در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
فرزاد میگوید: اصلا نمیخواستم دوستم را بکشم. دعوایمان شد و به جان هم افتادیم. او چاقو کشید من هم چوب برداشتم. اول یک ضربه به دستش زدم و چاقو پرت شد بعد او را هل دادم و به سرش ضربه زدم. آنقدر عصبانی بودم که نمیدانستم چه کار میکنم. انگار جادو شده بودم. نمیتوانستم جلوی خودم را بگیرم.
پسر نوجوان بعد از ارتکاب قتل روانه کانون اصلاح و تربیت شد و پروندهاش به جریان افتاد. او میگوید: حدود یک سال و دو ماه را در کانون بودم. آنجا خیلی خوب بود اما وقتی به زندان بزرگسالان رفتم خیلی ترسیدم. شرایط زندان خیلی فرق داشت همان موقعها محاکمه هم شدم و حکم قصاصم صادر شد. پدر و مادرم خودشان را به آب و آتش زدند تا توانستند رضایت بگیرند.
فرزاد حالا با گذشت 18 سال از آن اتفاقات نمیخواهد بیش از این درباره پروندهاش صحبت کند. او درباره دوران بعد از آزادی از زندان میگوید: وقتی بیرون آمدم 24 ساله شده بودم.
پدر و مادرم حسابی پیر شده و هر دو خواهرم شوهر کرده بودند. تمام دارایی پدر و مادر من خانهای بود که آن را هم برای گرفتن رضایت فروخته بودند و حالا من باید جبران میکردم. همهاش این احساس را داشتم که از زندگی عقب ماندهام و باید سریع دست بجنبانم. حقیقتش هم همین بود. به خاطر یک دعوای پیش پا افتاده خودم و دو خانواده را گرفتار کرده بودم. از روز سوم آزادی دنبال کار رفتم اما کار پیدا کردن برای یک قاتل کار سادهای نیست.
زندانی سابق میگوید به هرکجا که فکرش میرسید سر زد اما نتیجهای نگرفت تا اینکه بالاخره کارگر ساختمانی شد.
او توضیح میدهد: در محله ما مردی بود که معمار بود. با او صحبت کردم و قبول کرد به من کار بدهد. هرچه مزد میگرفتم به مادرم میدادم. پیش خودم میگفتم حالا که آنها را سر پیری اجارهنشین کردهام لااقل کرایه خانه را باید بدهم.
دو سال اول دوران آزادی فرزاد به کار و تلاش شبانهروزی گذشت تا اینکه پدر و مادرش به فاصله 12 روز فوت شدند. او میگوید: چنان ضربه بزرگی خوردم که فکر میکردم دیگر نمیتوانم از جایم بلند شوم. هنوز هم همانطور گرفته هستم. خیلی تنها شده بودم. تا دو ماه سر کار نرفتم اما بعداز آن اوستا سراغم آمد و دوباره مرا با خودش برد. به من گفت هرچه سرم گرم باشد بهتر است و کمتر فکر و خیال میکنم.
فرزاد تا پنج سال قبل با همان معمار کار میکرد اما حالا مستقل شده است. او توضیح میدهد: اوستا خودش را بازنشسته کرده و من هم دیگر کارهای سنگین نمیکنم. دیسک کمر دارم و نمیتوانم. برقکاری بلدم و الان از این راه نان میخورم البته مغازه ندارم. چند پیمانکار را میشناسم که کارهایشان را به من میدهند. شاید در آینده مغازه بگیرم شاید هم نه. واقعا نمیدانم چرخ روزگار چطوری قرار است بچرخد. بههرحال مغازه زیاد مهم نیست چیزی که الان خیلی ناراحتم میکند تنهایی است.
یک بار تصمیم گرفتم ازدواج کنم. خواهر بزرگم هم دختری را نشان کرد اما خانواده دختر وقتی فهمیدند قاتل بودم گفتند دختر نمیدهند. حق هم دارند بعد از آن به هر دو خواهرم گفتم دیگر لازم نیست برای من دنبال زن بگردید، چون میدانستم فایدهای ندارد.
من بهخاطر اشتباهی که در نوجوانی انجام دادم تا آخرعمرم باید تاوان پس بدهم.همین که زنده هستم و اولیایدم از قصاص صرفنظر کردند خودش بزرگترین شانس و خوبی زندگی من بود.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: