این زن و شوهر طلاق را به نفع خود و فرزاندانشان می‌دانند

زوج پزشک در بن‌بست زندگی مشترک

زویا و افشین 15 سال قبل با هم ازدواج کردند و بجز اوایل زندگی‌ مشترکشان، درگیری و اختلاف زیاد داشتند، اما کشمکش‌ها بعد از مدتی دوباره آغاز شد و اوج گرفت. سه فرزند حاصل این ازدواج نتوانسته آنها را کنار هم نگه دارد. اکنون این دو تصمیم گرفته‌اند از هم جدا شوند و به همین خاطر به دادگاه خانواده شماره دو مراجعه کرده‌اند. این زوج پزشک هستند و درآمد خوبی دارند. آنها به گفته خودشان همه چیز دارند بجز خوشبختی. همین هم باعث شده کار به اینجا بکشد و حالا هر دو فکر می‌کنند این جدایی به نفع خود و فرزندانشان است.
کد خبر: ۵۷۲۴۶۰

پرده اول؛ روایت زویا

15 سال قبل وقتی با افشین ازدواج کردم احساس می‌کردم خوشبخت هستم و هیچ زنی سعادتمندتر از من نیست. افشین پزشک و من دانشجوی سال اول پزشکی بودم. افشین شاغل بود و من هم می‌توانستم در آینده شغلی مانند او داشته ‌باشم. این‌که ثروتمند بودیم و همدیگر را دوست داشتیم برایم کافی بود و فکر می‌کردم خوشبختی یعنی همین.

یک سال بعد از ازدواجمان باردار شدم. آن موقع مشکل خاصی نداشتیم فقط بعضی اختلاف نظرها بود که زود هم حل می‌شد. با این که بچه‌ای در شکم حمل می‌کردم، اما سرکلاس‌هایم می‌رفتم. بچه‌ام تابستان به دنیا آمد و لازم نشد مرخصی بگیرم. مادرم در نگهداری از بچه به من کمک می‌کرد. یک سال بعد دوباره باردار شدم و این‌بار دوقلو حامله بودم، می‌خواستم بچه‌ها را سقط کنم اما افشین اجازه نداد. او گفت کمک می‌کند بچه‌ها را بزرگ کنیم و مشکلی پیش نمی‌آید. مجبور شدم یک ترم مرخصی بگیرم، اما حاضر نبودم تحت هیچ‌شرایطی درسم را رها کنم. مادرم در خانه ما بود و بجز مادرم یک پرستار هم داشتیم. بچه‌ها پنج شش ساله‌ بودند که درسم تمام شد و تصمیم گرفتم کار کنم، اما کار کردن با وجود سه بچه خیلی سخت بود. افشین می‌گفت باید در خانه بمانی و بچه‌ها را نگه‌ داری، اما راضی نبودم و می‌گفتم هر طور شده می‌خواهم طبابت کنم. اوایل خیلی مخالفت می‌کرد تا این‌که دید نصف روز کار کردن من لطمه‌ای به بچه‌ها نمی‌زند. من و افشین همیشه گرفتار بچه‌ها بودیم و زیاد با هم حرف نمی‌زدیم. فاصله ما آنقدر زیاد شد که دیگر نتوانستیم با هم حرف مشترکی پیدا کنیم. افشین با من خیلی غریبه بود. حرف‌هایم را نمی‌فهمید و نمی‌خواست درک کند. به محبتش احتیاج داشتم. وقتی به خانه می‌آمد بدون این‌که من را ببیند به تخت می‌رفت و می‌خوابید. هیچ‌وقت از من نمی‌پرسید به چیزی احتیاج ‌دارم یا نه. همیشه به رفتار من اعتراض می‌کرد و دوست نداشت با من بیرون برود. می‌دانستم این شرایط آخر کار را به جایی می‌رساند که از هم جدا شویم، اما سعی می‌کردم زندگی مشترکم را حفظ کنم. چند سال آخر اتاق‌هایمان را از هم جدا کرده ‌بودیم و افشین در اتاق کارش می‌خوابید. نگران بچه‌ها بودم و آنها را تر و خشک می‌کردم. افشین حتی به مراسم کلاس اول بچه‌ها نیامد. گاهی اوقات بچه‌ها بیش از یک هفته پدرشان را نمی‌دیدند و دلتنگش می‌شدند. شوهرم روزهای تعطیل هم با دوستانش بیرون می‌رفت.

همه این اتفاقات را تحمل می‌کردم تا برچسب فرزند طلاق به بچه‌هایم نخورد تا این‌که دو سال قبل فهمیدم شوهرم با زن دیگری رابطه‌ دارد. افشین آن زن را صیغه ‌کرده ‌بود. من این موضوع را اتفاقی نفهمیدم، بلکه افشین خودش به من گفت با زن دیگری رابطه ‌دارد. گفت عاشق‌ او شده و من در زندگی‌اش دیگر جایی ندارم. از من خواست از هم طلاق بگیریم، اما قبول نکردم. به خاطر بچه‌ها قبول نکردم و گفتم آن زن را طلاق بده، بیا با هم زندگی کنیم و همه چیز را از نو بسازیم. افشین در این سال‌ها تخصص خواند و پیشرفت کرد اما من به خاطر بچه‌هایم و این‌که افشین بیش از این در عذاب نباشد درسم را ادامه ‌ندادم. در این مدت سعی کردم افشین را به زندگی‌مان بازگردانم، اما نشد. او هیچ‌وقت نخواست مرا کمک کند. نخواست به زندگی‌ مشترکمان برگردد. به من گفت تنها کاری که می‌تواند بکند این است که به من پول بدهد تا بچه‌ها را بزرگ کنم. بچه‌هایم حالا نوجوان هستند و همه چیز را درک می‌کنند. آنها می‌دانند پدرشان با زن دیگری است و من را دوست ندارد. وقتی با آنها در مورد زندگی‌مان صحبت کردم، قبول کردند جدا شویم. خیلی برایم سخت بود دراین باره با افشین حرف بزنم، اما چاره‌ای نبود و نمی‌توانستم بیش از این شرایط را تحمل کنم. این توافق من و افشین بود که بچه‌ها با من باشند و تا زمانی که آنها کنارم هستند من در خانه‌ او بمانم. افشین خودش خانه‌ای جدا دارد که در آن با همسرش زندگی می‌کند. جدایی ما به نفع همه اعضای خانواده ‌است، هرچند سخت‌ باشد.

پرده دوم؛ روایت افشین

وقتی زویا وارد زندگی‌ام شد فکر می‌کردم فرشته روی زمین که می‌گویند اوست. او دانشجوی پزشکی بود و از آنجا که من هم پزشک بودم فکر می‌کردم همکار بودنمان می‌تواند به رابطه‌مان کمک کند. اوایل ازدواجمان بود که زویا باردار شد. اصرار من برای سقط بچه به جایی نرسید من می‌دانستم در این شرایط بارداری او زندگی ما را سخت می‌کند. زویا خواست بچه را نگه دارد و من هم دیگر مخالفتی نکردم با همان شرایط به دانشگاه می‌رفت و درسش را ادامه می‌داد استراحت نکردنش باعث شد زایمان سختی داشته ‌باشد اما همچنان به رفت‌ و آمدهایش ادامه می‌داد. این‌که او زن سختکوشی بود را دوست داشتم اما همین سخت‌کوشی‌اش باعث شد بین ما فاصله بیفتد. به دنیا آمدن دوقلوها شرایط را برای ما سخت‌تر ‌کرد با این‌که هرسه بچه ما ناخواسته ‌بودند اما آنها همه زندگی من هستند و آنقدر دوستشان دارم که حاضرم به خاطرشان هرکاری بکنم. سعی کردم به زویا نزدیک شوم و فاصله‌‌ای را که در این سال‌ها بین ما ایجاد شده‌ بود از بین ببرم اما زویا دیگر به من فکر نمی‌کرد. شده‌ بودم عابربانک همسرم. به او پول می‌دادم که زندگی بچه‌ها را تامین کند. زویا خودش هم کار می‌کرد البته من مخالف کار کردنش نبودم آنچه مرا اذیت می‌کرد بی‌توجهی او به زندگی‌مان بود.

چندین بار سعی کردم با همسرم حرف بزنم و به او بگویم این‌که نسبت به من بی‌توجه است خیلی اذیتم می‌کند اما او اعتنایی نمی‌کرد و هربار بهانه‌ای می‌آورد یکبار می‌گفت بچه‌ها باید بخوابند بعدا حرف می‌زنیم. یکبار می‌گفت باید سرکار برویم بعدا حرف می‌زنیم. جملات تکراری‌اش و این‌که هیچ‌‌موقع برای من وقت نداشت اذیتم می‌کرد. کار به جایی رسیده‌ بود که برای جلب توجه او خودم را به مریضی می‌زدم اما حتی حاضر نمی‌شد برایم سوپ درست کند می‌گفت خودت پزشکی دارو بخور خوب می‌شوی. زندگی ما روزبه‌روز سردتر شد ومن که خودم می‌دانستم افسردگی‌ام به چه دلیل است روزبه‌روز بدتر می‌شدم و زویا هم حاضر نبود کمکم کند. با این‌که در کارم پیشرفت کرده‌ بودم از زندگی مشترکم راضی نبودم من که بیماران زیادی را درمان می‌کردم نمی‌توانستم زندگی بیمار خودم را درمان کنم و عاجز از برقراری ارتباط با زنی بودم که دوستش داشتم. تنهایی اذیتم می‌کرد و فرار از تنهایی دلیلی بود که به مریم نزدیک شدم. او در بیمارستانی که کار می‌کردم همکارم بود. زن مهربانی است و هر وقت که مشکلی داشتم به من کمک می‌کرد. کم‌کم انقدر به هم نزدیک شدیم که من رازهای زندگی‌ام را برایش گفتم،این‌که چقدر با همسرم مشکل دارم و او چطور من را کنار گذاشته‌ است و رفتارهایش باعث شده حتی با بچه‌هایم رابطه خوبی نداشته‌ باشم چون دوست ندارم به خانه‌ام بروم. رابطه عاطفی من و مریم این‌طور شکل گرفت و در نهایت زندگی مشترکمان آغاز شد.

نمی‌خواستم به زویا خیانت کنم چون مادر سه فرزندم بود. به همین خاطر هم واقعیت را به او گفتم. زویا خودش خواست که به این وضع ادامه بدهد. شاید اگر من جای او بودم زودتر از اینها جدا می‌شدم اما او عاشق بچه‌هاست و به خاطر آنها حتی من را که پدرشان بودم کنار گذاشت. رابطه سرد و بی‌روح ما بسیار آزاردهنده‌ است حتی برای بچه‌هایمان که هر دو بسیار آنها را دوست داریم به همین خاطر هم جدایی ما می‌تواند به این بچه‌ها بیشتر کمک کند. آنها به پدر و مادری خوشحال نیاز دارند حتی اگر کنار هم زندگی نکنند. زویا راست می‌گوید این جدایی به نفع همه اعضای خانواده ماست.

سولماز خیاطی

نظر کارشناس

پول، محبت، خوشبختی

عاطفه کشاورزی ـ مشاور خانواده

پول خوشبختی نمی‌آورد. شاید بارها و بارها این جمله را شنیده اما آن را جدی نگرفته باشید اما داستان زندگی این زوج پزشک مصداق همین ضرب‌المثل است. در حقیقت انسان وقتی احساس خوشبختی می‌کند که نیازهایش برآورده شود.

بخشی از این نیازها از طریق پول به دست می‌آید و طبیعتا کسانی که با مشکلات مالی حاد مواجه هستند احساس خوشبختی نخواهند کرد اما این تنها نیاز انسان نیست. نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن یکی از مهم‌ترین نیازهای هر فردی در طول زندگی است که زویا و افشین در تلاش برای پاسخ دادن به آن ناکام ماندند و در نهایت زندگی مشترکشان با شکست مواجه شد. بنابراین زن و شوهرها هرگز نباید تمام توجه خود را به بخشی از نیازهای خود یا طرف مقابل معطوف کنند زیرا سایر نیازها شاید پنهان بماند اما بعداز مدتی آشکار می‌شود و احساس سرخوردگی را به دنبال می‌آورد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها