اینها مثل بچه ها پاکند!

رهگذری آن حوالی نبود. کوچه های باریک را می گذاشتم و می گذشتم. کوه هی خودش را عقب می کشید. هر چه جلوتر می رفتم ، بین خانه های بی خاطره نوساز سعادت آباد، سکوت رد و بدل می شد و صفا کم بود.
کد خبر: ۵۶۸۸۵

تابلوی شکسته آسایشگاه «جانبازان اعصاب و روان سعادت آباد» را، اول ندیدم. دزدگیرهای بلند روی دیوارها شاید حواسم را پرت کرده بود. در را رنگ سپیدی زدند.
از لای در نیمه باز آسایشگاه با وسواس گذشتم. کسی هنوز به استقبالم نیامده بود. راه افتادم. راه را بلد بودم. انگار بارها پیش از این آمده باشم و نیامده بودم. آن که پشت میز نشسته بود، گفت : اسمم را ننویسید. نگاهم نمی کرد.
عذرخواهی کرد که : «هر کس رسمی دارد برای زندگی.» یکی از بچه ها آمد تو. آن که اسمش را ننوشته ام گفت: حاجی ، باز که با سیگار آمدی. تو که خوب می دانی... سرفه امانش نداد.
یادگار جنگ را نگه داشته بود توی سینه اش. جایی برای یادگاری از این بهتر سراغ نداشت. باز گفت : حاجی ، دوباره دمپایی هایت را لنگه به لنگه پوشیده ای؛ رو کرد به من و گفت: جای عجیبی آمده اید. بچه های عجیبی دارد اینجا.
جانبازان عجیبی دارد. بعضی هاشان فکرتان را حرف نزده می خوانند. فکرم را ارسطو خوانده بود. آمد توی دفتر. ایستاد مقابلم. گفت : من 3 تا بچه دارم. منتظر ماند که بنویسم. ننوشتم 5 سال است بچه هایش را ندیده.
گفتم می آیم بخش حرف می زنیم. آن که می خواست اسمش را ننویسم ، گفت : حرفهایشان شاید به خیالتان بریده بریده بیاید. شاید فکر کنید بی محتوا حرف می زنند. اما بنویسید. حرفشان را تو همین شوخی های به هم ریخته می زنند.
هوا آفتابی بود. به اتاق رئیس آسایشگاه اعصاب و روان سعادت آباد که رفتم ، هنوز آفتاب بود ولی روی پنجره ها باران می آمد. شیشه های طبقه بالا را می شستند. دکتر شیبانی جانباز 70 درصد بود.
دست راستش را توی یکی از عملیات ها جا گذاشته بود. چشم راست را هم و نیم تنه راست را تا حدودی. گفت دلم نمی خواهد بهانه ای بسازیم که هر کس به اسم جانباز اعصاب و روان توی گوش من و شما بزند و ما ملاحظه اش را بکنیم که از جنگ برگشته.
اما خوب می شد اگر باور می کردیم آنها مثل بقیه آدمهای عادی نیستند. خیلی از کارهایشان دست خودشان نیست. سوغات جبهه است. صدای بچه ها از بیرون می آمد. آسایشگاه 70 تخت دارد و 120 یا 130 نفر جانباز اعصاب و روان.
تعدادی همیشه در مرخصی های دوره ای اند که به این ترتیب تختهاهی پر و خالی می شوند. آدمها برای تختها زیادند و تختها برای آدمها کم. حتی می شود بیرحمانه تر نگاه کرد، مثلا می شود گفت 200 هزار نفر جانباز اعصاب و روان در کل کشور وجود دارند و تنها پنج مرکز در شیراز، مشهد، اردبیل ، اهواز و تهران پذیرای این 200هزار نفر هستند.
قصه تختها و آدمها را اینطور بهتر می شود فهمید، آدمهای زیاد برای تختهای کم بخش اعصاب و روان سایر بیمارستان ها هم پذیرای آنها نیست. مسوولان گاهی کمبود تخت را بهانه می کنند و گاهی...
دکتر شیبانی گفت: شاید حق با آنها باشد. می ترسند بیمار را بستری کنند و محکوم شوند به زیرسوال بردن قداست جانباز، که مثلا چرا قهرمان جبهه و جنگ را توی بیمارستان معمولی روی تخت بخش روانی انداخته اید.
حالا باید بین تلخ و تلخ تر، یکی را انتخاب کرد. سر کوبیدن آن قهرمان به دیوار و مجروح کردن خودش و اعضای خانواده اش یا دراز کشیدن او روی تخت آسایشگاه روانی.
یکی از بچه ها دستگیره در دفتر را تکان داد. شاید دوباره ارسطو بود یا محمد یا امیر. قداست گاهی دست و پاگیر می شود. تا جایی که با وجود کمبود تخت در مراکز نگهداری جانبازان اعصاب و روان مزمن جایی برای آنها در سایر بیمارستان های روانی نیست.
شاید آنها هم باید مثل بقیه بیماران روانی شهرمان در کوچه پس کوچه هایی که هر کدام به اسم شهیدی رقم خورده است ، ناموزون و ناهنجار پرسه بزنند تا چشمهای وحشتزده بقیه آدمها روحشان را سلاخی کند.
مشکلات آسایشگاه به کمبود بودجه ، تخت یا پرسنل متخصص و غیرمتخصص ختم نمی شود و بیش از این حرفهاست ، ولی دکتر شیبانی گفت شاید خیال کنید اینجا آخر دنیاست.
اما جانبازانی که اینجا جمع شده اند خوشبخت ترین ها هستند، چون حداقل چشمهای ناظری مراقبشانند.
دلواپسی من از آنهایی است که بیرون از این چاردیواری تو شهرستان های دورافتاده یا کوچه و خیابان های شهر خودمان سرگردانند و کنترلی بر آنها نیست.
ما هنوز نتوانسته ایم خدمات پزشکی در منزل داشته باشیم. کوه و جنگل و راههای پرپیچ و خم ، فاصله انداخته بین مرکز و جانبازهای شهرستانی.

بابای خوب من
روی یکی از صندلی های حیاط نشستم. ساعت تفریح بود. پای مصنوعی یکی از جانبازها دمپایی خاکستری اش را هی جا می گذاشت.
بیشتر بچه ها سیگار می کشیدند و راه می رفتند. بعضی ها رد دود سیگارشان را می گرفتند تا آسمان. بعضی ها فقط به زمین نگاه می کردند. بعضی شعر می خواندند و بعضی می خندیدند.
چند تایی هم بغض داشتند یا آهسته آهسته می گریستند. روی دیوار یک غزل از حافظ را کسی با خودکار نوشته بود: «گفتم غم تو دارم» غم سر نیامده بود که روی شعرش خط کشیده بود. کسی انگار مرا نمی دید. نامرئی شده بودم.
یکی از آنها بودم. باز یاد فاطمه افتادم. فاطمه 11ساله بهانه ام بود برای آمدن. حرفهای بهانه 11ساله ام را توی اتوبوس شنیده بودم و بعد عزم جزم کرده بودم برای گزارش.
فاطمه می گفت : بابا اگر خوب شود، دستم را دور گردنش حلقه می کنم. بابا اگر خوب شود، با هم می رویم پارک. می رویم گردش. بابا اگر خوب شود، می آید مدرسه ام. از درس و مشقم می پرسد. من او را به بچه ها نشان می دهم.
می گویم قهرمان است بابای من. پز می دهم با او. فاو بوده یا هویزه ، آبادان بوده یا خرمشهر، شلمچه بوده یا کناره های اروند، نه ، هیچ کدام مجنون بوده که موج آمده بابا را برده و در خودش غرق کرده.
بابا، بی آب غرق شده. دست و پا زده. نفسش پس رفته و برگشته. داد کشیده. گریه کرده. موج از پشت سر آمده که بابایم آن را ندیده. موج حالا توی تن باباست. توی سرش.
طوفانی که می شود گاهی ، بابا سرش را می کوبد به دیوار. من دلم می خواهد مرا بزند و به دیوار سر نکوبد. بابا ولی سر می کوبد به دیوار. مشت می زند به شیشه ها. مشت می زند به هرچه دیوار است دور و برش.
خون می ماند روی دیوار. بابا می گوید لکه های خون مثل پروانه های قرمز توی سرم هی بال می زنند. قرصش را که می خورد چشم می بندد چشم که باز می کند، دوباره خوب می شود. بابای من ، بابای خوب من.
دکتر شیبانی گفته بود قریب به 30درصد از جانبازها زندگی خانوادگی شان را از دست داده اند. خیلی ها هم مانده اند و از جان مایه گذاشته اند. نه سفید سفید، نه سیاه سیاه ، خاکستری هم هست.
نگهداری جانبازها برای پدر و مادر یا همسرانشان لطف است ، ولی برای ما وظیفه. ارسطو می گفت 5سال است بچه هایش را ندیده. هر روز زنگ می زنند. هر روز حرف می زنند. گفته اند اگر نیاییم ناراحت نمی شوی؛
ارسطو گفته بود نه! بیایید که چه شود؛ اهل سوادکوه است. هر جا که می رفتم ، پی ام می آمد و محکم می گفت موجی می خواهی؛ موجی منم!
راه دور است که آمدن را مشکل کرده و رفتن را مشکل تر. ارسطو می گفت بار آخر قرصم تمام شده بود. گیج شدم. پشت سرم درد گرفت. نفس نفس می زدم. صدا می آمد توی سرم. سرم قبلا ترکش خورده ببین!
باز انگار تو قله های کردستان بودم. داد می کشیدم. تلویزیون را شکستم. خودم را کتک زدم. گریه کردم. برگشتم اینجا. بعضی از جانبازها روزی 30 یا 40 قرص مصرف می کنند.
قیمت قرصها گاهی به دانه ای 2 هزار تومان هم می رسد. با این همه ، آسایشگاه مسوولیت تامین داروها را به عهده گرفته است ؛ اما خاطرات تلخ از وقتی آغاز می شوند که آنها برای مرخصی از آسایشگاه دور شده اند و کنترلشان سخت شده است.
خانواده ها هنوز آموزش های لازم برای طرز برخورد با جانبازها را به طور کامل ندیده اند و وقتی جانبازی از خوردن قرص امتناع می کند، یا حاضر نیست داروهایش را بموقع مصرف کند، گاهی آنها نمی دانند چگونه باید واکنش نشان دهند.
امیرهوشنگ خاطره زیاد داشت برای گفتن. گفت : ما که طاعون نداریم چرا می ترسی؛ دلش می خواست راه برویم و حرف بزنیم. وقتی ضبط صوتم را دستش گرفت ، دیدم دستش می لرزد. می خندید وقتی از جنگ می گفت.
از خواهرهایش هم گفت و از برادرش علی که طلبه بود و شهید شد. می گفت وقتی موجی می شوم ، صدا می آید توی سرم. حرف می زند. شلوغ می کند. سرم داغ می شود. دلم می خواهد بمیرم.
یک بار خودم را از پشت سر پرت کردم توی پله ها. دست خودم نبود. از روبه رو جرات نداشتم. صدا می گفت تمامش کن!
اینجا همه چیز خوب است ، ولی از همه بدتر غم غربت است. اگر بیشتر برویم خانه ، بهتر می شود؛ اما خانه که می روم باز اوضاع به هم می ریزد. خودم برمی گردم اینجا.
ادریس می گفت : نمی توانم زیاد توی خانه بمانم. سرم که درد می گیرد، عصبانی می شوم. صدای کاتیوشا می آید توی سرم. یک بار هم داشت دستم را می برد، این دستم! و دستش را نشانم می دهد.
ادریس می گفت : یادم نیست چندبار شوک داشته ام ، از اول شاید صدبار. رئیس آسایشگاه گفته بود اغلب خانواده ها فضا و امکانات رفاهی و مالی کافی برای سرگرم کردن ، تفریح و کنترل جانباز ندارند.
در یک آپارتمان 40 متری نمی شود قدم زد و داد کشید. از طرفی خیلی از مردم هم طرز برخورد صحیح را نمی دانند. ارسطو می گفت : گاهی می رویم پارک. امامزاده هم رفته ایم. مردم نشانمان می دهند. خیال می کنند دیوانه ایم. نه! من دلخور نیستم! آنها خوبند!

ایستگاه آخر
بخش ، ایستگاه آخر بود. جانبازها توی بخش جمع شده بودند. تلویزیون تکرار طنز شب قبل را نشان می داد. کسی ولی نمی خندید. بعضی ها روی تختشان خوابیده بودند. بعضی ها هم رفته بودند برای وضو گرفتن.
دو سه نفر نماز می خواندند. بهروز اصغری یکی از پرستارهای بخش ، روپوش سپید پوشیده بود. یکی از دستها را کرده بود توی جیبش . بین تختها می گشت. شاید دل نگران بود که باز محمود کلمه ای را فراموش کرده باشد. این جور وقتها به کسی چیزی نمی گوید محمود. مشت می کوبد به دیوار بالای تختش.
پرستار آهسته آهسته راه می رفت. حال دیمیتری را پرسید. دیمیتری اسم ماشین زمان یکی از بچه هاست. طرحش را روی کاغذ نشانم داد. یک مربع با چهار نقطه قرمز در چهار طرفش. امیرهوشنگ هم بود. ژاکت به تن داشت.
پی اش راه افتاده بود که خاطره های مه گرفته جنگ را برای هزارمین بار تکرار کند. اصغری گفت اغلب پرسنل اینجا یا جانبازند، یا خودشان هم زمانی در جنگ بوده اند. خودش هم هفت ماه جنگیده است. مثل بقیه بچه ها.
گفت «بچه ها برای ما عزیزند. هر کدامشان روزی شیر بیشه بوده اند. تمامشان بزرگ مردند. خیلی ها بسیجی اند، تخریبچی ، راننده تانک ، آرپی جی زن ، تیربارچی.»
غبار خستگی نشسته بود روی چشمهایش. دوباره گفت : بچه ها هر کدام یک کتاب ، هر کدام یک دنیایند. دلواپس بود که نکند با سوالهایم برنجانمشان. دلش می خواست خاطرات جبهه را محدود کنم. قبول کردم.
صبا ولی خودش آمد نشست روبه رویم و قبل از آن که بخواهم خاطراتش را محدود کنم ، تعریف کرد تو شلمچه موجی شده است. 5 سال هم اسیر بوده. شکنجه می شده. حالا جای شکنجه ها روی تمام تنش مانده است.
صبا نقاشی می کند. عکس هم می گیرد. شعر هم می خواند. خوب می نویسد. زیر دست و پای عراقی ها گاهی وقتها حمله ها برمی گشته اند.
اصغری گفت : فکر ما هر جا که باشیم با بچه هاست. راست گفته بود. فکر او با بچه هاست. تک تکشان را می شناسد. فکر او توی حیاط با آنها راه می رود. سیگار می کشد، روی تخت کنارشان می نشیند. بین راهروها قدم می زند و تو دلتنگی هایشان شریک می شود.
غروب پرستارها سوغات بخش را می برند خانه. سوغات بخش خستگی است و دلواپسی که گاهی اگر دوز دارویی تغییر کند، درد، خراش و کبودی صورت یا شکستگی بینی هم به آن اضافه می شود.
هیچ کس ولی شکایتی ندارد. اصغری گفت : اینها مثل بچه ها پا کند. مثل بچه ها هم باید مراقبشان بود. پرستارها مراقب رویاهایشان هستند. مراقب هذیان هایشان یا حتی واگویه هایشان با در و دیوار. تعداد پرستارها کم است و کار زیاد. فکر آنها همه جا هست.
فکر آن تکه تکه شده است بین دیوارها مثل پروانه می گردد. توی بخش بچه ها را نشانم داد. با تمامشان احوالپرسی کرد. ساعت 3 بعدازظهر وقت خوردن دارو بود. سینی بزرگ پر بود از فنجان های فلزی کوچک.
توی هر فنجان پنج یا شش قرص ، سپید، آبی ، زرد. توی هر فنجان غیر از قرص ها نوار کاغذی باریکی هم بود، هر یک به اسم جانبازی.
صاحب هر اسم می آمد دست دراز می کرد پنج یا شش قرص کف دستش را پر می کردند. دست ، مشت گره خورده می شد و می رفت.
اصغری وقت رفتن گفت: توی گزارشتان بنویسید، جانباز بودن اتفاق نیست ، انتخاب است.

مریم یوشی زاده
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها