماران سبب شد به موضوع معماری در نقاشی بپردازم. نتیجهاش هم این شد که چند سال پیش دفتر برنامه اسکان بشر سازمان ملل به من اثری را پیشنهاد داد به نام «شهر ایرانی از نگاه نقاش ایرانی» که در سردر سازمان ملل در نایروبی نصب شد.
ظاهرا تمبری هم به طراحی شما در سازمان ملل منتشر شده است. درباره آن هم توضیح دهید.
آن کار جزو مجموعه همراه با عشایر ایران بود که یک خانواده ایرانی را بعد از کوچ در حال نوشیدن چای نشان میدهد.
شما طراح تمبر بودید؟
نه، نقاشیای بود که در نمایشگاه کتابسرا گذاشته بودم.
پس سازمان ملل آن نقاشی را روی تمبر چاپ کرد.
آن تابلوی نقاشی را خانم سفیر فنلاند خرید. آخرین ماموریتشان هم بود. پیرزن و پیرمرد از این تابلو خوششان آمد و خریدند. سازمان ملل برای چاپ تمبر خواست از مالک اثر اجازه گرفته شود. آنها هم با کمال افتخار اجازه دادند و چاپ شد. خودشان فیلم تابلو را ارسال کردند. احمد عالی هم عکس اثر را فرستاد و در نهایت چاپ شد.
چه زمانی به نقاشیهای سبک سقاخانهای روی آوردید؟
وقتی من بعد از انقلاب در دانشکدههای مختلف درس میدادم، یکی از دانشجویان موضوع رسالهاش جریانهای نقاشی مدرن ایران بود. دیدم هیچ چیزی درباره مکتب سقاخانه نمیداند. ضمن اینکه به او توضیح دادم مکتب سقاخانه چیست، خودم هم در این زمینه شروع به کار کردم. ولی من مکتب سقاخانه را روی بوم کاهگلی خودم پیاده کردم.
سبکتان این روزها در نقاشی چیست؟
فیل من یاد هندوستان کرد که بعد از 25 سال کتابهایی برای کودکان نقاشی کنم. کتابی نوشتم و نقاشی کردم با عنوان «چنته» که سرنوشت یک دختر قشقایی است. بعد مصاحبهای کردم و گفتم ایران فقط تهران نیست، بلکه سرزمینی است با اقوام مختلف با رسوم و زبانهای گوناگون. این مصاحبه مورد استقبال قرار گرفت. نشر قلم پنج کتاب در همین روال «ایران فقط تهران نیست» به من سفارش داد، اما دیگر نمیرسم این همکاری را با آنها ادامه دهم. کتاب چنته را هم ناشری در انگلستان قرار است چاپ کند. گفتند برای خواننده انگلیسی کتاب نیاز به توضیحات بیشتری برای چاپ دارد. پس متنی را برایم فرستادند، من هم تائید کردم و قرار است آنجا هم کتاب با توضیحات ناشر انگلیسی منتشر شود. بیش از این نمیتوانم کار کنم. چون باید به تعهداتم برای نمایشگاه آینده که به نقاشیهایم روی کاهگل اختصاص دارد، عمل کنم.
کارگاهتان کجاست؟
طبقه بالای منزل.
گرانترین کاری که فروختید چقدر بود؟
فکر کنم در حراج کریستیز بود. خودم هم دقیق یادم نیست.
چند سال پیش؟
از همان اول که کریستیز شروع به کار کرد از من یک کار خواست که به آنها دادم.
خود کریستیز مستقیم از شما خواست؟
بله.
از میان هنرمندان با چه کسانی خیلی رابطهتان جور است؟ فکر کنم آیدین آغداشلو یکی از آنهاست.
من برای آغداشلو و سوادش خیلی احترام قائلم. هر دوی ما برای افتتاحیه موزه مکتب کمالالملک سخنرانی داشتیم. وقتی من قرار شد اول سخنرانی کنم، گفتم با اجازه آیدین؛ چون او اطلاعاتش بیشتر از من است. هر دوی ما بشدت شیفته آثار و مکتب کمالالملک هستیم. البته میخواستم در این مورد بیشتر حرف بزنم. ببینید در حراج تهران یک کار از خروش فروخته شد که در مکتب کمالالملک کشیده شده. چون شاگرد دانشکده بود و تحت تأثیر حیدریان که شاگرد کمالالملک بوده، کار میکرد. من خودم بشدت نقاشیهای خروش را دوست دارم و خوشحالم کسی سراغ مکتب کمالالملک رفته است. یک تابلوی طبیعت با ظرافت او نقاشی کرده که در ابعاد کوچکی است. این تابلو در حراج تهران با رقم پایه 12 میلیون قیمتگذاری شد، ولی مدام چکش خورد و سرانجام 40 میلیون فروخته شد. از طرف دیگر چند ماه قبل بزرگواری که درگذشته بود، آثاری برای فرزندانش به ارث گذاشته بود که میان آن آثار، تابلوی منحصر به فردی از کمالالملک وجود داشت. هیچکس حاضر نبود آن تابلوی ارزنده از کمالالملک را 20 میلیون تومان بخرد. اینجا یک مشکل وجود دارد. خروش کارش در مکتب کمالالملک است.
یعنی میخواهید بگویید کار کمالالملک را کسی 20 میلیون حاضر نیست بخرد، ولی کار شاگرد او 40 میلیون فروخته میشود؟
دقیقا. اینجا یک مشکلی هست. این نه ربطی به دولت دارد، نه سیاست و نه حراج. من حراج تهران را تحسین میکنم که توانستند نقاشی را در جامعه جا بیندازند که مخاطب و فروش داشته باشد. اما من از شما میپرسم که آیا خروش اندازه کمالالملک است؟
شاید اگر آن تابلوی کمالالملک را دست یک مجموعهدار یا حراجگذار آثار هنری میسپردند، بیش از اینها طالب داشت.
نمیدانم، این ورثه دربهدر دنبال مشتری بودند، ولی کسی نخرید. حراج معمولا روی آثار جدید متمرکز میشود. پس آثار مدرن با آثار کمالالملک فرق دارد. ما میتوانیم اینطور توجیه کنیم که در یک حراج برخی برای آثار مدرن حاضرند مبالغ بالایی بپردازند. اما چطور یک اثر در مکتب کمالالملک این قدر فروخته میشود؟ فراموش نکنیم من، هم خروش را تحسین میکنم و هم حراج تهران را.
شما در ادامه حرفتان میخواهید چه بگویید؟
من خودم هم پاسخ این پرسشها را نمیدانم.
آیا میتوان نتیجه گرفت برگزارکنندگان حراج تهران یک باند هستند که اگر از یک جریان هنری یا یک هنرمند یا اثری حمایت کنند آن جریان یا هنرمند میتوانند آثارشان را با قیمتهای نجومی بفروشند، ولی اگر حمایت نکنند آن جریان و هنرمند اثرشان را نمیتوانند بفروشند؟
این حرف زحمت برگزارکنندگان حراج تهران را زیر سوال میبرد و به نظرم نامنصفانه است. حراج تعریف خودش را دارد. یکی چکش میزند و هرکس هر قدر دوست دارد اثر را میخرد.
شما خودتان در حراج تهران کاری داشتید؟
بله.
به چه قیمتی فروش رفت؟
32 میلیون تومان.
اگر خریدار اثر شما که دیگر مالک آن تلقی میشود، تابلو را به حراج کریستیز یا ساتبی ببرد و مثلا 320 میلیون بفروشد، احساس نمیکنید سرتان کلاه رفته است؟
نه. من جزو آدمهایی هستم که برای نقاشی خیلی چرتکه نمیاندازم. همیشه نقاشی در تاریخ اینطور بوده است. ونگوگ یک پاپاسی هم نفروخت. اینکه تابلویی در حراج فلان قدر فروخته میشود، به این معنی نیست که اثر ارزش موزهای دارد.
خود شما تاکنون تابلو خریدهاید؟
بله، همسرم چند بار متناسب با جیبش خریده.
به دید سرمایهگذاری میخرید یا اثر هنری؟
نه، به دید اینکه دوست دارد فلان تابلو را که خوشش آمده و خیلی هم قیمت ندارد، بخرد.
جدای از همسرتان، خود شما هم تابلویی خریدهاید؟
خیلی شده از تابلویی خوشم بیاید، ولی نخریدم. بیشتر همسرم خریده.
خود شما چرا تابلوی کمالالملک را نخریدید؟
من بیشتر دنبال این بودم که برای آن تابلو مشتری پیدا کنم. آنها هم دیدند رقمها پایین است توی ذوقشان خورد. همین موزه کمالالملک هم باید خیلی زودتر از اینها افتتاح میشد.
شما که اینقدر به کمالالملک و سبکش علاقهمندید چرا نرفتید در آن سبک کار کنید؟
من برعکس آیدین در جوانی جزو آن گروه آدمهایی بودم که فکر میکردم کمالالملک وقتی خارج رفت هنگامه درخشش امپرسیونیستها بود و او از این جریان غافل شد. بعد فهمیدم اینها مزخرفاتی بیش نیست.
پس در جوانی آوانگارد بودید؟
به هر حال در جوانی آدم خیلی دنبال چیزهای نوست.
جز آغداشلو با چه کسانی خیلی ارتباط داشتید؟
من با آیدین ارتباط آنطوری ندارم، فقط تحسینش میکنم. ولی با سهراب سپهری همدانشکدهای بودم و با هم عکس هم داریم. با عباس کیارستمی هم ارتباط خوبی دارم.
فکر کنم در کانون با هم همکار بودید؟
بله، ارتباطمان از همان زمان بود.
با آقای محجوبی فکر کنم ارتباط خوبی دارید؟
محجوبی همدانشکدهای من بود.
به گمانم از آن نسل فقط شما دو نفر باقی ماندید.
بله. با پیلارام هم در سفرهای خارجی همیشه هماتاق بودیم.
کدام کارتان را آنقدر دوست دارید که حاضر نیستید بفروشید؟
من اینطور نگاه نمیکنم. کاری را که کشیدم باید برود.
پس به کارهایتان تعلق خاطر ندارید.
تعلق خاطر دارم. بیشترین کاری که دوست دارم «تلویزیون گلاندود» است که الان در موزه نگهداری میشود.
کدام موزه؟
موزه هنرهای معاصر. برای یک نمایشگاه به انگلستان رفت، وقتی برگشت موزه خرید.
با احمدرضا احمدی هم فکر کنم خیلی رفاقت دارید.
بله. با او هم از زمان همکاری در کانون.
به ادبیات هم علاقه دارید؟
بله من دو تا آدم هستم. یکی آدمی که مینویسد و یکی آدمی که نقاشی میکشد. کتابهایی هم از من منتشر شده است. من همیشه مینوشتم و تلنبار میشد. بعدها آنها را منتشر کردم. یکی از نویسندگان معروف به من میگفت اگر از تو پرسیدند بگو از سر تفنن مینویسی، ولی اگر از خودم بپرسند میگویم رغبتم به نوشتن بیشتر است.
سجاد روشنی / گروه فرهنگ و هنر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: