داستان پلیسی - قسمت اول

جنازه‌ای در خودروی سوخته

سرگرد شهاب و دستیارش ستوان ظهوری وقتی به محل حادثه رسیدند که ماموران کلانتری مردم را متفرق و جو را آرام کرده بودند. خودروی مدل بالایی در یکی از فرعی‌های خیابان میرزای شیرازی آتش گرفته و وقتی آتش‌نشانان شعله‌ها را فرونشاندند، جنازه مردی را دیدند که به نظر می‌رسید به قتل رسیده است. کارآگاه اول نگاهی به خودرو انداخت و بعد جنازه را برانداز کرد. بریدگی و جراحاتی در گلو و قفسه سینه مرد دیده می‌شد. ضمن این‌که او را روی صندلی عقب خوابانده بودند و همین احتمال مرگ بر اثر حادثه را منتفی می‌کرد. سرگرد شماره پلاک خودرو را یادداشت کرد و مشغول صحبت با یکی از ماموران کلانتری شد. هنوز چند جمله‌ای بیشتر حرف نزده بودند که ستوان ظهوری جلو آمد.
کد خبر: ۵۶۴۶۱۵

- ببخشید قربان یک چیزی پیدا کردم.

زیر لاستیک عقب سمت راننده شئی پلاستیکی و مشکی‌رنگ دیده می‌شد. کارآگاه آن را با انبر برداشت و نگاهش کرد. پاشنه یک کفش زنانه بود و می‌توانست مدرک مهمی در پرونده محسوب شود البته قبل از آن باید هویت مقتول مشخص می​شد. دو همکار بعد از بررسی صحنه جرم به اداره برگشتند تا ادامه تحقیقات‌شان را با کمک گرفتن از امکانات رایانه‌ای پی بگیرند. آنها وقتی شماره پلاک خودرو را وارد رایانه کردند، متوجه شدند مالک آن مرد چهل و یک ساله‌ای به نام آرش است. کارها در این پرونده خیلی ساده پیش می‌رفت و گرهی در کار نبود.

ستوان موظف شد سراغ خانواده آرش برود تا ببیند مقتول همین مرد است یا نه، اما ظهوری قبل از این کار استعلامی هم درباره آدم‌های مفقودی گرفت و متوجه شد اسم آرش از دیشب وارد این فهرست شده است. وقتی نتیجه را به شهاب گزارش داد، کارآگاه به هیجان آمد.

ـ پرونده‌اش را بگیر تا ببینیم ماجرا چیست.

همسر آرش به نام نیلوفر گم‌شدن شوهرش را گزارش داده بود. طبق اطلاعاتی که این زن ارائه داده، مقتول صبح طبق روال همیشه ساعت 8 صبح از خانه بیرون رفته بود تا به بوتیکش در شمال شهر برود، اما از ساعت 11 به بعد موبایلش خاموش بود.زن از شاگرد آرش سراغ گرفته و فهمیده بود همسرش آن روز اصلا به مغازه نرفته است. او تا شب همه جا را گشته و از هرکسی که به فکرش می‌رسید پرس‌وجو کرده و در نهایت ناامیدشده و پلیس را در جریان قرار داده بود. شهاب اظهارات نیلوفر را سه بار خواند و به دستیارش گفت: «نمی‌شود به این زن اعتماد کرد. منظورم این نیست که صددرصد دروغ می‌گوید، اما خیلی وقت‌ها خود قاتل اول از همه به پلیس گزارش می‌دهد تا بعد مدرکی به نفع خودش داشته باشد. مخصوصا در ماجراهای همسرکشی این اتفاق زیاد می‌افتد.»

ستوان هم با رئیس‌اش موافق بود، اما به هر حال باید نیلوفر را خبر می‌کردند تا بتوانند تحقیقات بیشتری انجام بدهند. ساعت از 9 صبح گذشته بود که ظهوری با زن جوان تماس گرفت و او را احضار کرد. نیلوفر وقتی به اداره آگاهی رسید در اولین جمله به شهاب گفت: «خودم را برای شنیدن هر خبری آماده کرده‌ام. لطفا رک حرف‌تان را بزنید.»

کارآگاه شانه بالا انداخت و جواب داد: «مسلما خبر خوبی برایتان ندارم. شوهرتان فوت‌شده یعنی به قتل رسیده.»

زن برخلاف ادعای اولیه‌اش طاقت نیاورد و زد زیر گریه. ستوان ظهوری از یکی از ماموران زن کمک خواست تا نیلوفر کمی بر خودش مسلط شود. گره اول پرونده باز شده بود و حالا شهاب به همسر مقتول ظنین بود بویژه به خاطر پیداشدن لنگه پاشنه کفش در صحنه جرم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها