زندگی زوج جوان به‌خاطر دخالت‌های مادر شوهر در آستانه فروپاشی قرار گرفته است

خسته از دخالت‌های بی‌مورد

سه سال قبل بود که طاهره و هادی با هم ازدواج کردند. ازدواج این دو کاملا سنتی بود هر چند همسایگی باعث شده‌ بود تا آشنایی جزئی باهم داشته ‌باشند. حالا زن جوان به این نتیجه رسیده که طلاق برایش بهتر از ماندن در این زندگی است. مهریه سنگین و وساطت خانواده‌ها هم نتوانسته چاره‌ساز باشد واین در حالی است که فرزندشان فقط یک ماه است که به دنیا آمده.
کد خبر: ۵۸۲۴۸۵

هادی به این جدایی راضی نیست و می‌گوید نمی‌تواند دور از فرزندش زندگی کند. طاهره هم می‌گوید نمی‌تواند شرایطی را که هادی برایش درست کرده تحمل کند و می‌خواهد از او جدا شود. هرچند می‌داند سختی زیادی خواهد کشید. این زوج جوان برای جدایی به دادگاه خانواده شماره دو تهران مراجعه کرده‌اند.

پرده اول؛ روایت طاهره

وقتی هادی به خواستگاری‌ام آمد هجده ساله‌ بودم. علاقه‌ای به ادامه تحصیل نداشتم و خیلی دوست داشتم زود ازدواج کنم. چون فاصله سنی خودم و مادرم زیاد نبود و رابطه خوبی باهم داشتیم من هم می‌خواستم زودبچه‌دار شوم. پدر و مادرم با هم رابطه خوبی داشتند. پدرم مغازه‌دار بود و همه اهالی به او احترام می‌گذاشتند. در مجموع همه چیز خوب بود و من از زندگی​ام احساس رضایت می‌کردم. پدر هادی هم مغازه‌دار بود و پدرم او را به‌خوبی می‌شناخت ما در یک کوچه زندگی می‌کردیم.

خانواده بی‌صدایی بودند و بسیار محترم رفتار می‌کردند به همین خاطر وقتی به خواستگاری‌ام آمدند مادرم گفت مورد خوبی است. قبل از این‌که حرفی زده ‌شود به من گفت اگر واقعا می‌خواهی ازدواج کنی هادی پسر خوبی است و تو می‌توانی روی او حساب کنی. از هادی خوشم می‌آمد پسر خوش‌تیپی بود دیپلم داشت و کنار مغازه پدرش برای خودش کاسبی درست کرده ‌بود. من هم قبول کردم با هادی ازدواج کنم. شش ماه بعد از خواستگاری با هم ازدواج کردیم. به هادی گفته ‌بودم دوست دارم زود بچه‌دار شوم. بعد از ازدواجمان وقتی صحبت از بچه شد به من گفت باید مدتی بگذرد. هادی می‌گفت ما باید چند سال اول زندگی‌مان را خوش باشیم و خودمان را گرفتار بچه نکنیم من هم حرفش را قبول کردم. چند ماهی از زندگیمان گذشته بود که فهمیدم همه خانواده‌ها مثل خانواده خودم نیستند. خانواده هادی از من توقعاتی داشتند که نمی‌توانستم برآورده کنم و اصلا چنین حرف‌هایی را در عمرم نشنیده ‌بودم. مادر هادی از من می‌خواست همه کارهای خانه‌اش را انجام بدهم. چون من و هادی طبقه بالای خانه او زندگی می‌کردیم فکر می‌کرد حق دارد با من هرطور که دوست دارد رفتار کند. من دختر دردانه مادرم بودم و در خانه خودمان هم کار نمی‌کردم اما حالا مادرشوهرم با من طوری رفتار می‌کرد که انگار خدمتکار خانه هستم. البته او زن زرنگی است و با چرب‌زبانی طوری حرف می‌زد که من نتوانم به او نه بگویم.

چندماهی هم کارهای خانه خودم را انجام می‌دادم هم کارهای خانه او را. بعد از مدتی تصمیم گرفتم به این وضع پایان بدهم. نمی‌توانستم اجازه بدهم در زندگی‌ام دخالت کند یک شب خودم غذا درست کردم میز را آماده کردم و به هادی گفتم بیا اولین شام دو نفره‌مان را بخوریم. حتی به مادرشوهرم هم گفتم که غذا درست کرده‌ام. از رفتارش متوجه شدم که ناراحت شده و دوست ندارد من با شوهرم تنها باشم. با این حال غذا را درست کردم و منتظر هادی شدم. نیامد. به تلفن همراهش زنگ زدم گفت تا ده دقیقه دیگر می‌آید. وقتی از پنجره نگاه کردم ماشینش را در پارکینگ دیدم. می‌خواستم دوباره با او تماس بگیرم که خودش آمد. فهمیدم اول به خانه مادرش رفته و در آنجا غذا خورده ‌است. وقتی شام را آوردم خیلی کم خورد و بعد گفت سیر شده ‌است. آن شب به هادی چیزی نگفتم اما آنچنان دلم را شکست که دیگر هیچ‌وقت نتوانستم او را ببخشم. بعد از آن چندبار دیگر این کار را کرد من که بشدت ناراحت بودم دعوای شدیدی با شوهرم کردم. مادرشوهرم از همان موقع دخالتش را در زندگی ما بیشتر کرد. کار به جایی رسیده ‌بود که حتی دلم نمی‌خواست بچه‌دار شوم. می‌دانستم این زندگی دوامی نخواهد داشت. حسرت خانه پدری و آرامشی را که در آنجا داشتم می‌کشیدم. داشتم به طلاق فکر می‌کردم که متوجه شدم باردار هستم. مادر شدن که آرزوی من بود حالا به یک کابوس تبدیل شده‌ بود. در مدتی که باردار بودم هادی شرایط مرا درک می‌کرد، دیگر با من جر و بحث نمی‌کرد و سعی می​کرد کمکم کند تا این مدت را با آرامش بگذرانم. اما مادرشوهرم به کارهایش ادامه می‌داد. هادی دو برادر دیگر هم داشت که آنها با فشار همسرانشان از مادرشان جدا شده و خانه‌ای اجاره کرده ‌بودند. هربار هم که به خانه مادرشان می‌آمدند تنها بودند. مادرشوهرم تلافی عروس‌های دیگرش را هم سر من در می‌آورد و سعی می‌کرد مانع جدا شدن ما از خودش شود. وقتی پسرم به دنیا آمد به شوهرم گفتم دیگر نمی‌توانم اینجا بمانم مادرشوهرم بچه را برمی‌داشت و با خودش می‌برد و فقط زمانی که باید به بچه شیر می‌دادم او را به من می‌داد این اولین نوه پسری‌اش بود و آنقدر او را دوست داشت که از من جدایش می‌کرد.

من قبول دارم که مادرشوهرم پسر و نوه‌اش را دوست دارد اما دخالت‌های بی‌جای او زندگی‌ام را دگرگون کرده ‌است و حالا می‌خواهم از شوهرم جدا شوم. او باید بداند رفتارهای مادرش چه بلایی سر زندگی ما آورده ‌است. اگر هادی می‌خواهد تحمل کند به خودش مربوط است اما من حاضر نیستم این کار را بکنم.

پرده دوم؛ روایت هادی

من طاهره را دوست دارم و این را همه آنهایی که ما را می‌شناسند، می‌دانند. خودم از مادرم خواستم به خواستگاری‌اش برود و مادرم هم بدون این‌که مخالفتی کند قبول کرد. طاهره دختر پاک و بسیار مهربانی است. فکر می‌کردم وقتی به خانه مادرم بیاید می‌تواند جای دختر نداشته او را پر کند. مادرم دختر نداشت و همسران برادرانم هم با او خوب تا نکردند و اذیتش کردند. روزی که به خواستگاری طاهره رفتم به او گفتم می‌خواهم با مادرم زندگی کنم و او را ترک نخواهم کرد و او هم با آگاهی تمام زنم شد. ما زندگی خوبی داشتیم. او چند ماه اول با این موضوع کنار آمد اما وقتی که دید عروس‌های دیگر به خانه مادرم رفت و آمد نمی‌کنند تصمیم گرفت مثل آنها باشد. ناسازگاری را شروع کرد، غذایش را از مادرم جدا کرد آنها هر دو تنها بودند اما تنها غذا می‌خوردند. بعضی روزها هم به خانه مادرش می‌رفت و تا شب که من برگردم با آنها بود. وقتی به خانه می‌آمدم به مادرم سر می‌زدم و چند دقیقه‌ای را با او می‌گذراندم. مادرم برای این‌که محبتش را به من نشان دهد برایم غذا می‌آورد. دستش را رد نمی‌کردم و می‌خوردم و طاهره بابت این کارم عصبانی می‌شد و می‌گفت نباید به خانه مادرم بروم.

زندگی پرتنشی داشتم اما می‌گذاشتم به حساب بی‌تجربگی همسرم .تحمل می‌کردم و غرغرهایش را گوش می‌کردم. با من دعوا می‌کرد و حرف‌هایی می‌زد که عصبی می‌شدم با این حال چیزی نمی‌گفتم. وقتی باردار شد با خودم گفتم حالا مادر شده و حس یک مادر را می‌فهمد این‌که مادرها چقدر بچه‌هایشان را دوست دارند و دلشان نمی‌خواهد از آنها جدا شوند. اما طاهره بدتر شد. حتی وقتی مادرم می‌خواست به او کمک کند باز هم ناراحت می‌شد چون بچه شب‌ها نمی‌خوابید مادرم روزها او را نگه می‌داشت که طاهره بخوابد و استراحت کند. فقط وقتی بچه شیر می‌خواست او را به طاهره می‌داد.

مادرم هرکاری برای عروسش می‌کند طاهره آن را به حساب رفتارهای مادرشوهرانه می‌گذارد. مادرم زن خوبی است. او برای من و برادرانم زحمت زیادی کشیده‌ است. وقتی برادرانم از خانه رفتند دیدم که مادرم چقدر ناراحت شد و چقدر گریه کرد به همین خاطر نمی‌خواهم کاری را که برادرانم با او کردند، بکنم. اورا هیچ‌وقت نمی‌توانم ترک کنم. طاهره می‌خواهد از من جدا شود. دوست ندارم طلاقش بدهم و تا جایی که بتوانم مقاومت می‌کنم. من از او فرزند دارم. می‌دانم که طاهره هم مرا دوست دارد و فقط به‌خاطر این‌که مرا تحت فشار قرار دهد از مادرم جدا شوم این کار را می‌کند اما من میان این دو زن هر دو را انتخاب می‌کنم و هیچ‌کدام را به خاطر دیگری ترک نخواهم کرد.

سولماز خیاطی

 

نظر کارشناس

مشکلاتی که حل می‌شود

عاطفه کشاورزی ـ مشاور خانواده

مشکل هادی و طاهره قابل حل است و مسائلی که آنها عنوان می‌کنند به هیچ‌وجه به گونه‌ای نیست که بخواهیم طلاق را برای آنها تجویز کنیم. استقلال یکی از بزرگ‌ترین خواسته‌های هر انسان است و زن و مرد بعد از تشکیل خانواده در تلاش هستند تا استقلال خود را حفظ کنند. از سویی مادران و پدران دو طرف استقلال فرزندان خود را در تضاد با خواسته‌های خودشان می‌بینند. آنها یک عمر بر عملکرد فرزندانشان نظارت داشته، اظهارنظر کرده، حتی دستور داده‌اند و حالا به ناگهان خود را جدا شده از فرزند می‌بینند برای همین برخی از آنان دست به رفتارهایی می‌زنند که شاید به چشم عروس یا داماد آزاردهنده بیاید. گرچه این دخالت‌ها ممکن است زندگی را سخت و گاه تلخ کند اما به هر حال چاره دارد و می‌توان با گفت‌وگو و تعیین برنامه‌های دقیق و منظم برای سر زدن‌ها، مهمانی رفتن‌ها و امثال آن خیلی از مشکلات را از پیش‌رو برداشت و در مواردی نیز از مشاوران خانواده کمک گرفت. در هر صورت هادی و طاهره هم می‌توانند با روش‌های منطقی‌تر زندگی مشترکشان را حفظ و فرزند خود را از نعمت پدر یا مادر محروم نکنند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها