کتک های ناپدری از «محسن» مجرم ساخت

نام و تاهل: «محسن‌ ـ ج»، مجرد سن: 19 سال تحصیلات: دبیرستان اتهام و محل دستگیری: سرقت ـ استان تهران یگان دستگیرکننده: پلیس پیشگیری
کد خبر: ۵۶۲۸۸۳

محسن وقتی دو سال بیشتر نداشت، پدرش را از دست داد و یک سال بعد مادرش با مردی دیگر ازدواج کرد. او که تا آن زمان تک فرزند مادرش محسوب می‌شد وقتی به خانه ناپدری پا گذاشت، برادری ناتنی را در کنار خود دید و یک سال بعد دومین برادرش هم به دنیا آمد. او می‌گوید: «من با هیچ کدامشان خوب نیستم. ناپدری‌ام را هم دوست ندارم، او خیلی اذیتم می‌کرد و کتکم می‌زد. البته بچه‌های خودش را هم می‌زد، اما مرا بیشتر. در همان بچگی چند بار به مادرم گفتم بیا برویم و خودمان با هم زندگی کنیم، اما به حرفم گوش نداد».

محسن دوران تحصیلی ناموفقی داشت و در این مدت رفتارهای ناهنجار زیادی را از خود نشان می داد. او توضیح می‌دهد: «درسخوان نبودم , در مدرسه خیلی شلوغ می‌کردم. چند بار هم می‌خواستند اخراجم کنند، اما مادرم آمد و گریه و زاری راه انداخت. یادم است راهنمایی می‌رفتم که یک بار از خانه فرار کردم. از کیف ناپدری‌ام 3000 تومان دزدیده بودم تا با یکی از دوستانم بیرون برویم. شب که به خانه برگشتم، دیدم ماجرا رو شده و ناپدری‌ام داشت داد و بیداد می‌کرد. پیش خودم گفتم الان است که بیفتد به جانم برای همین قبل از این که چشمش به من بیفتد، فرار کردم و سه شب خانه نرفتم. شب اول را تا صبح در خیابان‌ها بودم. شب دوم که خیلی هم گرسنه‌ام شده بود به خانه عمه‌ام رفتم، اما او صبح روز بعد​ با مادرم تماس گرفت و همه چیز را گفت برای همین از آنجا هم بیرون آمدم و یک شب را هم در پشت‌بام خانه همسایه‌ خوابیدم. بعد از آن به خانه برگشتم، چون هم هوا خیلی سرد بود و هم من پولی برای خرید​ غذا نداشتم. یادم است کتک مفصلی خوردم».

جوان زندانی سابقه اقدام به خودکشی نیز دارد. او در حالی‌که مچ دست چپش را نشان می‌دهد، می‌گوید: «یک بار که دیگر جانم به لبم رسیده بود، رگم را زدم ولی مادرم رسید و نجاتم داد. آن موقع بود که او از من به خاطر بلاهایی که سرم آمده عذرخواهی کرد و گفت چاره‌ دیگری نداشته و اگر دوباره ازدواج نمی‌کرد، نمی‌توانست خرجمان را بدهد. دیگر حرف‌های او برایم مهم نبود و اصلا نمی‌خواستم گوش کنم».

متهم مکثی می‌کند و بعد ادامه می‌دهد: «اگر بخواهم همه داستان زندگی‌ام را بگویم سه ساعت باید حرف بزنم. خلاصه‌اش این که کلاس اول دبیرستان ترک تحصیل کردم​. چند تا رفیق پیدا کرده بودم که با آنها در خیابان‌ها می‌چرخیدم و همان موقع هم دزدی را شروع کردم. خیلی‌ها می‌گویند وقتی می‌خواستند برای اولین بار سرقت کنند می‌ترسیدند، اما من عین خیالم نبود. با بچه‌ها ضبط یک ماشین را باز کردیم و فروختیم. چند فقره سرقت به این شکل انجام دادیم تا این که گیر افتادیم و من و یکی دیگر را به کانون اصلاح و تربیت فرستادند و دو نفر دیگر را هم که بزرگسال بودند به زندان».

محسن می‌گوید در کانون، زندگی ساکت و بی‌دردسری داشته است: «آنجا همه بچه‌ها عین هم هستند و هر کدامشان کلی مشکل و گرفتاری داشتند. ما با هم خوب تا می‌کردیم البته بعضی وقت‌ها هم دعوا می‌شد، مربی‌هایمان هم خوب بودند. آنجا چند تا کارگاه داشت که سرمان را با آنها گرم می‌کردیم تا این که بعد از یک سال آزاد شدم. در همه آن یک سال مادرم فقط دوبار به ملاقاتم آمد آن هم تنها؛ نه ناپدری و نه برادران ناتنی‌ام هیچ کدام نیامدند. وقتی از کانون به خانه برگشتم، دیدم جو غیرعادی است، مادرم گریه می‌کرد. پدرم هم اخم کرده و گوشه‌ای نشسته بود. بالاخره مادرم به من گفت شوهرش اجازه نمی‌دهد در آن خانه بمانم و باید برای خودم فکری کنم، از مادرم پرسیدم چه کار کنم. من سن و سالی نداشتم نه کاری بلد بودم و نه پولی داشتم».

محسن بعد از مدتی از طریق عمویش در باغی تفریحی در حوالی تهران کار پیدا کرد. او می‌گوید: «شب‌ها ​ همانجا می‌خوابیدم. دیگر از باغ بیرون نمی‌آمدم. تا این که یک بار دیوانه شدم و از باغ دزدی کردم، پول زیادی بود و می‌توانستم خیلی کارها با آن بکنم، اما دو روز بعد گیر افتادم و پول را پس دادم و با خواهش و التماس و وساطت عمویم رضایت گرفتم و بعد از دو هفته بیرون آمدم، اما دیگر کاری نداشتم سراغ همان دوستان قدیمی رفتم. بقیه‌اش هم دیگر گفتن ندارد، دوباره شروع کردم به سرقت. با بچه‌ها سوار موتور کیف‌قاپی می‌کردیم تا این که یک روز گشت رسید و ما را گیر انداخت. الان هم بلاتکلیف هستم».

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها